۱۳۹۹ دی ۱۱, پنجشنبه

۲۰۲۱

 آلفا) آخرین ساعت‌های سال ۲۰۲۰ داره می‌گذره. امروز بعد از ظهر رفتم که با بچه‌ها خونه‌ای رو که برای خریدن در نظر دارن ببینیم و نظر بدیم. بعد رفتیم نزدیک لوور شراب داغ بگیریم و دمی باهم باشیم و سال نو را جشن بگیریم...همه جا بسته بود، شانزه لیزه سوت و کور بود و پر از پلیس که کسی‌ بعد از ساعت ۸ بیرون نباشد. شراب پیدا نکردیم، به چای و قهوه قناعت کردیم، چند عکس گرفتیم و خداحافظی کردیم... 

سرا راه خانه دلم می‌خواست پیتزا بگیرم، جایی‌ باز نبود. نهایتا غذای هندی گرفتم و آمدم خانه. 

بتا) چه اندوهی، چه سرمایی...چند روز است. چه کنم؟ کدام چراغ را چگونه در قلبم روشن کنم؟ 

گاما) ۲۰۲۱ خوب باش لطفا...

۱۳۹۹ دی ۸, دوشنبه

تعطیلات...

 آلفا) دخترک در توییتر پرسیده بود: شما هفته‌ای چند بار گریه می‌کنید؟ من ۲۱ بار. صبح و ظهر و شب..

من این هفته هنوز ۲۱ بار گریه نکرده ام. این را مطمئنم. 

بتا) عکس می‌بینم از مهمانی‌های فاخر در تهران در اینستاگرام. دخترانی که میشناختم، با هم مدرسه می‌رفتیم، با هم نوجوانی کردیم...تبدیل به زنانی شده ا‌ند ساده نه، ولی‌ کامل...با شوهرانی بینهایت پولدار، میز‌هایی‌ انبوه از اطعمه و اشربه...چهره‌هایی‌ غرق در رنگ و گردن و انگشتانی مملو از جواهر... من چرا پس فقط دو چیز می‌بینم در این عکس ها؟ وا*ژن‌هایی‌ فرسوده و پوست‌هایی‌ تشنه. 

تتا) پریروز با خانم میم دعوا کردم. البته وقت نشد برای دعوا متاسفانه چون زمان به پایان رسیده بود و باید پول را میدادم و دفترش را ترک میکردم. ولی‌ از آن روز توی سرم جنگ دارم با این زن...هفته بعد اول باید جنگم را بکنم، بعد از این گیوتین برایش حرف بزنم؟ ولی‌ نه، اسمش گیوتین نیست آن چیزی که فکرش را می‌کنم...

گاما) تعطیلات سرد و سخت و سنگینی‌ است. به چه فکر کنم؟ به دوستانی که نه زنگ میزنند و نه جواب تلفنم را میدهند؟ به برلین؟ به زوریخ؟ به آفتابی که حتما به این شهر بر خواهد گشت؟ به ویروسی‌ که از این شهر خواهد رفت؟ به تو؟ 

۱۳۹۹ دی ۱, دوشنبه

هرجور امیدی...

 آلفا) برای جلسه‌ای رفتم شرکت و در راه برگشت غم عالم ریخت توی قلبم. دلم گریه می‌خواست برای همهٔ نشدن ها. ایستادم در صف شلوغ لوکس‌ترین شکلات فروشی شهر و شکلات داغ خریدم اما هنوز این درد در قلبم نشسته که نشسته. 

داشتم میامدم به خانه، به آغوش این شب طولانی، سوال‌های درس الگوریتم که باید حل کنم، امید برلین که باید در دلم بپرورانم، یا هرجور امیدی... 

بتا) پریروز بچه‌ها برای ناهار آمدند اینجا، ناهار به مناسبت شب یلدا، چون شب نمی‌توان بیرون رفت هنوز به خاطر این ویروس...چقدر هدیه آوردند: دفتر یاداشت صورتی زیبا، کتاب شازده کوچولو و یک کتاب دیگر، لاک، شکلات، کرم و شامپو و ...

تتا) یک جایی‌ از سریال مسترز آف سکس زن شخصیت اصلی‌ داستان در نقشی‌ خیالی فرو میرود و داستانی را برای معشوق تعریف می‌کند، مخلوطی از خیال و واقعیت:

ویرجینیا: تا ایستگاه قطار رساندمش و این آخرین باری بود که دیدمش. موقع خداحافظی گفت که دارد میرود که با نامزدش ازدواج کند. 

بیل: نگفته بود نامزد دارد؟

ویرجینیا: فقط یک بار، همان اوایل. بعد در طول یک سال که باهم بودیم هرگز چیزی از او نگفته بود.

بیل: ولی‌ تو میدانستی که نامزد دارد.

ویرجینیا: یک بار رو به خانه بسیار زیبایی‌ در دامنه یک کوه سبز ایستاده بودیم. گفتم چه زیباست، کاش خانه ما بود. گفت میخواهم این خانه دومین چیز زیبایی‌ باشد که هر روز صبح می‌بینم. 

میدانی؟ من فکر میکردم داریم در مورد یک چیز حرف می‌زنیم....

۱۳۹۹ آذر ۲۷, پنجشنبه

برویم زودتر...

 آلفا) خسته ام، خالی‌ و ترس خورده. حتا اندوهگینم، از اینکه یادم نمیاید چه کسی‌ را دیشب در خواب بوسیدم و بغل کردم و دستش در دستم بود. ری را، میشود برویم زودتر؟ 

بتا) گفت ۲-۳ ماه پیش از زنم جدا شدم. بهت نگفته بودم؟

 گفتم میفهمم. گفت واقعا نیاز به تعطیلات دارم.  پرسید شب‌ها چکار میکنی‌؟ وقتت را چطور پر میکنی‌؟ 

دلم سوخت، واقعا نمیداند چه کند با خودش بعد ۲۰ سال...تنهایی‌ ش خیلی‌ طول نخواهد کشید...

۱۳۹۹ آذر ۲۴, دوشنبه

کلید برای قفل، قفل برای کلید...

 آلفا) هر زمان دیگری اگر بود الان میدانستم چند روز است که حرف نزده ایم. یا چند هفته از آخرین چت مان گذشته. نمیدانم. نمیخواهم حساب کنم. اصلا هیچوقت صدایش را نشنوم. فرق زیادی نمیکند. نهایتا...

بتا) آدم اگر یاد بگیرد که با ملال و ناامیدی و تنهایی‌ و دلشکستگی کنار بیاید...آدم اگر یک کلید برای هرکدام از این قفلها در جیب داشته باشد...نصف راه را رفته است.

تتا) ملالی نیست فقط این شب‌ها تمام نمیشوند...سریال‌های متعدد، شام‌های چندگانه، سالاد، آش، سوپ، شیر شکلات، چای.. خسته میشوم از این همه رفت و آمد به آشپزخانه. این دو سه متر فاصله بین کاناپه و یخچال... کاش پائیز و زمستان سال بعد جور دیگری باشد. 

گاما) در عوض هفته‌ها به سرعت باد میگذرند. فقط دوشنبه را میبینم و جمعه را...


۱۳۹۹ آذر ۱۹, چهارشنبه

این زمستان...

 آلفا) صبحانه پنکیک خوردم با خامه و مربای زردالو. ناهار کتلت داشتم با گوجه سرخ شده و شام سوپ مرغ و کدو حلوایی، بعدش شیر کاکاو و بعدترش نان داغی‌ که ۳ هفته پیش پخته بودم با پنیر و گوجه. و چقدر سیری حس خوبی است. چقدر طعم نان گرم عالیست.   

بتا) فاطمه خانم زن عجیبی‌ بود. ارزوهای بزرگ داشت و خانه‌ای کوچک و محقر و کلا زندگی‌‌ای ناچیز. در مهمانی‌های ما معمولا چای میریخت. خیلی‌ خوش صحبت بود و فارسی را روانتر از معمول سن و طبقه اجتماعی خودش صحبت میکرد. از بچگی‌ من کلی‌ خاطرات داشت: مینا خوشگله نازش مشکله...

امشب چرا یادش افتادم؟ همانطور که داشتم نان داغ میخوردم و به چراغ‌های درخت کریسمسم خیره شده بودم یادم آمد که فاطمه خانم میگفت: مردهای امروزی نان و چراغ ندارند. بعدها در خوابگاه من روی دیوار با مداد شمعی یک لامپ کشیده بودم با یک نان بربری کنارش و قصه را برای بچه‌ها تعریف کرده بودم. مطمئن نبودم معنی‌ نان و چراغ را گرفته باشند. مریم فورا گفته بود نان و چراغ یعنی‌ امکانات رفاهی...و بارها خندیده بودیم...

همان سالها تابستان یک سالی‌ به فاطمه خانم گفته بودم که نگرانم نتوانم کار پیدا کنم، چون کار پیدا کردن در رشته ما سخت است. گفته بود نذر من کن که با اولین حقوقت برایم یک بلوز بخری. نخریدم متاسفانه. فاطمه خانم چند سال پیش در یک خانه سالمندان از دنیا رفت. کاش یادش نمانده باشد آن قولی‌ که داده بودم. 

تتا) محله‌ای که معمولا آنجا میروم برای پیاده روی روزانه گاهی مرا یاد مرد‌های اشتباه میاندازد. باورم نمیشود که همین ۲ سال پیش در همان محله با ۳ مرد مختلف شام خورده ام. اولی‌ آن ابله ایتالیایی‌ که الان به نظرم از یک پسر ۱۲ ساله کودکتر و تهی تر است. آن شب ولی‌ در آن محله بعد شام دم مترو مرا نبوسید و من روزها خودم را شلاق زدم که چرا؟ باورم نمیشود که تنش را خیلی‌ میخواستم. اگر اعتقادی داشتم الان وقتش بود سجده شکر به جا آورم برای آن بوسه نداده. 

دومی‌ دیوانه‌ای اسپانیایی‌ که در آن رستوران با منظره ایفل ساعت‌ها حرف زدیم و من خوشحال بودم. او هم مرا نبوسید نه در آن بالکن رو به ایفل و نه بعدها در پارک و نه در خانه ام. چرا آنقدر زمان دادم به کسی‌ که الان میفهمم که رفتارش اصلا طبیعی نبود؟ حتا مطمئن نبودم که تنش را میخواهم یا نه..یعنی‌ بیشتر نه...

سومی‌ تونسی احمقی بود که خودم را به زور بیرون میبردم با او. توی همان محله مرا بوسید و من تحمل کردم. نه فقط آن بار که چند بار دیگر هم در چند جای مختلف شهر. اصلا و ابدا نمیخواستم ش. اوق...

گاما) من که دعا نمیکنم ولی‌ میدانم که پدر و مادرم برایم دعا میکنند. کاش دعا کنند که راه مردانی از دسته‌های بالا و خیلی‌ دسته‌های دیگر به زندگی‌ من سد شود. 

زتا) آرامش عجیبی‌ دارم. کاش بماند این حسم. چیزی جز خوردن و خوابیدن و پیاده روی رفتن و سریال دیدن به تخمم نیست. کمی‌ هم کار، کمی‌ هم کلاس‌های انلاین....  


 

۱۳۹۹ آذر ۱۵, شنبه

امروز و فردا و پس فردا...

آلفا) خیلی‌ وقت است که اخر شب‌ها در تخت فقط به این فکر می‌کنم که کاش زود خوابم ببرد، به صبحانه فردا فکر می‌کنم و به اینکه فردا حتما یک ساعت پیاده روی را بروم. همین...

در پیاده روی هایم، تنها یا با لومی، غرق در شکوه و زیبایی‌ پائیز و معماری پاریس میشوم. شهر را چنان می‌بینم که هرگز نمیدیدم. یک سبکی در دلم دارم.  

بتا) درخت کریسمس را خریدم و اوردم و تزئین کردم. برای اولین بار در این ۱۰ سال. زیبایی‌ و گرمایی را که به خانه داده دوست دارم. همین دیگر. حال عمومی‌ام خوب است. دیروز و امروز رفتیم شکلات داغ و شراب داغ خوردیم و با دخترها در فروشگاههای گران و لوکس چرخیدیم و خندیدیم.

دارم فکر می‌کنم بهار که بشود، این ویروس که برود، من کجایم؟ دوستی دارم آیا که در این شهر باهم بگردیم و شراب بخوریم؟ این شهر یا آن شهر...نمیدانم که. 

تتا)  بعضی‌ چیز‌ها را دیگر به خانم میم هم نمیگویم. گفتن ندارد که.  ولی‌ منتظر نیستم. نباید باشم. فردا یکشنبه است. ناهار برگر بگیرم یا پیتزا؟ 


۱۳۹۹ آذر ۶, پنجشنبه

چون دیگر توانش نیست...

دیشب همانطور که داشتم برایش تایپ می‌کردم و از خودم و زندگیم میگفتم دیدم به همان اندازه که از این ارتباط لذت میبرم به همان اندازه بی‌ شوق و بی‌ حوصله ام.

 حس کردم بازی شروع شده بین ما...گوئی آرام آرام در مقابل چشمانش عریان میشدم. شرمی نداشتم ولی‌ ترسیدم از قدرتی که به او میدادم و هر لحظه داشت زیادتر میشد. 

کشیدم کنار. من دیگر بازی نمیکنم. نگفتم این را به او چون نمیدانم اصلا داشت بازی میکرد یا نه.

۱۳۹۹ آذر ۴, سه‌شنبه

صبر، صبر باز هم صبر...

 آلفا) آمد آن ایمیلی‌ که منتظرش بودم با جواب نامطلوب. خیلی‌ امید بافته بودم که بروم بزنم در دهان رئیس و بروم. نشد فعلا. باید با همین‌ها بسازم و برنامه جدید بریزم. 

بتا) باغ آبادی دارم که ندارم. فکر کنم همین باشد. 


۱۳۹۹ آذر ۱, شنبه

فردوس دمی ز وقت آسوده ماست...

 آلفا) صبح شنبه بود. صبحانه دلچسبی‌ خوردم و شروع کردم به نظافت و گردگیری خانه. سر و سامان دادن به گلدان ها، پاک کردن شیشه ها. آفتاب پائیزی ملایمی هم داشت میتابید برای خودش. بعد رفتم بازار روز و سبزی آش خریدم با دسته گلی‌ زیبا. دو یورو هم دادم به مرد اکاردئون نواز که خیلی‌ خوشحال شد. وقتی‌ برگشتم خانه داشت برق میزد...هیچ چیزی کم نبود.

بتا) به جرات، این اولین پائیزی است که جرعه جرعه بلعیدمش. تقریبا هر روز رفتم بیرون و تغییر رنگ برگ‌ها را روز به روز دنبال کردم. هر روز فکر کردم که بندبازی هستم که خوب دارد تعادلش را حفظ می‌کند، نیفتد یکوقت؟

تتا) در باشکوهترین قصه‌های عاشقانه واقعی‌ بیشترین اتفاق‌ها بین خطها میفتد. از حرف‌های نزده شده یا جور دیگر زده شده. در واقع ماجرا را اتفاق‌های نیفتاده شکل میدهند. عجیب نیست؟ پس چرا اینقدر حسرت می‌خوریم وقتی‌ برای ما مثل فیلمها پیش نمیرود؟ کسی‌ زانو نمیزند، کسی‌ برنمیگردد با اشک و پشیمانی، آن حلقه خوش برش بر انگشتمان نمینشیند؟  

گاما) گفت: " این ویروس اگر برود، یک روز می‌آیم پاریس دیدنت."

البته عین این را نگفت، تحریف شده ش میشود این، بدون اضافه کردن چیزی ؛)

 مثل فیلمها نگفت، جور دیگر گفت...


۱۳۹۹ آبان ۱۹, دوشنبه

حوصله کن ری را, باز هم خواهیم رفت...

 آلفا) ساعت ۱۱:۲۰ زنگ زد. دیگر قطع امید کرده بودم و داشتم میرفتم که بخوابم. گفت که یادش رفته بود زودتر زنگ بزند. نمیدانستم این یعنی‌ خوب یا بد.

