۱۳۹۶ آبان ۷, یکشنبه

It was the happiest day of my life and I didn't know that..

آلفا) فکر می‌کردم که این ویکند حالم بهتر از ویکند قبل خواهد بود ولی‌ اینطور به نظر نمیرسد. ظهر بالاخره پریود شدم. بعد از ملاقات با تراپیست برای اولین بار، رفتم رستوران ایرانی‌ و قورمه سبزی بد مزه گرانی خوردم. ملیما شیرم کرد که به مرد ایتالیایی‌ پیغام بدهم. جواب سلامم را بعد از ۱ ساعت داد و جواب سوال دومم را که فردا چه میکنی‌ هنوز نداده است. بیشتر از ۶ ساعت گذشته! 
بتا) عجب هفته‌ای بود. هر شب بیرون رفتم. رقص و سمینار و یوگا. دنبال جرعه‌ای شادی، آرامش، توجه و احساس تماس انسانی‌ میگشتم.
۵شنبه شب، مهمانی سالسا، وارد که شدم ازش خوشم آمد. چند بار باهم رقصیدیم. بعد آمد کنارم نشست. اسمش را که پرسیدم، چند جمله که حرف زدیم، گفت می‌تونم شمارتو بگیرم که باز همو ببینیم، واسه نوشیدنی یا شام، که باهم اشنا بشیم؟ خیلی‌ لحظه خوبی بود. اعتماد بنفس زخمیم نیاز داشت به کمی‌ نوازش. خوشحال به خانه برگشتم. ۴۸ ساعت گذشته و هنوز تماسی نگرفته. 
تتا) فیلم دو روز در نیویورک را دیدم. اشکم در آمد آخرش. وقتی‌ رسید به صحنه قلعه سنترال پارک. دقیقا همونجایی که ۵ سال پیش مرد منو سخت در آغوش گرفته بود. هوا سرد بود و تاریک و او کلی‌ در مورد قلعه حرف زد که من اکثرش را نفهمیدم. برج‌های رو به پارک را نشان داد و گفت دوست دارد یک روز آنجا زندگی‌ کند، روزی که پروفسور شود در نیویورک...چقدر آنروز جانم پر از امنیت بود و نمیدانستم. الان؟ درست حدس زدی، وسوسه به جانم افتاده که بنویسم همین‌ها را برایش. اما یادم نرود که آخرین بار محترمانه از خانه‌اش بیرونم کرد. 
گاما) آخر فیلم ماریون از مرگ مادرش حرف میزد. میگفت زمان می‌گذره و اعضای خانواده آدم یکی‌ یکی‌ محو میشن و از صحنه خارج میشن. اگه خوش شانس باشی‌ تا اون زمان خانواده خودتو ساختی...

۱۳۹۶ مهر ۳۰, یکشنبه

If he thinks you are amazing...

آلفا) فردا دوشنبه است. دوشنبه ماه اکتبر. ۷ سال بعد از مهاجرت. لوکیشن داخلی‌، تنها، در معیّت بغض سنگین البته. ویکند را با بغض گذرانده ام. در تختم فرو رفته‌ام و هق‌هق گریسته ام. با اینهمه سعی‌ عجیبی بر معاشرت هم داشته ام. جمعه شب با آزاده و مادرش به رستورانی زیبا در مون مارتر رفته ام. ناهار شنبه را با ف‌‌، مرد ایرانی‌، خورده‌ام و از همه چیز حرف زده ایم. شب شنبه به کنسرت جاز رفته ام. در شلوغی بعد کنسرت وارد شده‌ام و لیوان نوشیدنی‌ به دست به گروههای دوستی مردم خیره شده ام. 
صبح ۱شنبه در کافه نشسته‌ام و کتاب خوانده ام. بعد ازظهر به مراسم آبجو سازی در باغچه نزدیک خانه رفته‌ام و بین آدمها دنبال دوست گشته ام. حتی آبجو هم خریده‌ام با اینکه دوست ندارم و سر درد دارم. بعد از دقایقی‌ از آنجا هم بیرون زده ام. در ۵ دقیقه راه برگشت به خانه به سینما رفتن هم فکر کرده‌ام و چون ساعت مناسب پیدا نکرده‌ام به خانه برگشته ام. داخل ساختمان که شده‌ام به خودم پیشنهاد داده‌ام که بروم بالا کتابم را بردارم و بیایم توی لابی بنشینم به خواندن. بعد از ظهر ۱ شنبه است شاید کسی‌ بیاید، شاید دوست پیدا کنم. بعد اینجا مچ خودم را گرفته‌ام که عجب تنها مانده‌ای دختر! طبیعتاً به خانه آمده‌ام و هق هق سر داده ام. 
بتا) مرد ایتالیایی؟ رهایم کرده است و دلم از غصّه پر است. هیچ نفهمیدم چه شد...این بار هم نفهمیدم. همان که میگفت چه زوج خوبی هستیم. همان که میگفت با قدم‌های کوچک جلو میرویم. همان که میگفت به مادرم از تو خیلی‌ گفته ام. حالا دیر است برای پاسخ ندادن به پیام‌هایی که دیگر نخواهد زد. این بار چه کردم؟ 
تتا) وسواس است یا بیماری؟ نمیدانم. عادتم شده است که هر زوجی ببینم زن قضیه را با خودم مقایسه کنم. لاغرتر است یا بلندتر؟ صورت مهربانی دارد آیا؟ چه میدهد به مردان که من ندارم؟ 
گاما) میدانی؟ رویا بافتن غیر ممکن شده است برایم. حتا با مردان بی‌ صورت. نمیتوانم. دیشب خودم را تحت فشار گذشتم که شیرین‌ترین رویایی که می‌خواهم چیست؟ خود رویا نه تحققش. به چیزی جز بازگشت مرد نرسیدم. دستش درد نکند که خوب متوجهم کرد که در دنیا از این غیر ممکن تر خودش است. 
زتا) عجیب است. الان فکر می‌کنم بعد از آنکه مرد آنگونه ترکم کرد اصلا عزاداری نکردم. هنوز مانده توی دل‌م. 

کاش فقط تقصیر هورمون‌ها باشد این حالم. کاش. 


افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...