۱۴۰۱ آذر ۱۶, چهارشنبه

افسارم از دست رفته....

 آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟ 

اینکه با وسواس پیغام‌هایش را میخونم که ببینم آیا به اندازه کافی‌ بوس و بغل میفرستد؟ مائ دارلینگ میگوید؟ 

چرا حساب کتاب شبهایی که اینجاست را می‌کند؟ چرا اصلا هرشب نمیاید پیشم؟ 

خدایا، افسارم از دست رفته. رحم کن. 

۱۴۰۱ آذر ۱۵, سه‌شنبه

لانه عشق...

 دیشب دلتنگی‌ کردم و آمد دنبالم. از میان خانه‌های زیبا با چراغانی‌های کریسمس گذشتیم. شب سردی بود و گرمای مطبوع صندلی‌ ماشین حالم را خوش کرد. 

رفتیم خانه ش. چقدر دوستش دارم. به گرمای آغوشش عادت کرده‌ام و این میترساندم. 

هیچ شبی را نمیخواهم تنها باشم. این شبهای سرد را...باید این را بگویم به او..


۱۴۰۱ آذر ۱۴, دوشنبه

خدایا رحم کن...

 گفت که امشب باید کار کند و نمیتواند به دیدنم بیاید.

 انگار یخ زده ام. نمیدانم چه کنم. نگرانم. چرا به اندازه قبل برای دیدنم بیتاب نیست؟ میترسم از خودم...انگار این خانه را که دارم به شوق میچینم بدون او نمیخواهم. گوئی تمام حس امنیت و ارامشم و تمام گرمای این خانه در او خلاصه میشود...

۱۴۰۱ آبان ۱۴, شنبه

آن روزها تمام شده ا‌ند....

 آلفا) چرا نمیتوانم بنویسم؟ چند بار شروع کردم و تمام نکردم.

دو ماه بسیار آرام و لذتبخشی را گذراندم. مرد مهربانی دارم با آغوش گرم و بوسه‌های بسیار. باهم از زیباترین جاده‌های دنیا گذشته ایم، در مزرعه دهکده ش قدم زده ایم، آشپزی کرده ایم، خرید رفته ایم و ساعت‌ها حرف زده ایم. این مرد کیست و از کجا آمد؟ سگش در تختخواب من چه می‌کند؟ دختر کوچولوی شیرینش چرا صمیمانه دست مرا می‌گیرد؟

بتا) پارسال و پیرارسال در پیاده روی‌های روزانه ام، در سرما و باد و باران، در حاشیه تکراری آن قبرستان زیبا، در خریدهای سوپرمارکتی‌ام که سعی‌ می‌کردم متنوع و امیدبخش باشد فقط یک چیز میخواستم: تمام شدن آن روز‌هایی‌ که شبیه یک دیوار سیمانی زبر بودند. 

آن روزها تمام شده ا‌ند....

گاما) در خانه جدید نشسته ام. قشنگ است.  کلی‌ در اسباب کشی‌ کمکم کرد. ۵ شب در خانه ش ماندم تا اوضاع خانه جدید روبه راه شود. 

چرا نمینویسم از خوشبختی‌ و آرامشم؟ چند روز پیش در ماشین از جاده‌هایی‌ با حاشیه سبز مخملی و جنگل‌های دوردست نارنجی میگذشتیم. یک لحظه از ذهنم گذشت اگر همین الان بمیرم خیلی‌ خوشبختم... 

۱۴۰۱ شهریور ۳۱, پنجشنبه

امگا...

 امگا)  گفته بود میخواهم دهکده‌ام را نشانت بدهم. آرام آماده شدم و تنم را پیراستم. سر ساعت آمد دنبالم.

نیم ساعت رانندگی‌ در جاده‌های سبز و مناظر زیبا..گفت خوب کی‌ حرف‌هایمان را بزنیم؟ گفتم بایستیم جایی‌ یا بنشینیم.. 

ماشین را پارک کرد رو به زیباترین دره جهان، خورشید هم که کم کم داشت غروب میکرد. مزارع چند طبقه با طیفی از رنگ‌های سبز، خانه‌های کوچک و بزرگ زیبا و آرامش عمیق...

هر دو اضطراب داشتیم ولی‌ حرف‌هایمان را زدیم...هرچه گفتم گفت باشد، میشود، می‌کنیم..

هر دو نفس راحتی‌ کشیدیم و همانجا کمی‌ دست در دست راه رفتیم. 

امگا ۱) شرابم که تمام شد، ساعت ش را نگاه کرد و گفت خوب زمان خوابت نزدیک است، میرسانمت خانه ت. گفتم باشد با حالی‌ کمی‌ گرفته. کفشها یم را که پوشیدم پشت در گفت راستی‌ یک سوال خیلی‌ مهم هنوز مانده که بپرسم. گفتم بپرس! پرسید میتوانم ببوسمت؟ 

امگا ۲) اخر شب پیغام داد: دیگر سدها باز شده ا‌ند. دیگر نمیتوانم تحمل کنم. بارها چشمانم را میبندم و اولین بوسه مان را دوباره زندگی‌ می‌کنم، تو را در میان بازوانم می‌بینم، تنت را لمس می‌کنم...

در اولین فرصت میخواهم دوباره ببینمت. چند روز آینده به من سخت خواهد گذشت.   

۱۴۰۱ مرداد ۹, یکشنبه

خوشحالم و می‌‌ترسم...

 هر روز صبح برایم صبح بخیر و آغوش می‌‌فرستد. در طول روز چندین بار...گاهی حتا در میانه شب...

شب‌ها اگر زمان بدهم برایم بسیار حرف میزند. حالا دیگر کل زندگیش را میدانم... 

یک شنبه پیش برایم پیانو زد و آواز خواند و صدایش را فرستاد...

صبح امروز با سگ و دختر کوچولوی شیرینش راهی‌ مزرعه‌ای شد که خانه مادریش آنجاست...۹۰۰ کیلومتر جاده. ۱ ساعت دیگر باید برسد. ۲ هفته آنجا می‌‌ماند. برگردد قرار است همدیگر را ببینیم و در مورد مسائل جدی حرف بزنیم...

پیغام هایش، آن آغوش صبح و شبش دلم را میلرزند ولی‌ ته دلم میگویم این هم شاید یک روز صبح بیدار شود و به راحتی‌ آب خوردن مرا فراموش کند...


۱۴۰۱ تیر ۱۵, چهارشنبه

شب شیرین تابستان..

 آلفا) پیراهن آبی با خالهای سفید تنم بود با گوشواره‌های رنگی‌...داشتم میرفتم و با خودم میگفتم آرام باش، بدتر از دفعه پیش که نمیشود. 

از همان لحظه اول که دیدمش دلم آرام گرفت. ۲ ساعت باهم شوی کمدی تماشا کردیم و چقدر خندیدیم. شراب سفید و گرمای حضورش و خنده‌های بی‌ امان. 

بتا) قدم زدن در کوچه‌های زیبا، شب شیرین تابستان..در خلوت بانهف اشتراسه سبک و شاد راه می‌رفتیم و میخندیدیم. من چهل سال و ۱ هفته داشتم، او چهل و یک سال و بیشتر...من موی سفید خیلی‌ کم داشتم، او ولی‌ خیلی‌ بیشتر. همه چیز به طرز عجیبی‌ سر جایش بود. من راحت بودم او هم.

تا پای سکوی قطار آمد. خداحافظی کردیم. رفت...

گاما) آرام بود و در صلح با خودش. باهوش و خوش سخن. شوخ طبعی‌ به اندازه، خوش قد و بالا هم. 

آیا دوباره میبینمش؟ 

۱۴۰۱ خرداد ۲, دوشنبه

پس ستاره من کجاست؟ دیار عاشقان مهربان را نمیپرسم دیگر!

 الفا) لومی و ژغاغ زنگ زدند و ویدیو کال کردیم. خانه را نشانشان دادم انها هم خانه جدیدشان را نشان دادند... لومی گفت تو خیلی شجاعی با ان لبخند زیبایت! به تو افتخار میکنیم. و یکبار دیگر گفت هرکسی در این جهان ستاره ای دارد. گفت من هم ۱۰ سال تنها بودم بعد از مهاجرت تا ژغاغ را دیدم.  

خدا دلت را گرم نگه دارد لومی که یادم کردی! ولی دل من خیلی سردش است! 

بتا) سارا اینجاست ولی من دارم از اضطراب میمیرم. اگر نبود چه میشد؟ 

۱۴۰۱ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

امگا

 دلم میخواهد روزی برای کسی‌ تعریف کنم: اما از جایی‌ به بعد، اصلا نفهمیدم از کی‌، ولی‌ از جایی‌ به بعد دیگر تنها نبودم. 
شب‌ها با امنیت میخوابیدم، صبح‌ها با نوازش بیدار میشدم. 


۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

آغاز قصه ...

 آلفا) ۱ هفته پیش سوار هواپیما شدم با یک چمدان و یک کوله پشتی‌ بسیار سنگین. ۴ چمدان بسیار بزرگ را قبلا فرستاده بودم. پای گیت و توی هواپیما اشک ریختم بسیار. از اینکه آن شهر را ترک میکردم غمگین نبودم. اصلا انگار که در آن شهر خاطره‌ای نداشتم. از رفتن غریبانه خودم بعد از قریب به ۱۲ سال از آن کشور دلم سخت گرفته بود. 

به هر حال خداحافظ زیباترین شهر جهان. مردم دنیا به این نام میشناسندت.

روز‌های انگشت شماری آغوش و بوسه و امنیت داشتم در این شهر. و روزهای بیشماری خودم را کشاندم از امروز به فردا که بگذرد. با این وجود این شهر به من بدهکار نیست ومن هم به این شهر بدهکار نیستم. ولی‌ راستش اصلا دلم نمیخواهد برگردم.

پر اضطراب‌ترین روزی عمرم را اینجا سپری کردم. روز‌هایی‌ که امیدوارم هرگز نه خودم ببینم نه دشمنانم. 

بتا) مونا و خانواده ش یک چاقوی زیبای س*ویسی و یک جفت گوشواره زیبا هدیه دادند. نیلوفر هم یک شال بسیار زیبا...

مرد ریشوی قدبلند هم  با اینکه در شام خداحافظی با بقیه بچه‌ها بود، پیشنهاد داد که شب قبل از رفتنم هم همدیگر را ببینیم. اول دعوت کرد به خانه ش ولی‌ بعد تصمیم گرفتیم شام برویم بیرون. 

شب اخر، خسته از بار بستن و تمیز کردن خانه، دم گورستان پرلاشز در رستورانی‌ با هم نوشیدنی خوردیم و شام. کمی‌ مست بودیم، خیلی‌ حرف زد ولی‌ بیشتر از خودش و افسردگی ش. 

اینکه شب اخرم در این کشور او را دیدم عجیب بود، یک سال هم نیست که میشناسمش.

تتا) از اینجا بگویم. خانه زیباتر و راحت تر از این نمیتونستم آرزو کنم.

 دلم می‌خواست اتاق خوابم بزرگ و پر نور باشد، تختم به دیوار نچسبیده باشد. از پنجره ساختمان زشت روبرویی را نبینم. صبح‌ها چشم که باز می‌کنم، پشت در اتاق خواب را نبینم پر از لباس‌های آویزان. 

دلم می‌خواست در تلویزیون بزرگ فیلم ببینم شب ها. دلم می‌خواست با نور خوب و کافی‌ کتاب بخوانم. دلم می‌خواست وان و بالکن داشته باشم...

این آپارتمان عین بهشت است. هر پنجره ش کارت پستال دیگری است... 

۱۴۰۱ اردیبهشت ۵, دوشنبه

پایان قصه...

 آلفا) چندین جلسه است که از اول تا اخر بغض دارم و اشک میریزم پیش خانم میم. نود یورو را میدهم و با حالی‌ خرابتر برمیگردم. شنبه گذشته هم همین بود. فرقش این بود که آخرین جلسه حضوری مان بود...

چهار سال و نیم است که در گرما و سرما به دیدنش رفته ام. اکثرا گریه کرده ام، پول را داده‌ام و آمده‌ام که در خانه بیشتر گریه کنم. 

بتا) لیلا دوست خوبی است. برایم مهمانی گرفت. لوبیا پلو پخت، گوشواره و گردنبند هدیه داد...دلم گرم شد. گرچه الف حتا برای خداحافظی هم نیامد... 

تتا) شب‌ها خیلی‌ بد میخوابم..همش منتظرم که صبح شود که بدوم و چیزی را که جا مانده در چمدان‌ها جا دهم. چند روز است سرگیجه هم دارم ولی‌ ندیده ش میگیرم. امروز صبح که بلند شدم واقعا میترسیدم که نتوانم به دستشویی برسم. ولی‌ بعد با سلام و صلوات  خودم را کشاندم پای میز و جلسه ساعت ۸:۳۰. بعد جلسه حنا دو بار پرسید که خوبی؟ معلوم بود حالت خوش نیست...

گاما) خوب همین الان عکس دو نفره ش را دیدم. میدانستم، منتظر بودم یک جورهایی. از تابستان که ارتباطش را با من قطع کرد..از ۲ ماه پیش که قرار شد زنگ بزند و نزد. دختر باریک اندام، و ظریفی‌ است با پوستی روشن. عکس به نظر میرسد در آینه هتلی در ایران گرفته شده. همین الان رفتم که عکس را دوباره ببینم و اشتباهی‌ زنگ زدم بهش...پوفف.. بعد مجبور شدم پیغام بدهم و معذرت خواهی‌ کنم... چه بد شد...

خداحافظ...آن لهجه ی قشنگ...آن موهای زبر که هرگز دستم بهش نرسید...جز در رویا، در سیاهترین روزای تنهایی‌ کرونا...آن گلدان بگونیا را که دادم رفت باید میدانستم که پایان قصه همانجاست...

راستی‌ چقدر دوستش داری؟ از کی‌ دوستش داشتی؟ 

خسته‌ام و له شده. ولی‌ باید رفت. دارم میروم...دیگر گول نخواهم خورد...دیگر تمام...مگر میشود اینقدر؟ 

۱۴۰۱ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

ببسته‌ام در دکان ز بی‌ خریداری...

 آلفا) رفتم ۶۵ یورو دادم و اندریاس موهایم را قشنگ کوتاه کرد. لبخند زد. مهربانی هم کرد. 

اول اردیبهشت ماه جلالی بود. سر راه برگشت توی یک کافه در تقاطع ولتر و شارن نشستم و یک کازمپلیتان سفارش دادم با پنیر گودای ترافل دار. و بعدش هم کلی‌ همین اطراف قدم زدم. دیگر میشود گفت روزای اخر است...

بتا) راستی‌ آغوش یک مرد چگونه است؟ از خاطرم رفته...


۱۴۰۱ فروردین ۲۱, یکشنبه

....

 آلفا) پارسال روز اول بهار اینجا نوشته بودم که "بگونیا را در گلدان بزرگ سفید کاشتم، مثل یک زن عاشق در روز اول بهار". چقدر آن تصویر را دوست داشتم..

گلدان را دادم رفت به همراه سه گلدان دیگر. کمد‌ها هم دارند خالی‌ میشوند. سبک شدم. 

بتا) به خانم میم گفتم بعد از ۱۱ سال دارم از این کشور میروم و هیچ چیزی در هیچ جایی‌ به هم نمیریزد. زندگی‌ هیچ کسی‌ تحت تاثیر قرار نمیگیرد. گفت معمولا همین است. همه چیز قابل جایگزینی است جز جای آدمها در قلب کسانی‌ که دوستش دارند. 

گفت تعجب نمیکنم که اینجا ریشه نداری. ریشه را با خانواده خودت خواهی‌ داشت، با فرزندی که خواهی‌ داشت.

تتا) فرانک گفت اشتباه میکنی‌. زندگی‌ من تحت تاثیر قرار میگیرد. شنبه‌ها تنها ناهار میخورم. فکر می‌کنم اشک هم در چشمانش برق زد...

گما) حرف جدیدی نیست اگر بگویم خسته شدم از دیدن زوج‌هایی‌ که سرزمین امن هستند برای هم، دست در بازوی هم دارند. شانه به شانه، موهای همدیگر را نوازش میکننند. 

