۱۴۰۰ مرداد ۵, سه‌شنبه

چنگ به حباب کوچک...

 آلفا) صبح تصویر خودم را دیدم روی در حمام که گوشی دستش بود و نیشش باز بود. حبابی در قلبم متولد شده بود. حباب بود ولی‌ به جهنم. از کی‌ چنین لبخند نزده بودم؟ یک دم حباب غنیمت.

بتا) امتحانم را دادم، سخت نبود یا من سخت نگرفتم. 

بعدش رفتم جیم و یک ساعت و نیم بی‌ وقفه ورزش کردم و حتی نفهمیدم که دارم عرق میریزم. با نیش باز، باز هم. 

گاما) بعد جلسه تراپی، بعد خرید سوغاتی در شانزه لیزه زیر باران وحشی...


۱۴۰۰ تیر ۳۱, پنجشنبه

 آلفا) ۱۰ روز است آمده‌ام پراگ. ۵ روز است که ۵ تکه از وجودم را در گوشه‌ای از این شهر ذخیره کرده ام. لازم است بگویم سخت بود؟ لازم است بگویم ۳۹ سال داشتم؟ که سینه‌هایم از همیشه گردتر و زیباتر شده است و اشک‌هایم بیشتر. 

بتا) امروز در راه برگشت از یک شهر کوچک زیبا نزدیک پراگ تقریبا تمام راه را اشک ریختم. سارا نگران بود ولی‌ چیزی نپرسید. میدانی چه کردم؟ ایمیل‌های ۱۰ سال پیش مرد را خواندم. بعد از سفر سویس هر روز ایمیل زده. ایمیل‌های طولانی. که چطور از رویای من بیرون نمی‌‌آید. که چطور لبخند من ستاره ایست در آسمانش. که چطور مرا دوست دارد از سر تا پا. 

تتا) بودن اینجا با سارا خوب است. دلم نمی خواهد به سکوت مطلق خانه‌ام برگردم.

یادت هست ری را؟ یک زمانی‌ زندگی‌ شیرین میشد بعد از ۱۰۰۰ روز سخت.  


۱۴۰۰ تیر ۱۷, پنجشنبه

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب....

 آلفا) با مامان داشتم حرف میزدم، چند لحظه رفت دم در بالکن که بابا را صدا کند از زیرزمین. عجیب رفتم در فضای تابستان ۲۰ سال پیش. شبهای آخر قبل کنکور که اخر شب معمولا تست شیمی‌ میزدم، درازکش زیر باد خنکی که از بالکن می‌‌آمد.. چقدر امید بود در دلم. چقدر...هنوز نرفته بودم. الان چرا نیست؟ باز هم باید بروم ولی‌ ترس‌هایم بزرگترند. و امید را باید پیدا کنم، قطره قطره. اگر برگردم چه را عوض می‌کنم؟ کجا انتخاب داشتم؟

بتا) خانوم پرستار آمپول را سریع و آسان زد..و برایم آرزوی موفقیت کرد. اصلا درد نداشت. 

تتا) این هفته ۳ دختر ناشناس را در حال گریه دیدم. یکی‌ در کافه با دوستش بود و در طی‌ برانچ طولانی با دوستش گریه میکرد. دوستش زانو زده بود کنار صندلیش و نمیتوانست آرامش کند. 

دومی‌ در خیابان با دوستش راه میرفت و چهره در هم کشیده بود و اشک میریخت. 

و سومی‌ همین امروز، در همین خیابان داشت با تلفن حرف میزد و گریه ش را دیدم. 

شاید تابستان آنها از مال من هم خالی‌ تر باشد. چرا گریه میکردند؟ خسته بودند؟ یا تنها؟ یا خسته از تنهایی‌؟ دل شکسته؟ ترک شده؟ ترسیده؟ نگران؟ تحقیر شده؟ رها شده؟ ناامید؟ 

گاما ) ناشکری نباید بکنم. میدانم. ولی‌ گریه امانم نمیدهد. روز مبادا که میگویند یعنی‌ همین روزها دیگر نه؟ 


۱۴۰۰ تیر ۱۶, چهارشنبه

دعاي صبح وآه شب...

 آلفا) خانم دکتر که همیشه سرد بود و خیلی‌ کم حرف غیرلازم میزد، با ملایمت گفت: وضع تخمک‌هایت خوب است...نتیجه خوب میشود.

بتا) آقای خوشتیپ داروخانه چی‌ سر کوچه که تازه فهمیده‌ام اسمش سیلوان است، با مهربانی گفت هر چیزی لازم داشتی بگو، سرنگ، گاز، الکل. به گمانم از چشمانم فهمید که به انتهای توانم رسیده ام. که دارم این کار را تنها انجام میدهم. که تنها انجام دادن بعضی‌ کارها ۱۰۰۰ بار سخت تر است حتی اگر به تنها انجام دادن کارهای سخت عادت داشته باشی‌. 

تتا) سارا گفت این روز‌ها داری این همه کار شجاعانه را با هم انجام میدهی‌. 

گاما) مازیار منتظر است که یک کاری را برایش انجام دهم. ۱ماه پیش قول داده‌ام و هنوز شروع نکرده ام. مازیار چه میداند چه تابستانی را دارم میگذرانم؟ مازیاری که حالش گرفته است چون سفر هاوایی با زنش به تاخیر افتاده...


افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...