۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

یکی نغز بازی کند روزگار...

انگار که زنده‌ایم تا ببینیم نتیجه زبان درازی‌ها و قلدری‌هایمان را.
 بهش خندیده بودم پیش چند نفر که نمی‌دانم این بشر از کجا عاشقم شده؟ مرا ندیده تا به حال و اگر هم دیده من هرگز ندیدمش و متوجهش نشده ام. نه کلامی بینمان ردّ و بدل شده و نه حتی یک دوست مشترک داریم. گفته بودم در ۲۰ سالگی شاید میفهمیدم این آدم را ولی‌ در سی‌ سالگی مطلقاً. آدمی‌ که ندیده و نشناخته اصرار به ازدواج با کسی‌ دارد آدم بالغی نیست! در زندگیش به اندازه کافی‌ آدم ندیده و نشناخته! اصلا درک درستی‌ از زندگانی ندارد. 

 ۲-۳ سالی‌ بود که همیشه می‌گفتم دیگر هرگز به آن معنی‌ عاشق نخواهم شد. آن لرزیدن دل‌، آن رویا بافیهای رنگین مطمئن بودم که هرگز دوباره به سوی من باز نخواهد گشت. ظهر اینجا پشت میز نشسته بودم، آفتاب کم جان پاریس اتاق را پر کرده بود و من حال عجیبی‌ داشتم. خیلی‌ احمقانه و سبکسرانه دلم می‌خواست که آقای بهمانی با من تماس بگیرد. عکسها و اطلاعات ش را که کنار هم میگذاشتم شاهزاده‌ای شکل میگرفت که همیشه از کودکی منتظرش بودم ولی‌ این سال‌های اخیر به فراموشی سپرده بودمش. آقای بهمانی بیش از ۲ هفته است که ذهن مرا به خود اختصاص داده! فقط با یک تماس کوچک. در شهر دیگری زندگی‌ می‌کند و هرگز همدیگر را ندیدیم. 
یک تکه ی بزرگی‌ از دلم می‌خواهد که تمام شود قصه ی تنهایی‌ و رنج. قصه‌ای که ۴ سال است به کّل انکارش کردم و چشم ٔبر رویش بستم. تمام شود و خوب هم تمام شود. 
انگار که زنده‌ایم تا ببینیم نتیجه زبان درازی‌ها و قلدری‌هایمان را.

۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

من از این دنیا چی میخوام

یک. توی دلم چیزیست، مثل دلشوره ولی‌ شیرین‌تر از آن. دلم آغوش سفت و بوسه‌ اطمینان بخش می‌خواهد. به تقویم که نگاه می‌کنم کلافه میشم. فرقی‌ ندارد چندم ماه باشد و من در کجای منحنی هورمونها. مرد تقریبا ۲۸۲۸ کیلومتر از من دور است و بلیطی به این سمت فعلا در کار نیست. اینجا البته پاریس است و یافتن آغوش نباید چندان دشوار باشد، گرچه نه برای منی که یافتن اولین و تنها آغوش برایم ۲۸ سال طول کشید. 
دو. بهمانی بعد از نشان دادن علاقه اولیه عقب کشید و ارتباطی ایجاد نکرد. نیم قدمی که من برداشتم هم بی‌ پاسخ ماند. داشتم به مریم می‌گفتم که نمی‌دانم چرا ولی‌ این آدم در چهره ش چیزی دارد که من عمیقا میشناسم. شاید مهربانی حمایتگر، قدرت و بی‌ اعتنایی، نمی‌‌دانم! 
سه‌. فلانی هم به وضوح ارتباط را کم کرده، تقریبا بعد از اینکه بهش پیشنهاد کردم که فیلم شبهای روشن رو ببینه. باهوشتر از اینه که نفهمه: "من میدونم تو آدم بهتری هستی‌ ولی‌ من دلم پیش اونه" امروز خواستم بهش اس‌ام‌اس بفرستم که منصرف شدم. بگذار راحت فراموشم کند. 
چهار. نشستم اینجا در این کتابخانه زیبا که مثلا کار کنم و مقاله بخوانم. هی‌ به خودم می‌گویم که باید رئیست رو به شدت تحت تاثیر قرار بدی. کار کن، تمرکز کن! کاش میشد برگردم به دیسپلینی که در ۱۸ سالگی داشتم! کاش! 
پنج. از زندگی‌ سرشارم ولی‌، می‌دانی؟ دیروز که دندانپزشکم داشت هزینه مرتب کردن دندان‌ها رو درمی آورد من داشتم به لبخند زیبای عروس شیرین و شادی فکر می‌کردم که در زندگیش از هیچ چیز جز خودش نترسیده بود. 
شش. برگشته‌ام به رویا، به خیال‌بافی، عجیب نیست؟

۱۳۹۳ بهمن ۲, پنجشنبه

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است...