۱۴۰۱ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

سراب هم رهایم کرده شاید...

 آلفا) در آن روز آفتابی زیبا، مصادف با ۶ فروردین ۱۴۰۱ وارد شهر جدید شدم. حالم خوش بود. چند بار در شهر در ذهنم آمد که در این شهر خوشبخت باش دیگر. هی‌...

چند ساعت وقت داشتم که بچرخم و خانه را ببینم. خیلی‌ قشنگ بود عاشقش شدم. 

بتا) خانه را گرفته ام. چندین چمدان بسته ام. رفتنم دارد نزدیک میشود. واقعا دارم میروم. رفتن را که میتوانم. یک بار دیگر خودم را میکشانم به جایی‌ دیگر. این بار هم تنها.

دختری مثل من چطور تا ۴۰ سالگی تنها ماند؟ 

تتا) این بارهای اخر مینشینم روبروی خانم میم، با ترکیبی‌ از بغض و خیلی‌ چیزهای دیگر. گفتم دیگر وقتی‌ نمانده، همه سوراخهایم را بگیر. خندید. 

گاما) ولیکن آدمی‌ را صبر باید...پووف...


۱۴۰۱ فروردین ۲, سه‌شنبه

گرم آن شبهای پر ‍ وحشت نمی بود، نمیدانست سعدی قدر امروز...

آلفا) فیلیپ همکار جدیدم است. آلمانی‌، مهربان، خوشتیپ. البته به زودی قرار است که شرکت را ترک کند. دوست دختر آسیایی‌ و پسر یک ساله بانمکی دارد. چه مردان خوبی پیدا میشوند در دنیا...

امروز ۲ فروردین من ترسیده نگران را ساخت. کارم را فهمید. تشویقم کرد. تشکر کرد. نفس راحتی‌ کشیدم. خدایی که نمیشناسمش گره از کارت باز کند فیلیپ که امروز باعث شدی کمی‌ فهمیده شوم. کمی‌ کمتر تنها باشم. 

بتا) با بچه‌ها رفتم بروکسل و برگشتم. سال نو مبارک باشد.

چه بگویم؟ پارسال روز اول فروردین خاک گلدان بگونیا را عوض کرده بودم در گلدان سفید. مثل یک زن عاشق. دقیقا به یاد دارم چه در سرم بود. از آن قصر خیالی که برای خودم ساخته بودم پشیمان نیستم. وگرنه چطور زنده میماندم؟

تتا) امشب در کلاب سعدی خواندیم. سعدی شدید معتقد بود که تنهایی‌ در بهار تلخ‌ترین حس دنیاست. ولی‌ در عین حال به گشایش گره از کار فروبسته هم امید بسیار داشت...

 

۱۴۰۰ اسفند ۲۲, یکشنبه

کسی‌ که چراغش را با خود حمل می‌کند هرگز تاریک نمیشود...

 آلفا) به خانوم میم گفتم میخواهم رابطه‌ام را با کار عوض کنم. گفت با تمام وجود کار کن. دل بده به کار. اصلا به همه کارهایت دل بده. 

گفت هنوز لباسی که مادرت در کودکی تنت کرده را به تن داری. او گفته اعتماد به نفس نداری. او گفته ریاضی‌ ت خوب نیست. تو همیشه توانسته ای. همیشه خوب بوده ای. شک نکن. خودت خودت را قبول داشته باش. 

بتا) رفتیم تولد ۴۰ سالگی مرد قدبلند ریشو. هم آن شب و هم امروز در رستوران خوب فهمیدم چرا نشد. چرا با هم پیش نرفتیم. آدم من نیست. انرژی ش را دوست ندارم. تلخی‌ و سنگینی‌ ش دفعم می‌کند. خودش هم گفت حالش خوب نیست. قرص میخورد. زندگیش را دوست ندارد. 

تتا) پدر و مادرم به خانه جدید نقل مکان کرده ا‌ند. خانه مان بعد از ۲۸ سال قرار است که بازسازی شود. چه قشنگ و پر نور بود خانه جدید. 

