یک ماه پیش منو بوسید و از همین در رفت بیرون. باران وحشیانه میبارید. گفت ایستگاه نیا، هوا برای خداحافظی خیلی بده. نرفتم. گفتم: زود میبینمت، سر تکون داد و لبخند زد.
چی شد که تولد من رو کلا یادش رفت؟
امشب منتظر قطار بودم و باد بدی میوزید.خیلی ساده به ستون تکیه دادم و اشک ریختم. به همینها فکر کردم و بغضم ترکید.