دو هفته پیش داشتم با خودم تمرین می‌کردم اینکه یک روزی چطور به مرد بگویم که صد البته افراد دیگری هم هستند ولی‌ انتخاب اول من شمایی. بگویم ببین فلانی که میشناسیش عاشق منست ولی‌ تو نفر اول زندگی‌ من هستی‌. داشتم فکر می‌کردم چه جور ازش بپرسم که برنامه ش برای آینده مان چیست، با تاکید بر اینکه من نیاز به برنامه دارم و با اشاره ی ملایمی که من به پای تو نشسته‌ام و میدانم که تو هم مرا جدی گرفته ای. این سناریو در ذهن من فقط زمانی‌ به فلانی شانس مطرح شدن میداد که مرد بی‌رحمانه گفته باشد: من که از اول گفته بودم اهل رابطه استخواندار نیستم، حالا که فلانی هست جدیش بگیر. 
پای بهمانی که به ذهنم باز شد شکل مکالمه ذهنیم با مرد تغییر کرد. می‌خواستم بگویم که بعد از ۴ سال آشنایی به نظر نمیرسد که تو قصد داشتی‌ باشی‌ که شریک پایدار زندگی‌ من بشی‌. من خیلی‌ دوستت دارم ولی‌ می‌دانی که علاقه فراوان به تشکیل خانواده و مادر شدن دارم. این مرد عاشق منست و این فرصت را در اختیار من خواهد گذشت. من هم دوستش دارم. 
در سناریوی اول هدف این بود که بگویم فلانی هست ولی‌ اگر تو مرا نخواهی به او فرصت خواهم داد، تو هم که باید مرا بخواهی.
در سناریوی دوم می‌خواستم بگویم که شرمنده! مرد نازنینی از من خواسته که شریک زندگیش باشم! چیزی که تو هرگز از من نخواستی! من تصمیم را گرفته‌ام و امیدوارم که تو هم راضی‌ باشی‌.

فلانی دوست نزدیکم است و بهمانی فقط یک پیام محبت آمیز برایم فرستاده، بدون اینکه همدیگر را دیده باشیم! در ذهنم کنارش لباس عروسی‌ پوشیده‌ام و تنگو رقصیده ایم. لبخند رضایت مادر و آسودگی پدرم را از اینکه زن او شده‌ام عمیقا تصور کرده ام. فلانی برایم مرد جذابی نیست ولی‌ عکس‌های بهمانی را ۱ هفته است که با لذت و تحسین زیرو رو کرده ام.
بهمانی فقط یکی‌ از مردانی ‌ست که به من حس مقبولیت و جذابیت میدهد با تصور آینده‌ای گرم و مطمئن... فلانی‌هایی‌ هم هستند که به دلم نمی‌نشینند. 
خودم همیشه متعجبم می‌کند. اصلا خنده‌دار است که من ندیده و این مدلی‌ غرق در خیال کسی‌ شوم فقط با یک پیام. مگر نمی‌گفتم که دلم ششدانگ پیش مرد است؟ نبود!
خوب است بدانم این را که مجبور نیستم خودم را زیر قیمت به مرد بفروشم.

۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

تنهایی دوباره...

۱۰ روزه که اومدم پاریس. با ۶ چمدان و اندی اسباب و وسیله..
این ۱۰ روز فقط و فقط صرف این شد که بسته‌ها را باز کنم و در این جای نقلی جاگیرشان کنم و بعضی‌ را که استفاده نخواهم کرد بچپانم زیر تخت.
 اول که رسیدم و وارد خانه‌ام شدم کوچکی خانه و آشپزخانه به شدت زد توی ذوقم. رسما شبیه یک سوییت هتل بود، همانقدر خشک و رسمی‌..در این ۱۰ روز دکوراسیون را تغییر دادم، پرده‌ها را دراوردم و پرده‌های خودم رو آویختم، فرش کوچکم رو پهن کردم، و روتختی را به تن‌ پتوی بی‌ قواره زدم. کفش‌ها و لباس‌ها او در قفسه‌های کمد چیدم و آویختم، رومیزی رو میز غذا خوری انداختم و بوفه کوچک را پر از کتاب و اشیاِ تزینی کردم که اکثرا یادگاری دوستان مختلف هستن..برای حمام قفسه و جا صابونی و جا مسواکی خریدم به همراه یک پا دری طرح چوب! 

بعد از همهٔ این تغییرات تدریجی‌، اولین باری که از بیرون برگشتم و وارد خانه شدم فضا به دلم نشست. مهر این خانه هم داره به دلم میشینه انگار..
خونه م در طبقهٔ پنجم یه ساختمون زیبای نسبتا قدیمی‌ و در وسط یه پارک زیبا قرار گرفته. علاوه بر کوچکی خانه احساس غربتی که با ورودم به اینجا و ساکن پاریس شدن بهم دست داد خودم رو غافلگیر کرد. فکر می‌کردم که بعد از بارها جابجایی‌ اینبار دیگر واقعا مشکلی‌ نخواهد بود برای تطبیق! با توجه به اینکه بیش از ۴ سال است که در این کشور زندگی‌ می‌کنم. ولی‌ بود..هست...
دلم می‌خواد به گذشته استناد کنم، به ۱۹ سالگی که بعد از خداحافظی سخت با پدر وارد خوابگاه بسطامی شدم و در تهران حتی یک دوست نداشتم. به ۴ سال پیش که وارد فرانسه شدم و باز هم کسی‌ را نمی‌‌شناختم.

همیشه از جایی‌ شروع میشه، آدم دوست پیدا میکنه..

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...