گاما) و چه خانه‌های قشنگی‌ در شهر جدید...اتاق خواب بزرگ و پر نور. بالکن رو به منظره دلپذیر. حمام بزرگ و دلباز. شکل بخشی از رویا هایم...

۱۴۰۰ اسفند ۱۶, دوشنبه

کمی‌ کمتر تنها...

 حالم را پرسید. یادم کرد. نور، کمی‌ نور به شبم پاشید. دیشب در تختم کمی‌ کمتر تنها بودم. 

گفت بعدا حرف بزنیم. گفتم حتما. حرف بزنیم. بعدا یعنی‌ کی‌؟ 

۱۴۰۰ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

روز اول مبارک...

 آلفا) رفتم ایران و برگشتم، خیلی‌ کوتاه. با کوله باری سنگین از اضطراب. سعی‌ کردم خودم را غرق کنم در آرامشِ خانه و غذاهای گرم و گرمای وجود پدر مادر. سبکتر برگشتم. 

بتا) امروز روز اول کاری بود. از ۷:۳۰ بیدار شدم و از ۸:۳۰ شروع کردم با جلسه. خوب بود روز اول ولی‌ خسته‌ام الان. مخصوصاً که سرما هم خورده‌ام که ممکنست کوید هم باشد حتا. میخواهم بخور آب داغ درست کنم. 

کاش با اعتماد به نفس بروم جلو. نترسم از کسی‌ یا چیزی. کاش نیفتم. 

تتا) بلاخره همهٔ دفتر خاطرات‌ها را با خودم اوردم از خانه. تا رسیدم شروع کردم به خواندن. حقیقتا باورم نمی‌شد آن حجم از تاریکی‌ و سیاهی...باورم نمی‌شد که در نوجوانی آرزوی مرگ کرده ام. باورم نمی‌شد که میدانسته‌ام اضطراب یعنی‌ چه. اصلا چرا این واژه را در ۱۶ سالگی استفاده کرده ام، در حالی‌ که ۳۵ سالگی من معنای واقعی‌ این کلمه بود. 

دیروز با گریه برای خانم میم تعریف کردم هر آنچه خوانده بودم از نوشته‌های ۲۵ سال پیشم. گفت دیده نشده ه ای، فهمیده نشده ای، دوست داشته نشده ای. و در بزرگسالی هم به کسانی‌ عشق ورزیده‌ای که درگیر رابطه با تو نمیشوند...

اه مادر، کاش میدانستی چندین ساعت و چند هزار یورو صرف کرده‌ام تا کسی‌ نهایتا این را به من بگوید...چقدر دیگر؟ 

۱۴۰۰ بهمن ۲۴, یکشنبه

به چه میگویند صبر؟

آلفا) بنویسم از آن روز که پست پیراهن آبی با خال‌های سفید را آورد. که خیلی‌ هم قشنگ است. و همان روز آنیتا زنگ زد که پیشنهاد کاری ما اینست...که بالاخره فهمیدم در کدام شهر ۴۰ ساله خواهم شد و پیراهنم چه رنگی‌ خواهد بود. 

بتا) اضطراب دارم. مهاجرت شوخی نیست. میترسم. از آدمها، از زندگی‌، از آینده. شجاعت نیاز دارم هنوز...

خانه‌ام چه شکلی‌ خواهد بود؟ اتاق خوابم پر نور...بازو‌های کسی‌ به دورم خواهد پیچید؟ یا رویایی لااقل...

تتا) داشتم از مراسم ازدواج مریم برمیگشتم و دلم به اندازه آسمان گرفته بود. انگار تیر خورده بودم در وسط سینه‌ام.  

گما) خانم دکتر خیلی‌ خوش اخلاق نیست. شاید حدود ۵۰ ساله با موهای خاکستری. با من ولی‌ مهربان بود هم بار قبل و هم این بار. گفتم پروسه برایم از لحاظ روانی‌ و عاطفی سخت بود، گفت میفهمم. گفت اصلا شاید به همان ۵ تا هم نیاز پیدا نکنی‌! نیمه لبخندی هم زد! امیدی در چهره ش بود برای منی که در ۷ سال اخیر سالی‌ یک بار زنانگیم را به دستش سپرده ام. برای منی‌ که پر از ترس‌ام و به هر در و دیواری که میزنم مامنی‌ نمیابم. برای منی که دیگر نمیدانم به چه میگویند صبر...

