۱۳۹۹ دی ۳۰, سه‌شنبه

همه چی‌ ارومه...

 آلفا) دختر آرام و زیبا را در اینستاگرام پیدا کردم. ۱۸-۱۹ سال پیش در دانشکده پناه من بود. حرف میزدم با او. مهربان بود. مرا میفهمید. همان سالها ازدواج کرد. دو پسر شیرین دارد حالا، ۱۴ ساله و ۱ ساله. چندین پیغام صوتی گذاشتیم برای هم. شنیدن صدای شیرین و مهربان و گرمش خیلی‌ خوب بود. 

بتا) مثل ۱۰-۱۱ سال پیش به طور ممتد به " همه چی‌ ارومه " گوش میدهم. آن روز‌هایی‌ که تازه بینیم را عمل کرده بودم، و در درونم داشتم از زخم عمیقی کم کم التیام پیدا میکردم. از همه مهمتر، قرار بود بروم. بروم یک جایی‌ و از صفر شروع کنم. 

تتا) میدانم. درد فراموش شدن است. آیا فراموش شدم؟ آیا دلش اصلا برایم تنگ نمیشود؟ آیا یاد من نمیفتد اصلا؟ درد دارد ولی‌ رهایش کن...

۱۳۹۹ دی ۲۴, چهارشنبه

ابرها...

 آلفا) دخترک را در اینستاگرام دیدم. چشمهایش میخندید، لبهایش هم. همسری موجه و دو کودک شیرین. نوشته بود: "۱۳ سال از گذشت از آخرین تنهایی‌ و اولین دوستت دارم". 

یادم افتاد آن سالها فکر می‌کردم قیافه خوبی ندارد. امروز به نظرم زیبا بود.

بتا) بعد یاد خوابگاه افتادم. یاد اینکه فکر میکردم من بالاخره روزی خواهم رفت و تنهایی‌‌هایم در خوابگاه خواهند ماند...

تتا) ۲۰ سال از سال کنکور گذشته، من باورم بشود یا نه. 

کنار پنجره مینشستم و ابرها را نگاه می‌کردم...کاملا به یاد دارم که از ذهنم می‌گذاشت فرصت‌ها مانند ابرها در گذرند... بعد ۳شنبه‌ها بابا پیک سنجش میخرید...چه با شوق میخواندمش. 

امسال هم عجیب شبیه همان سال است. فقط و فقط در خانه ام، از صبح که بیدار میشوم تا شب که بخوابم، مینشینم و درس میخونم به این امید که از اینجا بروم به یک جای دور...به شهر پنجره‌ها که تهران بود برایم آن موقع....

گاما) همیشه رفته‌ام من. این را دوست ندارم. میخواهم برسم. 

حالم ولی‌ خوبست. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...