آلفا) همون لحظه اول که دیدمش به دلم نشست. چقد شبیه مرد بود. کارتش را که داد دیدم روس است. من ماندهام و وسوسه تماس گرفتن.
بتا) در همان ۲-۳ دقیقهای که جلویم ایستاده بودند دخترک ۳-۴ بار بینیش را جلو آورد و مرد با شور بوسیدش. نیم ساعت بعدش صدای نالههای دخترک از طبقه بالا میآمد.
تتا) ۳-۴ روز پیش غول پیام اس به جانم افتاده بود. اشکها بیچارهام کرده بودند. یاد مامان بزرگ افتادم. مامان بزرگ آدم افسردهای بود. یعنی هر چند هفته یکبار در بستر میافتاد از افسردگی و میگفت کّل بدنش درد میکند. الان میفهمم که روحش درد میکرد. حق هم داشت. فرزند دسته گلش را از دست داده بود در ۱۹ سالگی. شوهر بیشعوری هم داشت. ولی با این وجود مامان بزرگ دیوانه من بود. عاشقم بود. خیلی دوستم داشت. هر موقع مرا گرفته میدید چنان از ته دل دلداریم میداد که انگار نه انگار همان زن ناامید و افسرده است. قربان چشمانم میرفت و میگفت به دلت بد راه نده همه چیز درست میشه. میگفت دنیاها را ویران میکند اگر به وفق مراد من نباشد. بعد از اعماق وجودش واسه من دعا میکرد. مامان بزرگ کجایی؟ منو میبینی؟ هرگز در عمرم اینقدر خسته و تنها و مأیوس نبوده ام. خسته از مردهای نامرد. خسته از سالادهای رنگارنگم که هر شب میخورم، خیره به دیوار آشپزخانه که با برچسبهای هپی کیتچن پرش کرده ام. خسته از این خالی بزرگ در خانه ام، در سینهام در دستهایم. تو نمیدانستی که من به چیزی یا کسی اعتقاد ندارم. میشود حالا که نزدیکتری به بالا یا پائین، میشود حالا فقط یکبار برایم دعا کنی؟ بوس و بغل محکم مامان بزرگ.
زتا) تنم بسیار تشنه است. . دارد یک سال میشود. از آخرین هماغوشی. از آخرین بوسه. آخرین نوازش.
گاما) و من بازهم فکر میکنم تابستان که بشود، آفتاب که در بیاید، تاپ و دامن که بپوشم حالم بهتر میشود. زن درونم نوازش میشود. گرچه صبحهای بسیاریست که دیگر کاری از دست گوشوارهها هم بر نیامده!