 

۱۴۰۰ بهمن ۱۰, یکشنبه

در این تنهایی‌ بی رحم و ممتد...

 آلفا) داشتم از مریم میپرسیدم تو یادت میاید که من از این بیشتر تحت فشار بود باشم در گذشته؟ یادش نمیامد. 

دیروز در جیم داشتم وزنه میزدم با بغض، یکجا اشک و عرقم قاطی‌ شده بود و گوگوش در گوشم "دلم خواست " را میخواند. در آینه به برق چشمانم خیر شده بودم و به خودم میگفتم ابروهایت چه قشنگ شده دختر. 

دلم میخواهد در بیمارستان خاصی‌ بستری شوم و بهم محبت و امنیت و دوستی تزریق کنند. که خیلی‌ از آدمهایی که دوستم دارند یکی‌ یکی‌ به بالینم بیایند و دستم را بگیرند و نوازشم کنند. که بگویند تقصیر تو نیست. تو کار بدی نکرده ای. تو عمرت را هدر نداده ای. تو تنبل و کند نیستی‌. تو به جایی‌ که هستی‌ تعلق داری. که تمام میشود این تنهایی‌ استخوان سوز. 

بتا) دیشب بر حسب اتفاق از طریق یک دوست تازه انگلیسی‌ در جشن تولد ۵۰ سالگی زنی‌ اسپانیایی‌ به نام نوریا شرکت کردم. زیبا بود ولی‌ نه چندان شاد. با شوهری مهربان و ۲ پسر نوجوان بسیار دوست داشتنی.شغل خوبی داشت و همسرش از انسوی میز انگشتانش را در دست گرفته بود و نوازش میکرد. ۲۰ سال از ازدواجشان گذشته بود.  چه می‌خواست از زندگی‌ که نداشت؟ 

تتا) خستگی‌ و ناامیدی و اضطراب زمینگیرم کرده. هوا خوب است و میتوانم بروم بیرون قدم بزنم ولی‌ حالم بهم میخورد از این محله. چسبیده‌ام به کاناپه که این هفته هم بگذرد و تکلیف این ۲ درخواست کار مشخص شود. فرسوده‌ام از باز کردن ایمیل‌های بد خبر. 

ارزویم اینست که معجزه شود و بروم خودم را در لندن از صفر شروع کنم. یک اتاق خواب بزرگ با حمام نورگیر داخلش...

گما) خواهر مرد عکس گذاشته از تعطیلات کریسمس شان. مرد چنان مویی بلند کرده که ریش و مو از هم قابل تفکیک نیست. عکس را نگاه می‌کنم و به یاد میاورم که این مرد ۶ سال پیش مرا ترک کرد و بعد از او من دیگر با هیچ مردی سر به بالین نگذاشتم. جهانم تهی شد از آن آرامش عمیق و نوازش‌های ساده و حتا از رویای چنان حسی. خوشبختیم در اینست که شبها زود خوابم میبرد، قبل از اینکه به حس بیمصرفی و پوچیم زمان بدهم. ولی‌ صبح ها...امان از صبح ها...پوچی و تنهایی‌ مثل کوهی بر تختم آوار میشود..

و بله ۴۰ ساله میشوم در کمتر از ۵ ماه آینده...


۱۴۰۰ بهمن ۷, پنجشنبه

خدایا، خدایا، خدایا....

آلفا) خدایا، خدایا، خدایا.....دارم از اضطراب میمیرم و تو این را میدانی اگر باشی‌. چه روز‌های سختی...چه روز‌های سختی...بغض دارم و قلبم تند میزند و دارم دیوانه میشوم از انتظار دریافت این ایمیل و آن ایمیل. با این وجود میدانم که دنیا چه بیرحم است. آدم‌هایی‌ وجود دارند که گرسنه ا‌ند و سقفی ندارند و هرگز طعم محبت و امنیت را نچشیده ا‌ند. 

بتا) بلاتکلیفی و ملال...امروز صبح که از تخت بیدار شدم، بعد از دستشویی و صبحانه روی کاناپه دراز کشیدم، کمی‌ کتاب خواندم، کمی‌ سریال دیدم و هیچکدام افاقه نکرد. هنوز حالم خراب است. تنها چیزی که به ذهنم میاید حالا اینست که قورمه سبزی درست کنم و آنقدر بخورم که کمی‌ از چاه توی سینه‌ام پر شود. 

۱۴۰۰ دی ۲۹, چهارشنبه

آیا کسی‌ آنقدر دوستت دارد که از جهان نترسی؟

 آلفا) صبح با گریه بیدار شدم به این روز تلخ و سرد و ابری. خواب بدی دیده بودم. چیزی که یادم مانده اینست که چند کردیت کارت داشتم که همه یا اشتباه بود یا خالی‌ شده بود. گریه‌ام گرفته بود. 

خودم را تا اواخر روز کشیدم با کمی‌ مطالعه برای مصاحبه فردا. بعد نه کلاس رقص رفتم نه ورزش کردم. چه روز تلخ و سنگینی‌ بود تا آنجا که بابا آمد توی تصویر و گفت چطوری دخترم؟ با بغض سنگین لبخند زدم و گفتم خوبم. 

بتا) دلم یک آغوش گرم میخواهد حتا اگر شد برای ۱ دقیقه. نیاز شدید دارم که اطمینان حاصل کنم از وجود داشتنم در بازوان یک انسان. که باز بلند شوم و خودم را به این روزهای نه چندان دلچسب بچسبانم. که بدانم که در این خانه از یاد دنیا نرفته ام.

تتا) خانم میم گفت در این ۴ سال به نظر من بهترین اتفاقی‌ که برایت افتاده این سفریست که با مرد آشفته مو نرفته ای. 

گاما) استاد در کلاب هاوس دارد از شعر سعدی سخن میگوید و از دلبری ارادی معشوق و حرکات دلفریب و کلام مطبوع.

جمعه با مرد ریشوی قد بلند قرار شام گذاشتم. دلم کمی‌ دلبری میخواهد که فقط کمی‌ رد چرخ دنده‌های این هفته‌های سرد و وحشی از شانه‌هایم پاک شود. که زن شوم برای ساعتی. این مرد نشان داده که خریدار است گرچه خسته تر از این حرفهاست. او هم سنگین دود می‌کند و با گربه ش سرگرم است. این دود و گربه را من فاصله می‌بینم در میانمان. 


۱۴۰۰ دی ۱۸, شنبه

بسیار، بسیار بسیار....

 آلفا) زندگی‌ خوشرنگ آن ۲-۳ روزی بود که که در خیابانهای آفتابی سویل کنار رودخانه قدم میزدم و خوشبخت خوشبخت بودم. آن روزی که در الکازار کردوبا زیر درختان پرتغال و نخل تن به آفتاب داده بودم و ابی در گوشم عطش را میخواند، پوستم درخشانترین بود و من چشمان زیباترین زن جهان را داشتم. چه کم داشتم؟ هیچ! 

مرد دیوانه خود شیفته، چه میشد مگر؟ 

بتا) سیروس شاید ۶۰ سالی‌ داشته باشد. خیلی‌ نمیدانیم کیست. داشت میگفت یک بار طعم عشق و خوشبختی‌ را چشیده است بسیار. میگفت قبل از او من هرگز نمیدانستم دلتنگی‌ برای کسی‌ یعنی‌ چه. او به من عشق را یاد داد. وقتی‌ در خانه بودیم همیشه در آغوشم بود، گوئی اصلا بخشی از بدنم بود. همیشه در یک بشقاب غذا میخوردیم. بیرون که میرفتم آسمان آبی آبی بود. همه را جور دیگری میدیدم، رییسم را، همکارانم را...

تطا) خسته‌ام بسیار، بسیار بسیار. از خودم، روز هایم، ترس و امیدهایم...از کلاب و آدم هایش...از حرفهایی‌ که میزنم و بعد پشیمان میشوم...

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...