۱۴۰۰ دی ۶, دوشنبه

تنم خاموش...

 آلفا) خودم را سرزنش نمیکنم. از همان اول معلوم بود که ریسک بالایی‌ را پذیرفته ام. ولی‌ روز جمعهِ که ۲ ساعت ویدئو کال کردیم مطمئن شدم که مرد بدجنسی نیست. ساده حرف میزد از خودش. خیلی‌ حرف زد. باورش کردم..و خدای من چقدر جذاب بود...موهای آشفته فراوان، صورت قشنگ...

بتا) امروز در جلسه داشت حرف میزد و در وسط یک مساله فنی‌ مثال علی یا ایها الساقی را زد. خدایا این هیولا چطور میتواند از حافظ مثل بیاورد؟ 

تطا) تنم را خاموش کنم و بخوابانم...

۱۴۰۰ آذر ۲۸, یکشنبه

میدانی چقدر خسته‌ام ریرا؟

 آلفا) بعد از ۱۱ روز از جنوب اسپانیا به خانه برمیگردم و دلم پر از امید است و دلهره ای شیرین. سرزمین اندلس بیرحمانه زیبا بود، افتابی مطبوع و درختان بیشمار نخل و پرتقال. در میانه روزها کمی از خودم و تنهاییم خسته شده بودم ولی شهر. بسیار غنی بود و باغهای پرتقال و ابهای روان و شرابهای خنک حالم را جا میاوردند...عکسی از خودم گرفته ام با رژی قرمز و پوستی درخشان با زمینه کاشیهای زرد و ابی و سبز...شیفته خودم شده ام و هزاران بار به عکس زل زده ام تا حالا. چهره ام بسیییار ارام و دلپذیر است و نور قشنگی چشمانم را پر کرده ....

بتا) مرد اشفته مو پیام داد که چرا با من سفر نکردی؟ و دعوتم کرد به سفری دیگر در سرزمینی گرم..

گفتم برویم ...قرار شده تصمیم بگیریم زود...کاش نظرش عوض نشود...

تنم بیدار شده از رویای هماغوشی با او در صبحی افتابی در دیاری نامعلوم...بله رویا مجانیست... ولی تنش را میخواهم  و بوی سینه اش را و دست بردن در انبوه موهای مجعدش...و تمام زنانگیم تیر میکشد پس از سالها خاموشی....

کاش برویم، فقط معجزه تنهایمان را میخواهم...


تتا) بله، بسته شدن مرز‌ها به دلیل کوید...و سکوت مرد آشفته مو...آیا خواهیم رفت ریرا؟ میترسم ریرا، خسته‌ام ریرا.  

۱۴۰۰ آذر ۱۴, یکشنبه

کاش دست ما بود...

 آلفا) خیس و سرما زده رسیدم خانه ش. مرد ریشوی قد بلند قورمه سبزی خوبی پخته بود...در خانه ش که میچرخید دیدم که میشود خیلی‌ دوستش داشت. حتی گربه اش را...

بتا) فردا میزنم به جاده که نه هوا...می روم جنوب اسپانیا، ۱۱ روز. کاش بشود که راحت شوم از دست صداهای توی کلاب و صداهای توی سرم. 


۱۴۰۰ آذر ۴, پنجشنبه

On A Tous Une Etoile....

آلفا) لومی گفت بیا بریم بیرون، نور خوبیه...رفتیم سمت کنکورد. نورهای روی دیوارای هتلهای قشنگ را نشانم داد. حرف زد. خیلی‌. من بسیار افسرده بودم و تمام مدت در سکوت بغض داشتم. گفت میدانی من در سن ۷۴ سالگی تازه میفهمم که چقدر ضعیفم و توانایی ذهنی‌ کمی‌ دارم. الان خانه من فروش نمی رود و استرس دارم. 

بتا) میگفت الان میفهمم که تمام عمرم یک ستاره داشتم که هرگز نگذاشت سختی بکشم. من مثل تو هرگز سختی نکشیدم. 

یک جا که خیلی‌ غر زدم گفت: ما همه یک ستاره داریم.  

تتا) الف را خیلی‌ دوست داشتم ولی‌ همین ۱۰ دقیقه پیش بدم آمد ازش. گفت منظورم این نیست که بد هیکلی‌ ولی‌ بهتره به جای رژیم ریشه را پیدا کنی‌. شاید هورمونی است. 

دلم شکست. نه که این روز‌ها خیلی‌ اعتماد بنفس‌ام خوب هم هست...یاد حرف آن روز مرد آشفته مو افتادم که من میخواهم زنم چاق نباشد. و یاد حرف مرد آشفته موی دیگری ۲۰ سال پیش که من از دختران چاق خوشم نمی‌‌آید. و آن مردی که گفته بود ورزش موضعی کن. یا انی‌ که گفته بود یک فکری برای دندان‌هایت بکن، کسی‌ شوهرت نمیشه ها...

گما) مرد اما گفته بود یو هو ا پرفکت بادی...

۱۴۰۰ آبان ۳۰, یکشنبه

چگونه ؟

 آلفا) دارم میمیرم تمام. یعنی‌ دیگر میخواهم که بمیرم. کاری در این راستا نمیخواهم بکنم ولی‌ این همه ناتوانی و ناکامی را نمیتوانم بپذیرم. نپذیرم خوب...چه چیزی در کجا عوض میشود؟

بتا) سوالم اینست: با امروز و فردا و پس فردا چه کنم؟ مردم چه میکنند با زندگی‌شان؟ میدانم آنهایی که عشق ندارند حال بهتری ندارند. یا قرص میخورند، یا علف میکشند...یا کلا خاموشند...چطور خاموش کنم خودم را؟

تتا) پیر شده صورتم. در عکس‌های ۲-۳ ماه اخیر خیلی‌ واضح است. چگونه زنده بمانم، چگونه نمیرم؟ 

۱۴۰۰ آبان ۱۹, چهارشنبه

کاش....

 آلفا) ناامیدی، اضطراب و تنهایی‌ نمیدانم از کدام در یا پنجره ولی‌ وارد این خانه شده ولی‌ از من بزرگتر نفس میکشد اینجا. خودم را هم زندانی کرده‌ام بیرون کلاب، این خودش تنهایی‌ بزرگی‌ است.  

بتا) مرد آشفته مو میگفت از ۱۰ صبح تا ۱۰ شب کار می‌کنم. بعد میایم خانه، به گربه‌هایم دست میزنم و میخوابم. یادم نیست گفت دست میزنم یا نوازش‌شان می‌کنم ولی‌ به هر حال یو گت ایت. گفت یه زمان‌هایی‌ هم که اصلا تا ۴ صبح میماندم دانشگاه، همانجا فیلم هم میدیدم. پرسیدم چرا؟ گفت بروم خانه چه کنم آخر؟ 

 گاما)  آدمها هیولا نیستند. همین مرد‌هایی‌ که روزی وارد زندگیم شدند و با من ساعت‌ها صمیمانه حرف زدند از زندگی‌شان و گاه از تنهایی‌ شان.  یا از کنارم گذاشتند با نگاهی‌ کوتاه. همه مثل من شبها احتمالا نمیدانند با خودشان چه کنند. با این همه به من زنگ نمیزنند با اینکه مهربان بوده‌ام با آنها، بسیار...با اینکه برخی‌ به من گفته ا‌ند که فوق‌العاده‌ام یا لبخندم بینظیر است. با این همه مرا به فراموشی سپرده ا‌ند و دارند سخت کار میکنند یا به دخترکی فکر میکنند که مادرشان عکس ش را فرستاده... این مردان هیولا نیستند. همه مثل من ترانه ترکی‌ و فرانسوی و کردی گوش میدهند. 

