۱۳۹۹ خرداد ۲۴, شنبه

خداحافظ زرد‌های خوب و عجیب...

آلفا) نمیدانم چرا ولی‌ این مکالمه را قبلا تصور کرده بودم. ناتالی امروز پیغام داد و حال و احوال کرد. گفت پدرشان کرونا گرفته بوده ۱ ماه پیش ولی‌ الان بهتر است. حال من و خانواده‌ام را پرسید. بعد گفت میدانی من با اینکه شاید سالی‌ ۱ بار با تو چت کنم ولی‌ همیشه احساس می‌کنم که ما هنوز باهم دوستیم، گوئی که هر روز حرف می‌زنیم، تو فوق‌العاده هستی‌. و قلب فرستاد. 
چند لحظه مکث کردم، می‌خواستم بگویم من خیلی‌ عاشق برادرت بودم، من نبودم اویی که رفت.... ولی‌ حس کردم همه چیز را میداند که حرفی‌ از او به میان نمیاورد. در عوض گفتم: من هم واقعا از صمیم قلب تو و خانواده ت را دوست دارم و خاطرات مسکو را هرگز فراموش نمیکنم. ولی‌ خوب زندگی‌ است دیگر...گفت میدانم. 
میدانست. چقدر حالم را خوب کرد این مکالمه. انگار فصلی بسته شد، یک فصل بلاتکلیف. اصلا نمیدانم چرا مهم بود ولی‌ بود. چقدر آن خانواده را دوست داشتم و مطمئن بودم و هستم که آنها هم مرا خیلی‌ دوست داشتند. 
حالا دیگر روزی از روزها، روزش که برسد میتوانم عکس عروسی پست کنم که ناتالی هم ببیند و لبخند بزند...به من و مرد مو مشکی‌! سیب در آسمان هم همین الان به من لبخند میزند، شاید هم قهقهه.  

بتا) خوابی‌ دیدم پر از میوه‌های رنگین و شیرین. تعبیرش در اینترنت این  بود که همه چیز خوب میشود، پولدار میشوی، عاشق میشوی، به ساحل امنیت میرسی‌ و اینها... 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...