آلفا) فکر میکردم که این ویکند حالم بهتر از ویکند قبل خواهد بود ولی اینطور به نظر نمیرسد. ظهر بالاخره پریود شدم. بعد از ملاقات با تراپیست برای اولین بار، رفتم رستوران ایرانی و قورمه سبزی بد مزه گرانی خوردم. ملیما شیرم کرد که به مرد ایتالیایی پیغام بدهم. جواب سلامم را بعد از ۱ ساعت داد و جواب سوال دومم را که فردا چه میکنی هنوز نداده است. بیشتر از ۶ ساعت گذشته!
بتا) عجب هفتهای بود. هر شب بیرون رفتم. رقص و سمینار و یوگا. دنبال جرعهای شادی، آرامش، توجه و احساس تماس انسانی میگشتم.
۵شنبه شب، مهمانی سالسا، وارد که شدم ازش خوشم آمد. چند بار باهم رقصیدیم. بعد آمد کنارم نشست. اسمش را که پرسیدم، چند جمله که حرف زدیم، گفت میتونم شمارتو بگیرم که باز همو ببینیم، واسه نوشیدنی یا شام، که باهم اشنا بشیم؟ خیلی لحظه خوبی بود. اعتماد بنفس زخمیم نیاز داشت به کمی نوازش. خوشحال به خانه برگشتم. ۴۸ ساعت گذشته و هنوز تماسی نگرفته.
تتا) فیلم دو روز در نیویورک را دیدم. اشکم در آمد آخرش. وقتی رسید به صحنه قلعه سنترال پارک. دقیقا همونجایی که ۵ سال پیش مرد منو سخت در آغوش گرفته بود. هوا سرد بود و تاریک و او کلی در مورد قلعه حرف زد که من اکثرش را نفهمیدم. برجهای رو به پارک را نشان داد و گفت دوست دارد یک روز آنجا زندگی کند، روزی که پروفسور شود در نیویورک...چقدر آنروز جانم پر از امنیت بود و نمیدانستم. الان؟ درست حدس زدی، وسوسه به جانم افتاده که بنویسم همینها را برایش. اما یادم نرود که آخرین بار محترمانه از خانهاش بیرونم کرد.
گاما) آخر فیلم ماریون از مرگ مادرش حرف میزد. میگفت زمان میگذره و اعضای خانواده آدم یکی یکی محو میشن و از صحنه خارج میشن. اگه خوش شانس باشی تا اون زمان خانواده خودتو ساختی...