تتا) آدمها قدیمها چه میکردند شبهای زمستان؟ با دست‌هایشان و خودشان؟ منظورم آدم هاییست که تنها زندگی‌ میکردند. جوابم اینست که تعداد آدمهایی که تنها زندگی‌ میکردند بسیار کم بود. همانها هم شب زود میخوابیدند و روز زود بیدار میشدند. ولی‌ کلا آدمها با عمرشان چه میکردند؟ با زمان شان؟ با ملال شان...؟ تنهایی‌ من ولی‌ کاش تمام شود...

۱۴۰۰ آبان ۹, یکشنبه

مردی از همین محله....

 آلفا) خوب این هم از این. باران شدید آخر اکتبر. قرار در پارک زیبای بوت شومون. باران ولی‌ چنان زمینمان زد که یک دو ساعت اول را در کافه نشستیم به آبجو و شراب. خیلی‌ از خودش گفت. خسته بود ولی‌ تلخ نبود. بعد در پارک قدم زدیم. سرد بود....گفت برویم خانه من چای بخوریم؟ گفتم برویم ولی‌ در دلم پشیمان شدم که چه زود. الان چه فکر می‌کند؟ 

بتا) قدم زدیم تا خانه ش. کمی‌، فقط کمی‌ مست بودم. چه جای قشنگی‌ بود خانه ش. یک کوچه باغ طور، خیلی‌ پر آرامش. داخل خانه هم خوب بود. دکوراسیون کمی‌ شلوغ ولی‌ قابل قبول و خوب. و یک بچه گربه که میچرخید در خانه. داروهای آسم روی میز با اسپری...گلدانهای سرحال با نور مصنوعی بالای سرشان. چای خوردیم و باز غر زدیم. الان دارم فکر می‌کنم چقدر زن بودم برایش؟ خودم بودم، حرف زدم، تلاشی برای دلبری نکردم. چه میشود؟ زنگ میزند باز؟ میبینمش؟ 

تتا) با مردانی بیرون میروم که عینکی ا‌ند. گربه دارند، سیگار میکشند و اسیر بحران میانسالی ا‌ند... 


۱۴۰۰ مهر ۲۹, پنجشنبه

سراب...

الفا) چه شنبه عجیبی بود. از حدود ساعت ۳ مست بودیم. توی جمع بزرگی بودیم و من نمیدانم چرا اینقدر احساس امنیت میکردم. وسط لندن بودم با ۲۰ نفر ادم که کمتر از ۶ ماه از آشناییمان می گذشت. شاید چون قبلا یکی از ان دختران زیبا ندیده به من گفته بود که خیلی نقل هستم و شیرین. دیگری گفته بود خیلی ماهم و باید قدر خودم را بدانم. یک دختر مهربان دیگر گفته بود که لبخندم خیلی قشنگ است. یکی از مردان جوان گفته بود که بسیار مهربان و خوش اخلاقم و مرد جذاب دیگری گفته بود که آمدنم به لندن بسیار خوشحالش خواهد کرد. و آدمیزاد خیلی دوست دارد که تنها نباشد و دوستش داشته باشند....


بتا) مرد جوان آشفته مو...دور نشسته بود و زنان جوانی احاطه ش کرده بودند. باید کاری میکردم. رفتم سمتش و سلام و آغوش. بعد رفتیم بیرون برای سیگار. مستی و سیگار و حرف و حرف. گفت ما دو سه سال بیشتر وقت نداریم که کار بگیریم و بچه دار شویم و ...گفتم من کمتر! گفت من آماده ام.همین فردا؟ حلقه توی جیبمه....بعد کش مویش را درآورد. خندیدیم و گفتم اصلا هوش از سرم نپرید! انقدر مست بودیم...اپیزود بعدی که یادم می آید این بود که در رستوران امد که در صندلی کناریم بنشیند ولی کسی زودتر از او نشسته بود. کنارم چمباتمه زد و تا غذا را بیاورند همانطور حرف زدیم. گفت می خواهد خانه بخرد....گفت.....

اپیزودهای بعدی برایم محو است. هنوز جوانم پس، مستی و سیگار و گرمای ملایم حضور این مرد. یک جا عینکم را دیدم روی چشمش. پسش که میداد گفت بزنش بهت میاد...از گل و کوک هم حرف زدیم....


تتا) یکشنبه اما به ان داغی پیش نرفت...جلوی تیت مدرن قرار گذاشتیم. نیامد و پیامم را جواب هم نداد. گفتم ای بابا، دیدی دختر؟ دختر ساده! نیم ساعت بعدش پیغام داد که کجایی؟ من همینجایم ولی پای تلفن گیر افتاده بودم. هرجا هستی بایست که بیایم پیدایت کنم...امد! با دختری که همکارش بود. ولی حتی قبل این که بفهمم همکارش است و اتفاقی آنجاست قلبم نریخت...دخترک هندی ساده ای بود. یک نوشیدنی با ما خورد و رفت.

 دیر آمدن مرد و آمدنش با دخترک حالا به هر دلیلی ان گرمای اولیه را کشت. بعدش خیلی چرخیدیم، چشم لندن، توی ایستگاه قطار، سالن سینمایی که بلیط همه فیلم هایش را فروخته بود. سالن تئاتری که بسته بود، سالن تئاتر دیگری نمایشش شروع شده بود. نشد جایی برویم. نشستیم جایی و شام و شرابی خوردیم نه چندان دلچسب...از سفر به جزایر قناری و مالدیو حرف زدیم. گفت میایی؟ گفتم میایم. بعد خیلی طولانی راه رفتیم تا جایی که داخل تیوب باید جدا میشدیم. تشکر کردم. گفت امیدوارم دوباره موقعیت پیش بیاد همو ببینیم. گفت امیدوارم وضعیت کاری هردومون درست بشه. گفت در دنیای امروز پاریس و استرالیا نداریم آدم ها می توانند دوست باشند....


گاما) وقتی نوشت ’ دلتنگ خواهم شد’ دلم ریخت...میدانی ولی چه؟ سه چهار روز گذشته و حالی نپرسیده از من. جواب دعوتم به پاریس را به سردی داده. خواب خوشی دیده بودم باز.....
زتا) زنی هستم در آستانه چهل سالگی، چروک دور چشمانم را هر روز میبینم. اشکالی ندارد ولی...اشکالی ندارد که این مرد هم سرابی بیش نباشد...

۱۴۰۰ مهر ۲۷, سه‌شنبه

نیمی دلباخته به جهان، نیمی دلباخته به خود...

 آلفا) بگویم که لندن چقدر زیبا بود در نظرم. که چقدر خوش گذشت. که چقدر مستی چسبید. که چقدر خودم خوب بودم. 

بتا) مرد آشفته، با موهایی آشفته تر که خیلی‌ دوستش داشتم. در خیابان‌های لندن قدم زدیم، بسیار...که دو بار آغوش به خداحافظی  گشودیم در تیوب. که دو بار پیغام آغوش فرستاد و نوشت دلتنگ خواهم شد...از آن شب به بعد بخشی از تنم بیدار شده و او را میخواهد...

تتا) چقدر دنیا عجیب است. عین کارتن نل که در بچگی‌ میدیدیم. که دختر بیچاره بعد از مشقت بسیار به هر شهری که میرسید مادرش از آنجا رفته بود به جایی‌ دورتر، به پشت کوهها...که باید خستگی‌ ش را به دوش می‌کشید و راه را ادامه میداد...مرد آشفته گفت ۴ ماه فرصت دارم که بهانه‌ای برای ماندن در لندن پیدا کنم. گفتم ۴ ماه زمان خوبیست...


۱۴۰۰ مهر ۱۳, سه‌شنبه

آاخ، آخ، آاخ...

 آلفا) پاییز است و میترسم دیگر این پاییز را زنده نمانم. از زندگیم یخ میبارد...درشت. گاهی به سرم میخورد گاهی زیر پایم می رود و نقش زمینم می‌کند...

بتا) دیشب دم ژرژ پمپیدو منتظر کسی‌ بودم. رفتم به فکر... یاد آن روزی افتادم که برای مصاحبه آمده بودم پاریس و آخر روز با مرد دم ژرژ پمپیدو قرار گذاشته بودیم. ۷ سال پیش بود. او تلفن نداشت که همدیگر را پیدا کنیم و من پاریس را خوب نمی شناختم. گفته بود دم هواکش‌های بزرگ سفید بایست من پیدایت می‌کنم. عصر خوشحال بعد از مصاحبه‌ای که خوب پیش رفته بود رفتم آنجا...گیج مانده بودم که جلوی کدام یکی‌ از چندین هواکش سفید بایستم؟ کمی‌ آنجا ایستادم، کفشهای پاشنه بلندم را با کتانی‌های جین عوض کردم، همان موقع به دختری که همانجا منتظر کسی‌ بود لبخند زدم...آن کفش پاشنه بلند را هنوز دارم، ولی‌ آن کتانی‌ها را دور انداخته ام، همچنین دامن قشنگی‌ را که آن روز تنم بود. 

مرد آمد، پریدم بغلش که گرفتم کار را...رفتیم شام لبنانی خوردیم و بعد به ایستگاه رفتیم...چه احمقانه ولی‌ در یک قطار نبودیم..چون بلیت مرا دانشگاه گرفته بود. من زودتر رسیدم خانه، نزدیک نیمه شب. او دیرتر آمد و خزید در تخت. آن شب محکم بغلم کرد، چه خوشبخت بودم...

برای که دارم خاطره تعریف می‌کنم؟ حتا مریم دیگر اینجا را نمی خواند...

تتا) در فیلم  قرمز ژوزف به والنتین گفت: خواب دیدم ۵۰ سال داری و خیلی‌ خوشبختی‌. در کنار مردی از خواب بیدار شدی و به او لبخند زدی...والنتین ۲۵ ساله بود...

بعد اکران بازیگر والنتین آنجا بود، حالا ۵۵ سال داشت...کاش دستم را بالا می بردم و میپرسیدم آیا خوشبخت است؟ 

۱۴۰۰ مهر ۱۰, شنبه

حالا پائیز شده است...

 آلفا) نمیدانم اگر بگویم سخت‌ترین روز‌های زندگیم را دارم می گذرانم راست گفته‌ام یا نه؟ تنهایی‌ عمیق، برهوت دوستی‌ که بتوان با او حرف زد و سر به شانه ش گذشت، ترک شدگی از طرف کسانی‌ که دوست می‌‌پنداشتم...دستم خالیست از سرمایه‌های انسانی‌...و زمان... که زیاد دارمش. صبح که شد نمیدانم چه کنم. شب که شد نمیدانم چه کنم...الان کتاب بخوانم، بعدا چه کنم؟ الان فیلم ببینم، شب که شد چه کنم؟ 

بتا) صبح جیم بودم که لومی مسج زد. گفت یک سر بیا خانه ما. رفتم و بهم یک دست قوری چینی‌ با فنجان‌هایش هدیه داد، با یک تابلو نقاشی آبرنگ که سال ۸۵ کشیده، یعنی‌ زمانی‌ که من ۳ ساله بوده ام. در این برهوت، این ارتباط انسانی‌ خیلی‌ خوب بود. شاید هفته بعد که بچه‌ها از لندن می آیند برایشان چایی دم کنم در این قوری...امید...

تتا) باورم نمیشود که بهار شد و من از این شهر نرفتم، تابستان شد و نرفتم و حالا پائیز شده است.... 

۱۴۰۰ مهر ۳, شنبه

وقتی که شب مکرر میشد... وقتی که شب تمام نمیشد....

 آلفا) رفتم سفر و برگشتم. سفر بود؟ مثل یک خواب سخت بود. از شهر چیزی ندیدم. جز ایستگاه قطار و هتل...چقدر استرس کشیده باشم خوب است؟ کاش کسی‌ بود الان که فقط گونه‌هایش را میچسباند به اضطراب پستانهایم. اضطراب همه جایم. 

بتا) سرم درد می‌کند شدید. گریه امانم نمیدهد. شعر فروغ میخونم بعد از ۲۰ سال و گریه امانم نمیدهد. نازک شده ام. اصلا ترکیده‌ام و میدانم هرچه هم بترکم، هر چه هم بمیرم فقط مرده ام. نجات دهنده در گور خفته است. در گور... 

گاما) چرا خودم را سرزنش می‌کنم؟ من همینم. همین... نمیشود که قایمش کنم. دیدی نمیشود؟ خسته‌ام ریرا، خیلی‌ خیلی‌ خیلی‌ خسته. کجا بروم با اضطراب پستانهایم؟ 

 

۱۴۰۰ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

جرعه‌ای آرامش....

 آلفا) رفتم خانه. ۱ ماه ماندم و برگشتم. خوردم، خوابیدم، فضای زندگی‌ پدر و مادرم را بو کشیدم. 

مهربان بودند، خیلی‌. مادرم ۱۰۰۰ بار برایم آش پخت، هر لحظه برایم میوه و لواشک آورد، نگرانم بود ولی‌ چیزی نگفت. باهم پیاده روی می‌رفتیم و حرف میزدیم. در مورد همه‌چیز و همه کس. در مورد زندگی‌ ولی‌ در مورد من و زندگیم نه! 

بتا) یک بار که در بالکن نشسته بودیم چای میخوردیم مادر از مادرش نقل کرد: " قسمت که باشد از یمن می آید، قسمت که نباشد از دهن می افتد." چند بار دیگر هم گفت. نگفتم که بله میدانم، خوب میدانم. 

تتا) سفری در پیش دارم، اضطرابم بالاست. در همین حد بگویم.  


۱۴۰۰ مرداد ۵, سه‌شنبه

چنگ به حباب کوچک...

 آلفا) صبح تصویر خودم را دیدم روی در حمام که گوشی دستش بود و نیشش باز بود. حبابی در قلبم متولد شده بود. حباب بود ولی‌ به جهنم. از کی‌ چنین لبخند نزده بودم؟ یک دم حباب غنیمت.

بتا) امتحانم را دادم، سخت نبود یا من سخت نگرفتم. 

بعدش رفتم جیم و یک ساعت و نیم بی‌ وقفه ورزش کردم و حتی نفهمیدم که دارم عرق میریزم. با نیش باز، باز هم. 

گاما) بعد جلسه تراپی، بعد خرید سوغاتی در شانزه لیزه زیر باران وحشی...


۱۴۰۰ تیر ۳۱, پنجشنبه

 آلفا) ۱۰ روز است آمده‌ام پراگ. ۵ روز است که ۵ تکه از وجودم را در گوشه‌ای از این شهر ذخیره کرده ام. لازم است بگویم سخت بود؟ لازم است بگویم ۳۹ سال داشتم؟ که سینه‌هایم از همیشه گردتر و زیباتر شده است و اشک‌هایم بیشتر. 

بتا) امروز در راه برگشت از یک شهر کوچک زیبا نزدیک پراگ تقریبا تمام راه را اشک ریختم. سارا نگران بود ولی‌ چیزی نپرسید. میدانی چه کردم؟ ایمیل‌های ۱۰ سال پیش مرد را خواندم. بعد از سفر سویس هر روز ایمیل زده. ایمیل‌های طولانی. که چطور از رویای من بیرون نمی‌‌آید. که چطور لبخند من ستاره ایست در آسمانش. که چطور مرا دوست دارد از سر تا پا. 

تتا) بودن اینجا با سارا خوب است. دلم نمی خواهد به سکوت مطلق خانه‌ام برگردم.

یادت هست ری را؟ یک زمانی‌ زندگی‌ شیرین میشد بعد از ۱۰۰۰ روز سخت.  


۱۴۰۰ تیر ۱۷, پنجشنبه

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب....

 آلفا) با مامان داشتم حرف میزدم، چند لحظه رفت دم در بالکن که بابا را صدا کند از زیرزمین. عجیب رفتم در فضای تابستان ۲۰ سال پیش. شبهای آخر قبل کنکور که اخر شب معمولا تست شیمی‌ میزدم، درازکش زیر باد خنکی که از بالکن می‌‌آمد.. چقدر امید بود در دلم. چقدر...هنوز نرفته بودم. الان چرا نیست؟ باز هم باید بروم ولی‌ ترس‌هایم بزرگترند. و امید را باید پیدا کنم، قطره قطره. اگر برگردم چه را عوض می‌کنم؟ کجا انتخاب داشتم؟

بتا) خانوم پرستار آمپول را سریع و آسان زد..و برایم آرزوی موفقیت کرد. اصلا درد نداشت. 

تتا) این هفته ۳ دختر ناشناس را در حال گریه دیدم. یکی‌ در کافه با دوستش بود و در طی‌ برانچ طولانی با دوستش گریه میکرد. دوستش زانو زده بود کنار صندلیش و نمیتوانست آرامش کند. 

دومی‌ در خیابان با دوستش راه میرفت و چهره در هم کشیده بود و اشک میریخت. 

و سومی‌ همین امروز، در همین خیابان داشت با تلفن حرف میزد و گریه ش را دیدم. 

شاید تابستان آنها از مال من هم خالی‌ تر باشد. چرا گریه میکردند؟ خسته بودند؟ یا تنها؟ یا خسته از تنهایی‌؟ دل شکسته؟ ترک شده؟ ترسیده؟ نگران؟ تحقیر شده؟ رها شده؟ ناامید؟ 

گاما ) ناشکری نباید بکنم. میدانم. ولی‌ گریه امانم نمیدهد. روز مبادا که میگویند یعنی‌ همین روزها دیگر نه؟ 


۱۴۰۰ تیر ۱۶, چهارشنبه

دعاي صبح وآه شب...

 آلفا) خانم دکتر که همیشه سرد بود و خیلی‌ کم حرف غیرلازم میزد، با ملایمت گفت: وضع تخمک‌هایت خوب است...نتیجه خوب میشود.

بتا) آقای خوشتیپ داروخانه چی‌ سر کوچه که تازه فهمیده‌ام اسمش سیلوان است، با مهربانی گفت هر چیزی لازم داشتی بگو، سرنگ، گاز، الکل. به گمانم از چشمانم فهمید که به انتهای توانم رسیده ام. که دارم این کار را تنها انجام میدهم. که تنها انجام دادن بعضی‌ کارها ۱۰۰۰ بار سخت تر است حتی اگر به تنها انجام دادن کارهای سخت عادت داشته باشی‌. 

تتا) سارا گفت این روز‌ها داری این همه کار شجاعانه را با هم انجام میدهی‌. 

گاما) مازیار منتظر است که یک کاری را برایش انجام دهم. ۱ماه پیش قول داده‌ام و هنوز شروع نکرده ام. مازیار چه میداند چه تابستانی را دارم میگذرانم؟ مازیاری که حالش گرفته است چون سفر هاوایی با زنش به تاخیر افتاده...


۱۴۰۰ تیر ۵, شنبه

چراغ‌های رابطه تاریکند ری را...۳۹ بار...

 آلفا) لومی گفت تو خیلی‌ با نمک و جذابی و لبخند زیبایی‌ داری، فقط یک روز بیا با هم برویم برایت عینک جدید بخریم. 

بتا) سالی‌ که کنکور قبول نشده بودم چند روز اول فکر میکردم دنیا به اخر رسیده. مادربزرگم یک روز به من گفت ببین این یک سال فرصتی است که بیشتر از حضور پدر مادرت استفاده کنی‌. سال بعد میروی که میروی. خیلی‌ راست میگفت. بیست سال پیش...

تتا) دیروز لومی گفت تا میتوانی‌ از این زمانی‌ که صد در صد برای خودت داری استفاده کن. وقتی‌ که ازدواج کنی‌ و بچه دار شوی دیگر هرگز این زمان را برای خودت نخواهی داشت. قدر این آزادیت را بدان. 

بتا) امروز یک دسته ٔگل ۱۷ یورویی برای خودم خریدم. چرا اینقدر زود ۳۹ سالم شد؟ دلم خیلی‌ گرفته است ری را. خیلی‌. خیلی‌. خیلی‌. 

گاما) یک نفر از آمریکا اینجا را میخواند. هیچ حدسی ندارم که کیست، به کسی‌ آدرس اینجا را نداده ام.. اگر خودش نگوید هرگز نخواهم فهمید...


۱۴۰۰ خرداد ۲۹, شنبه

جهان دیده بسیار گوید دروغ...

آلفا) دیشب با بچه‌ها رفتیم شام. شبی در مون مارتر،شب خوب، غذای خوب، خنده و تفریح. در راه برگشت ترانه شادی در گوشم بود و داشتم از جلوی پرلاشز رد میشدم انگار که فکری روشن بر من فرود آمد. که هفته آینده ۳۹ ساله میشوم. که دلم می‌خواهد از این شهر بروم ولی‌ نمیدانم کجا. که دارد میشود ۴۰ سال و من هنوز در انتظارم. هنوز هر بار فکر می‌کنم که میشود. که روز من هم میرسد. اما نمیرسد که نمیرسد. که چقدر خسته‌ام ولی‌ مرهمی جز خودم و فکر‌هایم ندارم. 

فکر روشن این بود که این مدل توی سر و روح من قریب به ۴۰ سال کار نکرده است. پس به درد نمیخورد. کاری نمیتوانم بکنم. فقط بدانم که کار نمیکند. دروغ چرا بگویم، مطمئنم که باز هم خودم را گول خواهم زد میلیون‌ها بار دگر. فقط بدانم هر بار...گرچه فایده‌ای ندارد. اگر این قدرت فریب خودم را هم از دست بدهم همینجا مینشینم و می‌میرم. 

بتا) لومی آمد دم در. با کفش و ماتیک قرمز و یک گل قرمز به سینه. گفت روزای سختی را دارم میگذرانم ولی‌ به فکر تو هستم. هر کاری داشتی بیا در بزن. مرا مثل مادر خودت بدون. لبخند زدم. کاش میشد سر سوزنی از روزهای سختم را نشانش دهم. 

تتا) پیغام از مادرم آمد. مرا "دختر عزیزتر از جانم" خطاب کرده بود. حقیقتا برای چند لحظه فکر کردم شاید من دارم می‌میرم و خبر ندارم. یا خدای نکرده اتفاق بدی برای کسی‌ افتاده است. محبت در این ابعاد هرگز از او ندیده بودم، کلامی و غیر کلامی. 

گاما) از آن روز‌هایی‌ است که باید وقت بگذارم گریه کنم...

۱۴۰۰ خرداد ۱۷, دوشنبه

خدا رو چه دیدی، شاید غصه رد شد...

 آلفا) حالم؟ کمی‌ تا قسمتی بهتر است..ولی‌ بسیار تشنه دیدن آدم‌ها هستم و حرف زدن...

بتا) آقای پ، کاش میدانستی با یک زنگ ناگهانی ساعت ۱۲ شب و یک احوالپرسی ساده و اشاره کوتاه به تنهایی‌‌ها و خستگی‌ هایت، چقدر حالم را بهتر کردی گرچه به اندازه یک روز. 

تتا) نمیدانم چرا فرو رفتم در خیال..دلم یک شب خنک تابستان خواست. نشستن روی چمن‌های نمناک و بوسه و آغوش. بعد یاد سنترال پارک افتادم و آن شب رویایی رو به دریاچه نزدیک هلسینکی. یا آن غروب روی تاب در داچا...

۱۴۰۰ خرداد ۹, یکشنبه

من دروغ، تو دروغ، خوابها دروغ...

من دیگر با تو حرف نمیزنم. دیگر حرفی‌ نداریم. همه حرف‌ها را زده ایم. حرفی‌ نمانده است. 

فقط بگو چطور توانستی سرابی باشی‌ به این زیبایی‌؟ 

من ناتوانم بسیار. من در اشک‌هایم غرقم، نمیدانم تا کی‌. 

۱۴۰۰ خرداد ۴, سه‌شنبه

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد...

 ۴۸ ساعت است مردی را میشناسم که در یکی‌ از کشورهای همسایه زندگی‌ می‌کند. هم سن منست با موهای خاکستری. شعری طولانی نوشته است احتمالا برای زنی‌ که دوستش دارد و در آن از سالهای بارور پیش رو، از نوازش دستان گرم، خانه‌ای آرام که بامش بوسه و سایه است حرف زده است.

۴۸ ساعت است که میدانم چنین مردی وجود دارد. 

۱۴۰۰ خرداد ۱, شنبه

قرص‌های قهوه ای...

 آلفا) سلامی‌ دوباره به قرص‌های قهوه ای. بعد از ۲ سال...آخرین بار کی‌ اینقدر افسرده بوده ام؟ آخرین بار کی‌ همهٔ چراغ‌های جهان خاموش شد و خاموش ماند؟ یادم نمی آید. گویی هرگز اینقدر تنها نبوده ام. 

بتا) سزن اکسو میخواند: در قصه‌ای که تو ننوشته ای، فقط میتوانی‌ کمی‌ کشف کنی‌ نقشت را...

گاما) بیدار شده ای، قهوه ت را خورده ای، سیگارت را کشیده ای. به ناهار رسیده‌ای و به من فکر نکرده ای. یا شاید یادت افتاده و کمی‌ دلت سوخته یا خجالت کشیده ای. همین. این اخر هفته هم میگذرد این گونه. تو آنجا استراحت میکنی‌ و من اینجا فرسوده و تنها به سقف خیره میشوم و لحظات را میشمارم که امروز و فردا هم بگذرد.  

دوشنبه که شد تو سوار می شوی بر زندگیت، می تازی به کسانی‌ که به شدت به تو نیاز دارند. 

من همینجا می نشینم یا دراز میکشم و خودم را هل می دهم که سر ۱-۲ مصاحبه کاری حاضر شوم. وسطش حتما گریه هم خواهم کرد. کاش فقط کسی‌ بود این روز‌ها که دستم را میگرفت. دیگر توانی‌ در خودم نمی بینم. 

چرا دارم سعی‌ می‌کنم حدس بیهوده بزنم؟ مگر میتوانم؟ مگر همه عمر توانسته ام؟ مگر نوبت من شده است؟ 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

bu kızı yeniden büyütmeliyim...

 آلفا) زمستان سخت و تاریک گذشته را به امید این بهار رهایی بخش تاب آوردم و حالا همین بهار بر سرم آوار شده. 

دردی در قلبم می پیچد. صبح‌ها که بیدار میشوم درد یادم میفتد قبل اینکه شروع شود. گوئی مرد مهربانی ترکم کرده است برای بار هزارم. یا هزار مرد مهربان ترکم کرده ا‌ند، همه در یک روز ولی‌ یکی‌ یکی‌. 

۶ سال گذشته را مرور می‌کنم، بسیار دشوار گذشته است. اکثرا روز‌ها سعی‌ کرده‌ام بایستم و به روی خودم نیاورم. به هیچ و پوچ امید ببندم تا بتوانم زندگی‌ کنم. دیگر نمیتوانم. کاش میشد به خانه برگردم برای همیشه. کودک شوم. نمیشود حیف. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

سه غم اومد به جونم هر سه یکبار...

آلفا) از دیروز اشکم بند نمی آید. دیدی ری را؟ نرفتیم...

خستگی‌ به جانم مانده است. کاش میشد فرار کرد به جایی‌...

بتا) کجا بروم؟ تا کی‌ بروم؟ 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

کاش میشد...

 آلفا) با اندوه خوابیدم و خواب دیدم در ماشین نشسته ایم باهم. بعد یادم بود که چند ساعت پیش با ماشین رفته بود قهوه بخرد و به من زنگ بزند.

خدایا! چقدر تنهایم. خواب‌هایم هم خالی‌ از عمق و خلاقیت...

بتا) دلم میخواهد استراحت کنم. هم خسته‌ام هم کاری ندارم دیگر. استرس و خشم دارم هنوز. ولی‌ استراحت با تنهایی‌ نمیشود انگار. داشتم فکر میکردم چرا. چون کسی‌ نیست که برایم چای بیاورد؟ غذا درست کند؟ بگوید سفره را چیدم بیا...

تتا) این روزها، این هفته را می‌خواهم زودتر بگذرد اما خیلی‌ هم میترسم. از چه میترسم؟ از حجم زمان زیاد، از ملال. 

گما) اخیرا خیلی‌ به بچه‌های بی‌ پناه فکر می‌کنم. شاید تاثیر سریال ترکی‌ است که می‌بینم. بچه‌های تشنه محبت و امنیت. بچه‌هایی که حسرت غذای خوب را دارند. بچه‌هایی که دفتر و مداد ندارند. اسباب بازی ندارند. از پدرشان کتک میخورند. شب‌ها میترسند و در رختخواب گریه میکنند. کاش میشد دنیا را عوض کرد و تبدیل به جایی‌ کرد که هیچ کودکی در دنیا نترسد و غصه نخورد. 

کاش میشد دنیا را از آن سمت عوض کرد. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۸, شنبه

دیوانگی...

 آلفا) گفت موفق باشی‌. گفتم فدای تو، خداحافظ و قطع کردم. بعد با خودم فکر کردم چرا گفتم فدای تو؟ نباید میگفتم.

بعد چندین دقیقه سرد و خشک به سقف نگاه کردم و داشتم فکر میکردم که در این ۱ ساعت و ۲۲ دقیقه مگر چه گفت که اینقدر نا امید شدم؟ یا چه نگفت؟ چقدر ساده‌ام من. هیچ نمیدانم. 

بتا) این روزها در سرم فقط ۳ فکر میچرخد. نوشتن آن متن انتقام آمیز جوری که همه بتوانند بخوانند، گرفتن پیشنهاد کار از آن شرکت رویایی، و دست فرو بردن در موهای زبرش در شهری مثل اینجا یا استانبول یا ونکوور یا سن فرانسیسکو...سومی‌ اگر نبود دیوانه شده بودم تا حالا. ولی‌ شاید باید دیوانگی را به جان بخرم. 

تتا) میترسم دیوانه شوم، مثل شخصیت بونجوک در سریالی که می‌بینم. او هم چیزهایی‌ را میدید که دلش می‌خواست حقیقت داشته باشند.

گاما) این خواب را مکرر می‌بینم: از خواب بیدار میشوم و حس می‌کنم چیزی که باید داخل دهانم باشد گم شده است. نیست. چیزی شبیه دندان که دندان نیست ولی‌. بعد کمی‌ طول میکشد تا یادم بیاید که اشکال ندارد. چیز مهمی‌ نیست. اصلا لازم نبود آنجا باشد. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

خیال آمدنت، پیراهن تازه تابستانیم...

آلفا) خسته‌ام بسیار...مثل هر روز امروز هم خودم را بردم بیرون، بعد از نصف ماراتنی که داشتم ...آفرین به من. دیگر چه کنم؟ دیگر چه باید میکردم؟ 

به خودم میگویم همین که هستی‌ خیلی‌ خوب است. جزو بهترین و تیزترین برنامه نویس‌های جهان محسوب نمی شوی قطعا...عوضش مهربانی و انسان‌ها را میبینی‌. عوضش فکرت قشنگ است...

بتا) همین الان دارم شعر گوش میدهم در ک ل ا ب ه ا و س. چقدر غافل شده بودم از شعر. چقدر هنوز میتوان پرواز کرد با شعر...میشود...

تتا) بیش از ۱ ماه است که باتری ترازویم تمام شده و وقت نکرده‌ام بخرم. بی‌ هیچ ملاحظه‌ای میخورم و دیگر آن حس خوب چند ماه گذشته را به بدنم ندارم. حتما که چاق شده ام. با این همه پیتزا و برگر و بستنی و کته با کره و ماست پر چرب. حس می‌کنم ران هایم دارد بزرگ میشود.

گاما) دیشب که با مامان طولانی حرف زدیم حس کردم هرگز اینقدر به هم نزدیک نبوده ایم. حس کردم میفهمد خیلی‌ تنهایم، خیلی‌ حوصله‌ام سر رفته، خیلی‌ خیلی‌ دلم می‌خواد از اینجا بروم. 
چه خوابی‌ هم برایم دیده بود...ای بابا،‌ ای بابا...

زتا) در کدامین شهر چهل ساله خواهم شد؟ پیراهنم چه رنگ خواهد بود آن روز؟ 

 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۱, شنبه

باز هم امید...

 آلفا) اصلا نگویم از این روزها..از حالم...خستگی‌، امید و ناامیدی...خشم و آرامش...شک و ترس همه با هم، و نهایتا تلاش و باز هم امید...که میشود. که چرا نشود؟

دو روز مانده به پایان این ماراتن...بعدش را نمیدانیم...

کاش این روزها کسی‌ پیشم بود.


۱۴۰۰ فروردین ۳۰, دوشنبه

گام اگر بردارم، روشنی نزدیک است؟

 آلفا) دردی در قلبم پیچیده، چه کارش کنم؟ چرا زمان نمی گذرد؟ خسته شدم از کندن کناره ناخن هایم.

بتا) ملال...ملال مرا به اینجا رساند. نمیخواهم از اینجا هم به ملال برگردم. لطفا. 

تتا) نمی پرسی حالم چطور است بعد از اینکه کارم را از دست داده ام. نمیپرسم از حالت بعد دوز دوم واکسنی که زدی...چرا از هم دریغ می‌کنیم؟ چرا عمر آدم باید این همه شب این شکلی‌ داشته باشد؟ هان؟ چرا؟ 

گاما) کاش امشب یک خواب خوب ببینم. مثلا خواب سربازی که بعد از تمام شدن جنگ به آغوش معشوقه اش برمیگردد.

 یا لااقل خواب ببینم جنگ تمام شده فقط. 

یا اصلا فقط خواب سرباز تنها را ببینم...

یا اینکه کاش امشب خواب جنگ را نبینم دیگر... 


۱۴۰۰ فروردین ۲۵, چهارشنبه

به هیچکس نتوان گفت شرح قصه خویش ...

آلفا) پیر شده‌ام انگار و زشت. چهره‌ام در آینه خسته است و بیرنگ و بی‌ رمق. گاهی ناامیدی هم به رنگ چشمانم اضافه میشود.

بتا) چه شود که من با مادرم درددل کنم. با بغض گفتم واقعا میخواهم این روزها تمام شوند.... 

تتا) خشم، خشم، خشم...ولی‌ نباید این روز‌هایم را از من بگیرد. نباید، نباید، نباید... 


۱۴۰۰ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

از گلوی من دستاتو بردار...

 آلفا) بین خواب و بیداری دیدم دستانم بر گلوی خودم نشسته. بعد یک دستم آن یکی‌ دستم را از گلویم برداشت ، کلی‌ سبک شدم ولی‌ نمی فهمیدم چرا. در بدنم دنبال چیزی میگشتم، دنبال منشا این رهایی. سعی‌ می‌کردم یادم بیاید که کدام مشکل حل شده الان؟ نمی‌فهمیدم...ولی‌ قطعا باری از دوشم برداشته شده بود.

بتا) سارا میگوید فهمیدم چرا شب‌ها خوابم نمیبرد. آدمها به دلیل تکاملی نباید تنها بخوابند. که اگر در میان شب حیوان یا دشمن حمله کرد از همدیگر مراقبت کنند . آاخ سارا...آاخ سارا...کاش روزی، شبی، به زودی کسی‌ خیلی‌ از تو مراقبت کند. روز و شب...

