۱۳۹۹ تیر ۱۰, سه‌شنبه

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم....

آلفا) ۲۳ کیلومتر قدم زدیم، با دوستی مهربان و همدل که آمده بود که تنها نباشم. روزم را دوست داشتم. در استراسبورگ زیبا ۳۸ ساله شدم. 
بتا) جوانه‌ای در دلم بود و نبود. یعنی‌ بود ولی‌ شک داشتم که باید باشد یا نه. هرچه بود و نبود سبکبال بودم. 
تتا) حس می‌کنم زیاد حرف میزنم...
گاما) نمیدانم‌های بسیار...

۱۳۹۹ تیر ۱, یکشنبه

به کجاها برد این امید ما را...

آلفا)حرف می‌زنیم زیاد. از قهوه صبحش گفت...که روزها عین همند و فقط آدمهای پشت پیشخوان استارباکس عوض میشوند. وقت نشد من از قهوه صبحم بگویم. نپرسیدم تو هم به آن امید بیدار میشوی؟ نکند اینجا را میخواند؟ 

بتا)  گفت من اهل کردستان م. با تعجب گفتم جدأ؟ من حدس میزدم جنوبی باشی‌! خیلی‌ هم دروغ نگفتم. قبل اینکه بفهمم کرد است حدس میزدم اهل خوزستان باشد.

تتا)  نمیدانم چه کنم، واقعا نمیدانم. البته لازم هم نیست کاری بکنم. فرقی‌ هم ندارد. فقط یک چیز را میدانم، که به اندازه ۱۰ ساعت حرف داریم بزنیم.  چه عجیب که آدم اینقدر عوض میشود. این روزها خیلی‌ به ریشه‌هایم فکر می‌کنم. به میشود ها. به چه خوب میشود ها. 

گاما) از آن سیب چرخان توی آسمان میترسم. این را به خانم میم هم گفتم. از جوابش اینطور فهمیدم که او هم میترسد....
حالا که هست، حالا که آنجاست بگذار چرخ زدن‌هایش را تماشا کنم. میدانم که از حساب قلبم خرج می‌کنم...

۱۳۹۹ خرداد ۲۴, شنبه

خداحافظ زرد‌های خوب و عجیب...

آلفا) نمیدانم چرا ولی‌ این مکالمه را قبلا تصور کرده بودم. ناتالی امروز پیغام داد و حال و احوال کرد. گفت پدرشان کرونا گرفته بوده ۱ ماه پیش ولی‌ الان بهتر است. حال من و خانواده‌ام را پرسید. بعد گفت میدانی من با اینکه شاید سالی‌ ۱ بار با تو چت کنم ولی‌ همیشه احساس می‌کنم که ما هنوز باهم دوستیم، گوئی که هر روز حرف می‌زنیم، تو فوق‌العاده هستی‌. و قلب فرستاد. 
چند لحظه مکث کردم، می‌خواستم بگویم من خیلی‌ عاشق برادرت بودم، من نبودم اویی که رفت.... ولی‌ حس کردم همه چیز را میداند که حرفی‌ از او به میان نمیاورد. در عوض گفتم: من هم واقعا از صمیم قلب تو و خانواده ت را دوست دارم و خاطرات مسکو را هرگز فراموش نمیکنم. ولی‌ خوب زندگی‌ است دیگر...گفت میدانم. 
میدانست. چقدر حالم را خوب کرد این مکالمه. انگار فصلی بسته شد، یک فصل بلاتکلیف. اصلا نمیدانم چرا مهم بود ولی‌ بود. چقدر آن خانواده را دوست داشتم و مطمئن بودم و هستم که آنها هم مرا خیلی‌ دوست داشتند. 
حالا دیگر روزی از روزها، روزش که برسد میتوانم عکس عروسی پست کنم که ناتالی هم ببیند و لبخند بزند...به من و مرد مو مشکی‌! سیب در آسمان هم همین الان به من لبخند میزند، شاید هم قهقهه.  

بتا) خوابی‌ دیدم پر از میوه‌های رنگین و شیرین. تعبیرش در اینترنت این  بود که همه چیز خوب میشود، پولدار میشوی، عاشق میشوی، به ساحل امنیت میرسی‌ و اینها... 

۱۳۹۹ خرداد ۲۲, پنجشنبه

۱۳۹۹ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

Gidipte varmayı öğreticem..

آلفا) این روزها چرا بیشتر مینویسم؟ چه عجیب است دنیا. واقعا تنها هستم. چند دوست دارم در این شهر، قبول. چند دوست خوب. در آن سمت شهر...
بتا) و این ملال. تنهایی‌ و ملال. این فضای خالی‌ و ملال. پر کردن لیوان آب هرشب قبل از خواب، پایین کشیدن کامل کرکره‌های اتاق خواب و به بستر رفتن. گاه با رویا و گاه مثل امشب با کمی‌ ترس و نگرانی. میدانم که به ترس میدان نخواهم داد. یاد گرفته‌ام فکر نکنم. دستکم بسیار کمتر از گذشته فکر می‌کنم، چون نمیخواهم سلامتیم را از دست بدهم. و صبح میشود، با چرخیدن در تخت و سرگیجه‌ای که دیگر حتا نمیترساندم. برخاستن از تخت به امید قهوه با کمی‌ شیر و عسل. و نشستن پشت آن میز و سر و کله زدن با این آدمهای خوب لعنتی تا غروب. غروب که شد منتظر یکی‌ از آنها ماندن، همانی که تازه از خواب بیدار شده...و لپتاپ را خاموش کردن و به سریال پناه بردن، بعد از قطع امید از آن سلام و از آن پیام...
تتا) و وسوسه یا تصمیم عوض کردن کارم. بروم یا بمانم؟ رفتن از چاله به چاه نیست؟ اگر بروم حداقل شانسی برای تغییر هست. 
گاما) امنیت، امنیت، امنیت. من میدانم از چه حرف میزنم. از آن بوی اشنا و دلگرم کننده در تختخواب. از آن جمله "بالاخره که یکبار برای همیشه پیشت خواهم ماند." از آن بوسه‌های بی‌ وقفه داخل چادر در حومه هلسینکی...از "به زودی به دیدنت خواهم آمد". از بیدار شدن با بوی پنکیک و چای هندی حتا آن روز اخر... 
زتا) بگذار امشب کمی‌ گریه کنم. اشکالی‌ ندارد. امشب که حتا اسباب بازیم را گم کرده‌ام در این سن...چه بهتر ولی‌...

۱۳۹۹ خرداد ۱۹, دوشنبه

تو هم شبیه دیگرانی، فقط من دیگر بال ندارم....

آلفا) قرنطینه ۴ هفته است که تمام شده. آمار همچنان رو به پایین است گوش شیطان کر. هنوز ولی‌ از خانه کار می‌کنیم اکثر روزها. عادت کرده‌ام دیگر. صبح‌ها ورزش می‌کنم با یوتیوب بعد تخم مرغ آب پز میخورم با قهوه. تخم مرغ صبحانه‌ام مدتیست که طعم خاک میدهد، شوخی هم نمیکنم. بعد تختم را مرتب می‌کنم و میایم پای میز کار. راستش اکثر روزها به شوق آن قهوه است که با سرگیجهٔ ملایم از تخت بلند میشوم. 

بتا) به خودم میگویم اشکالی‌ ندارد خودت را گول بزنی‌، فقط بدان و آگاه باش که گول میزنی. بعد همین‌ها را که مینویسم قلبم تیر میکشد که یعنی‌ اشکال دارد، که تو توانش را نداری دیگر. 

تتا) عکس ش بین ایمیل‌های کاری و شخصی‌، عکس ش در واتزاپ، تازگیها در بین "شاید بشناسی"‌ های فیسبوک...میشناسم برادر، میشناسم. میگویی چه کنم؟

گما) برای تولدم برنامهٔ یک سفر کوتاه دارم. هیجان انگیز است. آدم چه قدر میداند سفر را ، طبیعت را و لذت‌های کوچک را وقتی‌ میفهمد خبر دیگری نیست...

۱۳۹۹ خرداد ۱۶, جمعه

در مدح صدای خش دار...

فهمیدم/حدس زدم که سیگاری است. اشکالی‌ ندارد. 
خسته‌ام ولی‌. و نا امید. جمعه قبل همین موقع در آسمانها بودم...

۱۳۹۹ خرداد ۱۵, پنجشنبه

حواسم باشد...

۱ ساعت حرف زد، یعنی‌ غر زد بیشتر و فحش داد به این و آن. به قول ما ترک‌ها بله ش را میرساندم و همدلی میکردم و دلداری میدادم. خداحافظی که کردیم با خودم فکر کردم که مرا یاد مرد آلمانی‌ میندازد. 
محض احتیاط حواسم باشد که در خانه‌ام همیشه باز نباشد با میز پر از غذای گرم و چای خوش طعم برای مردی که راه خانه ش را بلد نیست...برای مردی که ترجیح میدهد گم شود اما دقیقه‌ای با خودش خلوت نکند و صادق نباشد. حواسم باشد، آخرین بارم باشد....
به قول خودش آدم دیگه حوصله نداره تو این سن و سال!

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...