آلفا) این روزها چرا بیشتر مینویسم؟ چه عجیب است دنیا. واقعا تنها هستم. چند دوست دارم در این شهر، قبول. چند دوست خوب. در آن سمت شهر...
بتا) و این ملال. تنهایی و ملال. این فضای خالی و ملال. پر کردن لیوان آب هرشب قبل از خواب، پایین کشیدن کامل کرکرههای اتاق خواب و به بستر رفتن. گاه با رویا و گاه مثل امشب با کمی ترس و نگرانی. میدانم که به ترس میدان نخواهم داد. یاد گرفتهام فکر نکنم. دستکم بسیار کمتر از گذشته فکر میکنم، چون نمیخواهم سلامتیم را از دست بدهم. و صبح میشود، با چرخیدن در تخت و سرگیجهای که دیگر حتا نمیترساندم. برخاستن از تخت به امید قهوه با کمی شیر و عسل. و نشستن پشت آن میز و سر و کله زدن با این آدمهای خوب لعنتی تا غروب. غروب که شد منتظر یکی از آنها ماندن، همانی که تازه از خواب بیدار شده...و لپتاپ را خاموش کردن و به سریال پناه بردن، بعد از قطع امید از آن سلام و از آن پیام...
تتا) و وسوسه یا تصمیم عوض کردن کارم. بروم یا بمانم؟ رفتن از چاله به چاه نیست؟ اگر بروم حداقل شانسی برای تغییر هست.
گاما) امنیت، امنیت، امنیت. من میدانم از چه حرف میزنم. از آن بوی اشنا و دلگرم کننده در تختخواب. از آن جمله "بالاخره که یکبار برای همیشه پیشت خواهم ماند." از آن بوسههای بی وقفه داخل چادر در حومه هلسینکی...از "به زودی به دیدنت خواهم آمد". از بیدار شدن با بوی پنکیک و چای هندی حتا آن روز اخر...
زتا) بگذار امشب کمی گریه کنم. اشکالی ندارد. امشب که حتا اسباب بازیم را گم کردهام در این سن...چه بهتر ولی...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر