۱۴۰۰ دی ۲۹, چهارشنبه

آیا کسی‌ آنقدر دوستت دارد که از جهان نترسی؟

 آلفا) صبح با گریه بیدار شدم به این روز تلخ و سرد و ابری. خواب بدی دیده بودم. چیزی که یادم مانده اینست که چند کردیت کارت داشتم که همه یا اشتباه بود یا خالی‌ شده بود. گریه‌ام گرفته بود. 

خودم را تا اواخر روز کشیدم با کمی‌ مطالعه برای مصاحبه فردا. بعد نه کلاس رقص رفتم نه ورزش کردم. چه روز تلخ و سنگینی‌ بود تا آنجا که بابا آمد توی تصویر و گفت چطوری دخترم؟ با بغض سنگین لبخند زدم و گفتم خوبم. 

بتا) دلم یک آغوش گرم میخواهد حتا اگر شد برای ۱ دقیقه. نیاز شدید دارم که اطمینان حاصل کنم از وجود داشتنم در بازوان یک انسان. که باز بلند شوم و خودم را به این روزهای نه چندان دلچسب بچسبانم. که بدانم که در این خانه از یاد دنیا نرفته ام.

تتا) خانم میم گفت در این ۴ سال به نظر من بهترین اتفاقی‌ که برایت افتاده این سفریست که با مرد آشفته مو نرفته ای. 

گاما) استاد در کلاب هاوس دارد از شعر سعدی سخن میگوید و از دلبری ارادی معشوق و حرکات دلفریب و کلام مطبوع.

جمعه با مرد ریشوی قد بلند قرار شام گذاشتم. دلم کمی‌ دلبری میخواهد که فقط کمی‌ رد چرخ دنده‌های این هفته‌های سرد و وحشی از شانه‌هایم پاک شود. که زن شوم برای ساعتی. این مرد نشان داده که خریدار است گرچه خسته تر از این حرفهاست. او هم سنگین دود می‌کند و با گربه ش سرگرم است. این دود و گربه را من فاصله می‌بینم در میانمان. 


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...