۱۳۹۷ مهر ۲۵, چهارشنبه

آنقدر خسته‌ام که...

آلفا) شد هشت سال. هشت سال پیش با دو چمدان وارد این کشور شدم. حالا همان دو چمدان را هنوز دارم، دکترایم را دارم، شغلم را، پاسپورت اروپایی...
بتا)امروز رفتم قرارداد آپارتمان قشنگم را امضا کردم. یادم نرود داشتن چنین اپارتمانی در پاریس رویایم بود. 
تتا) از بحث شکرگذاری که بگذریم، حالم از پائیز سال پیش بسیار بهتر است. اینجا ننوشته‌ام و ننویسم که چه کابوسی بود پائیز ۲۰۱۷. ورزش و تراپی بسیار کمکم کرد...
گاما) ۶ سال پیش همین روزها در سنترال پارک در آغوشم گرفته بود و میبوسیدم. هوا سرد بود. سبک بودم و آرام و فکر می‌کردم روزای بهتری در راه است. 
زاتا) از مرد اسپانیایی بگویم یا نگویم؟ از ترس‌هایم چه؟ از شبهایی که به خانه بیایم به امیدی بیشتر از سالاد شبانگاهی، که روزم را فراموش کنم....از تنهایی بگذار ولی که نگویم. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...