۱۳۹۵ شهریور ۲۸, یکشنبه

یکشنبه

آن ۱ شنبه‌ها کجا رفتند که آرامش دنیا در جانم بود؟ صبح یکشنبه در رختکن استخر موهایم را خشک می‌کردم درحالی که نوای جاز فضا را پر کرده بود؟ با پیرمرد سیاه پوست موسفید خداحافظی می‌کردم و برایش بعد از ظهر خوبی را آرزو می‌کردم. می‌رسیدم خانه، مایو و حوله را روی رادیاتور پهن می‌کردم و شروع می‌کردم به خرد کردن کرفس و خیس کردن برنج. دقایقی بعد بوی کرفس سرخ شده در زعفران فضا را پر میکرد...
عصر که میشد با طمأنینه لاک دست و پایم را میزدم بعد میرفتم به خرد کردن هویج و شلغم و مرغ برای سوپ شب. خانه‌ام همینجا بود ولی‌ آرامتر، در حالی‌ که دسته گلی‌ که شنبه‌ها می‌خریدم روی میز خودنمایی میکرد. 
فرق آن ۱ شنبه‌ها چه بود با امروز؟ مرد رفته بود و هنوز برنگشته بود.
امروز هم ۱شنبه است ولی‌ سینک آشپزخانه‌ام پر از ظرف است. روی قلبم انگار دارند چیزی را خرد میکنند. بیرون پنجره زیبایم پاییز است.
 این پاییز را هم دوام خواهم آورد. این تنها چیزیست که میدانم. 

۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه

اما می‌بینم از دور، این یکی‌‌ام سرابه....

موهامو قرمز تیره کردم.
 عینکی شدم.
 خوردن قرصای زرد رو دوباره شروع کردم. 
ولی‌ هنوز بغضم از رگ گردن به من نزدیکتره. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...