آلفا ) طول روز چند بار وسط کار با ترانه گل به سر عروس ستار رقصیده بودم. گویا این چند روز سفری رفته بودم شیرین. حالا ولی برگشتهام انگار. عصر بعد از جلسه انگار که خستگی به یکباره به جسم و جانم نشست. از خیال خود رنجیده ام، همان خیالی که بالای ابرها جا داده بود مرا...
بتا) رنجش نیست، ترس است. ترس از معشوق. بگذار اسمش را بگذارم معشوق. بگذار در سرم بسازمش. چرا نمیگذاری؟ ترس از ارتفاع است اصلا. تازه میفهمم چه زن خطرناکی هستم. زنی که از ارتفاع نمیترسد ولی استخوانها یش از فولاد نیست. باید خجالت را کنار بگذرم و با خانم میم در مورد این زن خطرناک حرف بزنم.
تتا) شاید هم به بچههایمان بگوییم ما در سال کرونا عاشق هم شدیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر