آلفا) دختر آرام و زیبا را در اینستاگرام پیدا کردم. ۱۸-۱۹ سال پیش در دانشکده پناه من بود. حرف میزدم با او. مهربان بود. مرا میفهمید. همان سالها ازدواج کرد. دو پسر شیرین دارد حالا، ۱۴ ساله و ۱ ساله. چندین پیغام صوتی گذاشتیم برای هم. شنیدن صدای شیرین و مهربان و گرمش خیلی خوب بود.
بتا) مثل ۱۰-۱۱ سال پیش به طور ممتد به " همه چی ارومه " گوش میدهم. آن روزهایی که تازه بینیم را عمل کرده بودم، و در درونم داشتم از زخم عمیقی کم کم التیام پیدا میکردم. از همه مهمتر، قرار بود بروم. بروم یک جایی و از صفر شروع کنم.
تتا) میدانم. درد فراموش شدن است. آیا فراموش شدم؟ آیا دلش اصلا برایم تنگ نمیشود؟ آیا یاد من نمیفتد اصلا؟ درد دارد ولی رهایش کن...