۱۳۹۹ فروردین ۲۷, چهارشنبه

تو با خود خیالی کرده‌ای و از خیال خود میرنجی....

آلفا ) طول روز چند بار وسط کار با ترانه گل به سر عروس ستار رقصیده بودم. گویا این چند روز سفری رفته بودم شیرین. حالا ولی‌ برگشته‌ام انگار. عصر بعد از جلسه انگار که خستگی‌ به یکباره به جسم و جانم نشست. از خیال خود رنجیده ام، همان خیالی که بالای ابرها جا داده بود مرا...
بتا) رنجش نیست، ترس است. ترس از معشوق. بگذار اسمش را بگذارم معشوق. بگذار در سرم بسازمش. چرا نمیگذاری؟ ترس از ارتفاع است اصلا. تازه میفهمم چه زن خطرناکی هستم. زنی‌ که از ارتفاع نمیترسد ولی‌ استخوانها یش از فولاد نیست. باید خجالت را کنار بگذرم و با خانم میم در مورد این زن خطرناک حرف بزنم. 
تتا) شاید هم به بچه‌هایمان بگوییم ما در سال کرونا عاشق هم شدیم. 

۱۳۹۹ فروردین ۲۴, یکشنبه

خوش خوش کشانم میبری....

آلفا) شب سال نو ۱۳۹۹ فرم خروج از قرنطینه خانگی پر کردم و در جیبم گذشتم و به سوپرمارکت رفتم که کم و کسر ۷سین را بخرم. ۷ سینم خیلی‌ قشنگ شد. صبح که از خواب بیدار شدم رفتم پای میز، دلم می‌خواست دعا یا ارزویی بکنم که نداشتم. فقط آرزو کردم که رویاها به زندگیم بازگردند. 
بتا) کمی‌ میترسم از نوشتنش ولی‌ نوشتنم بهتر است. هنوز ندیده امش و نمیدانم اصلا خواهم دید یا نه. به احتمال زیاد هر دو از کرونا جان سالم به در خواهیم برد و مرز‌ها باز خواهند شد، ولی‌ زندگی‌ هزاران بار سیب‌هایی‌ را نشانم داده که هزاران چرخ میخورند و به زمین نمیرسند، حتا نمیشود دید که به کجا رسیدند. ولی‌ تا قبل از این سخت‌ترین قسمت ماجرا رویا بافتن بود برایم. اصلا باورم نمی‌شد که دوباره بتوانم، حتا دیدن سیب را. میتوانم! خیلی‌ هم! 
تتا) آوریل ۲۰۲۰ است و من در قرنطینه خانگی مثل تمام مردم این شهر. اما توی سرم آباد است. هرچه فکر می‌کنم یادم نمیاید کی‌ آخرین بار چنین جشنی در سرم بود. اصلا بود هرگز؟ در حد دیدن جزییات حلقه بر انگشتم، بر آمدن شکمم، دو کودک شیرین، آشپزخانه بزرگ نورگیر و حیاط پر گل و گیاه. 
گاما) گفت خودمون رو دست کم نمیگیرم ها! و قصه ش را ادامه داد در مورد کار. خواب دیدم میگوید به خودمون ۱۵ سال وقت میدم، یا همچین چیزی. توی خواب توی دلم گفتم من ۲-۳ سال بیشتر وقت ندارم. 
زتا) کرد است. شیرین است در رویایم. سالهاست چنین رویایی نداشتم، چرا مقاومت کنم؟ که همین هم از کفم برود؟ کاش او هم به خودش همین را بگوید....

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...