تتا) این ۳ هفته را کاش خوب بگذرانم. دوام بیاورم...


۱۴۰۰ فروردین ۲۰, جمعه

صبح می‌شه این شب...

 روز بد  تریلی وار از رویم گذشته بود. گریه هم  کرده بودم. 

گفتم امشب حرف بزنیم یا ویکند؟

گفت: هردو!

توان بشکن زدن نداشتم. ولی‌ لبخند زدم. شانه هایم کمی‌ سبک شد و طبق معمول تا صبح نیمه بیدار خوابیدم. 


۱۴۰۰ فروردین ۱۶, دوشنبه

نیمه بیدار...

 آلفا) فردا که بشود دیگر خسته نخواهم بود. پای آن میز خواهم نشست و آینده‌ام را خواهم ساخت...آینده‌ام را، آینده‌ام را، آینده‌ام را...

فقط، فقط، فقط چند نفر را باید تحمل کنم. تحمل، تحمل، تحمل...

بتا) شب‌هایی‌ که با او حرف میزنم خوب نمیخوابم. خوشحالم؟ اندوهگینم؟ نگرانم؟ هیچکدام...فقط بیدارم. نیمه بیدار. 

۱۴۰۰ فروردین ۹, دوشنبه

از فردا میترسیدم...

 آلفا) توی کوچه آفتابی پر از درختان مگنولیا داشتم قدم میزدم. حالم ولی‌ نمیشود بگویم که خوب بود. از فردا میترسیدم گرچه نگران چیز خاصی‌ نبودم. از حجم زمان فردا. از نشستن پشت آن میز و تحمل کردن کسانی‌ که بیشترشان را دوست ندارم. از سرگردانی ام. از انتظار کشنده برای دریافت آن ایمیل که اگر بیاید بسته به اینکه ایمیل‌های بعدیش هم بیایند یا نه، میتواند زندگیم را عوض کند، و شهرم را و کشورم را... میتواند غرورم را ترمیم کند. شدید.  

بتا) دلتنگی‌ یعنی‌ چه؟ دلم گرفته..

دلم برایش تنگ شده ولی‌ بلدم به خودم بخندم...بلدم بگویم که هی‌ چه فکر کرده‌ای با خودت؟ حتی بخندم به بشکن‌هایی‌ که میزنم بعد دیدن اسمش روی صفحه گوشی ام. 

تتا) فقط میخواهم بروم، اینجا نمانم، پشت آن میز، با این آدمها که از دیوار کمتر دوستشان دارم... 

۱۴۰۰ فروردین ۱, یکشنبه

۱۳۹۹ اسفند ۲۴, یکشنبه

بزرگ شو دختر. ...

  به خودم میگویم از کدام مرد تا حالا توانسته‌ای دل ببری، با زًل زدن به لست سینش؟ بزرگ شو دختر. درست را بخوان، اورستت را برو بالا. 

اما گناه داری. خیلی‌ هم. پس رویا هم بباف. 

بین این چهار دیواری، در این روزگار ویروس و مرض، رویا را از خودت نگیر.  

رویا که مفت است. البته که میدانی مفت نیست....ولی‌ فیلم‌های ترکی‌ را که میبینی‌ حق داری خوشت بیاید از آرامش شب کنار دریا، زوج ‌لم داده به دیوار خانه یونانی سنگ سفید با پنجره‌های آبی...حق داری باور کنی‌ که میشود. شاید پیدا شود مردی مثل سنجر صادق و راست و درست، که دوستش هم داشته باشی‌...

۱۳۹۹ اسفند ۲۲, جمعه

با ما چه بد تا میکنی‌...

 آلفا) حس بیهودگی و نا امنی‌ در طول روز می‌‌آید و می‌‌رود. جایش را به امید هم می‌‌دهد گاهی. 

بتا) عکس جدیدش آن غم همیشگی‌ در چشمانش را ندارد. شادی هم نیست در نگاهش. ولی‌ خشم دارد کمی‌ و چیز دیگری که نمیدانم چیست. چیزی که نگرانم می‌کند. جواب پیامم را نداده هنوز. چه شب کسالت باری.

تتا) داشتم فکر میکردم من اینجا نشسته‌ام در خانه‌ای خالی‌ از بو و طعم و انرژی موجود زنده دیگری. با دلی‌ که از امید پر و خالی‌ میشود. با خشمی که گاه تمام وجودم را تسخیر می‌کند. 

تو آنجا مضطرب روز‌ها را میگذرانی در خانه‌ای خالی‌ از مهر. کاش دل یکی‌ از ما اقل کم پر بود از امید یا شادی و اطمینان.


۱۳۹۹ اسفند ۲۰, چهارشنبه

میان آن همه تشویش در تو می‌نگرم...

 آلفا) امید؟ میاید و میرود....با تمرکز روی ملحفه و روبالشی تازه شسته شده...استفاده از روتختی آبی قدیمی‌ بعد سالها...آرامش هم گاهی می خزد در این خانه. شب‌هایی‌ که نقاشی می‌کنم و شعر گوش میدهم. گاهی که سایه ش را می‌بینم در اتاق شعر خوانی...

بتا) مردک فرانسوی نفهم عصبانیم کرد و مضطرب. بعد جلسه آشفته بودم.  ری را، اگر نتوانیم برویم چه؟ 

گاما) در میان قصه مچ خودم را میگیرم مثل همیشه. راستی‌ این همه قصه را از کجا می آورم؟ 

۱۳۹۹ اسفند ۱۳, چهارشنبه

حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم...

 آلفا) دیروز صبح بیدار شدن سخت بود...روز کاری را به زحمت به عصر رساندم. به زور خودم را کشاندم به بیرون از خانه و قدم زدن روزانه. داشتم فکر میکردم روز او الان تازه شروع شده. کاش روزش بهتر از روز من باشد. هنوز برای قهوه گرفتن از خانه خارج شده؟ یاد من کرده اصلا؟ امروز حجم کاریش وحشتناک است یا متوسط؟ 

شکلات داغ هم هنوز تلخی‌ روز را نگرفته بود. 

بتا) چند شب خوب را گذراندم. گوش دادن به شعر خوانی‌ها و نقاشی کردن...

تتا) هنوز باید صبر کنم، هنوز باید بدوم. هنوز باید اورست خودم را بالا بروم. هنوز باید چند ماه دیگر تحمل کنم. رویا میسازم ولی‌، این خوب است. 

گاما) اگر نمی ترسیدم به او میگفتم که دوستش دارم؟ دوستش دارم؟ هوس قمار دیگر...

۱۳۹۹ اسفند ۹, شنبه

که مرا هیچ دوست میداری؟

 آلفا) بگذار بنویسم که یک ساعت و چهل دقیقه حرف زدیم...بگذار بنویسم که همین الان حالم خوب است. بگذار بنویسم که دوستش دارم، به همان اندازه که نمی دانم دوستم دارد یا نه...


۱۳۹۹ اسفند ۷, پنجشنبه

پلاک ۶...

 آلفا) برای بار هزارم از جلوی خانه‌ای گذشتم که در آپارتمان طبقه سومش نوک انگشتانم را بوسیده بود، یکی‌ یکی‌. غذا را از بشقاب خودش برداشته بود و گذاشته بود در بشقاب من چون خیلی‌ گرسنه بودم. از آنجا مرا تا ایستگاه قطار برده بود و من در راه گریه کرده بودم. 

بتا) آنقدر نیاز به مراقبت دارم که دلم میخواهد کارم را ول کنم بروم خانه...کاش میشد. دیگر توان ندارم. 

تتا) قلبم سر جایش نیست. میدانم کجاست و نگرانش هستم. 

واتزاپم مدام پیشنهادش میدهد به عنوان فریکونتلی کانتکتد...دلم گرم میشود و بلافاصله سرد... 

 

۱۳۹۹ بهمن ۲۴, جمعه

ای که گفتی‌ انتظار از مرگ جانفرساتر است....

 آلفا) آنقدر خسته ام، آنقدر خسته‌ام که...امروز حتی داشتم خودم را ماساژ میدادم، شانه‌هایم را، بازوهایم را، انگشتانم را...

سه هفته است شب‌ها بسیار سبک میخوابم، با الگوریتم‌ها در سرم میخوابم و با همان‌ها بیدار میشوم. ۳ هفته است که آنقدر پای میز کار مینشینم تا سردرد بگیرم یا از ترس سردرد صبح فردا کار را متوقف کنم. آنقدر پاهایم را به شوفاژ میچسبانم که سرخ و سیاه شود. دفتر برنامه ریزی درست کرده‌ام و ساعت‌ها را میشمارم..باورت میشود مینا؟ فکر می‌کنم میشود...فکر می‌کنم میتوانم...یک ماه دیگر، فقط یک ماه دیگر دوام بیاور.... 

نمیدانم الان تاریخ بیشتر کلافه‌ام می‌کند یا جغرافیا...

بتا) باید از سارا بنویسم. انگار که باز هم همخانه‌ام شده..هر موقع روز به او پیغام میدهم و از استرس‌هایم میگویم...از اینکه کی‌ چه گفت، از چه میترسم، نگران چه هستم. اینجا را نمی خواند ولی‌ چه خوب که هست...

تتا) یعنی‌ گاهی کاش میشد کسی‌ زیر این سقف باشد که به او بگویم سرم درد می‌کند. بگویم چقدر امیدوارم. از او بپرسم به نظرش چطور دیوانه نمیشوم؟ 

گاما) در آن یکی‌ دفتر نوشتم: شب‌هایی‌ خواهند آمد که کمتر به ساعت نگاه خواهم کرد. میدانم. 


۱۳۹۹ بهمن ۱۹, یکشنبه

خواب خوشی‌ وقت سحر...

آلفا) قشنگترین خواب جهان را دیدم. 

اول اسمت افتاد روی تلفنم. بعد آمدی اینجا...اولش دور بودی بعد آمدی با مهربانی روبرویم نشستی و دستانم را نوازش کردی. انگار نه انگار که بار اولمان بود که هم را میدیدیم. ولی‌ انگار دو نفر بودی. یکی‌ خودت بود، دیگری که بود؟ همان که با مهربانی به ترکی‌ پرسید: اگر بیقراری بمانم؟...

از کجا ترکی‌ بلد بودی؟ چرا نگفتم بمان؟ 

امروز انقدر استرس داشتم که چند بار میان روز چشمانم را بستم و به این خواب فکر کردم. 

بتا) این هفته زیاد میخورم...آشپزی نمیکنم و غذاهای آماده میخورم. حتی پیاده روی نمیروم و سعی‌ می‌کنم هر چه بیشتر کار کنم و درس بخوانم. تا زمانی‌ که دیگر نتوانم و سردرد بگیرم. آن وقت می نشینم پای سریال و لحظه شماری می‌کنم که وقت خواب شود و بخوابم و خودم را وصل کنم به صبح فردا و صبح پس فردا....

تتا) گفت: خودت میدانی من مخالف کار زیاد هستم. 

گاما) سطح استرسم زیاد است. از آن طرف هم حس می‌کنم خوب دارم شرایط را اداره می‌کنم. کلا هنوز شبها که میخوابم منتظرم که زود صبح شود. و صبح‌ها که بیدار میشوم منتظرم که زودتر هوا روشن شود که بپرم از تخت بیرون، صبحانه هیجان انگیزم را بخورم و به روز حمله کنم. این اشتیاق بیشتر از اینکه اشتیاق باشد تمایل شدید به هر چه سریعتر از سر گذراندن این روزهاست. این روز‌های عجیب...

۱۳۹۹ دی ۳۰, سه‌شنبه

همه چی‌ ارومه...

 آلفا) دختر آرام و زیبا را در اینستاگرام پیدا کردم. ۱۸-۱۹ سال پیش در دانشکده پناه من بود. حرف میزدم با او. مهربان بود. مرا میفهمید. همان سالها ازدواج کرد. دو پسر شیرین دارد حالا، ۱۴ ساله و ۱ ساله. چندین پیغام صوتی گذاشتیم برای هم. شنیدن صدای شیرین و مهربان و گرمش خیلی‌ خوب بود. 

بتا) مثل ۱۰-۱۱ سال پیش به طور ممتد به " همه چی‌ ارومه " گوش میدهم. آن روز‌هایی‌ که تازه بینیم را عمل کرده بودم، و در درونم داشتم از زخم عمیقی کم کم التیام پیدا میکردم. از همه مهمتر، قرار بود بروم. بروم یک جایی‌ و از صفر شروع کنم. 

تتا) میدانم. درد فراموش شدن است. آیا فراموش شدم؟ آیا دلش اصلا برایم تنگ نمیشود؟ آیا یاد من نمیفتد اصلا؟ درد دارد ولی‌ رهایش کن...

۱۳۹۹ دی ۲۴, چهارشنبه

ابرها...

 آلفا) دخترک را در اینستاگرام دیدم. چشمهایش میخندید، لبهایش هم. همسری موجه و دو کودک شیرین. نوشته بود: "۱۳ سال از گذشت از آخرین تنهایی‌ و اولین دوستت دارم". 

یادم افتاد آن سالها فکر می‌کردم قیافه خوبی ندارد. امروز به نظرم زیبا بود.

بتا) بعد یاد خوابگاه افتادم. یاد اینکه فکر میکردم من بالاخره روزی خواهم رفت و تنهایی‌‌هایم در خوابگاه خواهند ماند...

تتا) ۲۰ سال از سال کنکور گذشته، من باورم بشود یا نه. 

کنار پنجره مینشستم و ابرها را نگاه می‌کردم...کاملا به یاد دارم که از ذهنم می‌گذاشت فرصت‌ها مانند ابرها در گذرند... بعد ۳شنبه‌ها بابا پیک سنجش میخرید...چه با شوق میخواندمش. 

امسال هم عجیب شبیه همان سال است. فقط و فقط در خانه ام، از صبح که بیدار میشوم تا شب که بخوابم، مینشینم و درس میخونم به این امید که از اینجا بروم به یک جای دور...به شهر پنجره‌ها که تهران بود برایم آن موقع....

گاما) همیشه رفته‌ام من. این را دوست ندارم. میخواهم برسم. 

حالم ولی‌ خوبست. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...