بتا) عاقبت پرسیدم که آن بچه خوشگل که در عکس بغلش کرده کیست؟  نگفتم که روزی چند بار زوم می‌کنم روی عکس بچه..حدسم درست بود، خواهر زاده. اسمش را هم گفت. گفتم چه شیرین است. گفت این بچه خود زندگی‌ است...

تتا) چند شب است خوب نمیخوابم و صبح با خستگی‌ بیدار میشوم. دیشب اما تا صبح کودکی در آغوش م بود که شیرین بود و خود زندگی‌ بود و نیمه بیدارم نگاه داشت. 

گاما) از آن زمان‌هایی‌ است که میخواهم بروم، در را پشت سرم بکوبم. منتظر آن ایمیل هستم که رهایم کند. خسته شده‌ام از کل روز به صندوق جیمیل زًل زدن. ولی‌ هنوز که خبری نیست. 

۱۳۹۹ آبان ۱۸, یکشنبه

دست ما نیست..

 آلفا) گفته بود ویکند زنگ میزند. از ویکند من ۲-۳ ساعت بیشتر باقی‌ نمانده و هنوز خبری نیست. یادش رفته است؟ الان با کسی‌ است؟ نمیدانم. از کجا بدانم. 

منتظرم؟ نیستم. میخواهم بعد نوشتن بروم سراغ آش رشته‌ای که پخته‌ام و بعد ادامه بیگ بنگ تئوری را ببینم. 

بتا) چه آرامشی. وقتی‌ میدانی همهٔ عمرت بیهوده به سناریو‌های احتمالی‌ فکر کرده ای. که یک درصد هم قدرت نداری در پیش بینی‌. چرا بگذاری اندوه به جانت ریشه بزند؟ مگر میتوانی‌ زمستان را کوتاه کنی‌؟ بال و پر زدن بی‌ ثمر است. بنشین و آشت را بخور. 

تتا) بنویسم از لومی، همسایه ۷۳ ساله م. گاهی باهم به پیادروی میرویم. ارشیتکت بوده است و راه رفتن با او در شهر یعنی‌ جزئیات تاریخ و هنر پاریس را مرور کردن. سورئال‌ترین مکالمه مان دیروز بود در گورستان پرلاشز. با جزئیات برایم توضیح داد که گوری در آنجا خریده است برای خودش. که چقدر سخت بوده انتخاب اینکه کجا باشد. که درخت دور و برش نباشد ولی‌ باغچه کوچکی جلویش داشته باشد. که عمیق و بزرگ باشد. که از قبر دوستانش دور نباشد. 


۱۳۹۹ آبان ۱۶, جمعه

قایقی خواهم ساخت...

بعد از مصاحبه حالم خوب بود. خسته بودم خیلی‌ ولی‌ لباس پوشیدم، فرم پر کردم و رفتم بیرون ۲ ساعت پیاده روی. موزیک شاد گوش دادم و اجازه دادم که خیالم هرجا که خواست برود...همین امروز غنیمت است. همین حال خوش و امید...قبل اینکه این بادکنک بترکد. 

۱۳۹۹ آبان ۱۵, پنجشنبه

دوباره سیب...

اسمش آمده بالا در واتزاپم...کاش همانجا بماند. 

۲۷ دقیقه حرف زدیم. چقدر خندیدیم. چقدر حرف زدن با او را دوست دارم...اللهم ارحمنی...

۱۳۹۹ آبان ۱۰, شنبه

قرنطینه شماره ۲...

آلفا) پای اسکایپ جلوی خانم میم نشستم و گفتم که خیلی‌ آرام و راضیم. که قرنطینه شماره ۲ اصلا کاری به من ندارد. که پیاده روی میروم، لیست بلند بالایی‌ از کلاس‌های آنلاین دارم که ملال را از زندگیم زدوده است. آخرش باز رسیدیم به ترس من از تنهایی‌ در ۸۰ سالگی. گفتم میترسم چون ۱۲ سال پیش قبل از مهاجرت هم میترسیدم از تنهایی‌. میترسیدم که اینجا تنها بمانم. از همین زندگی‌ الانم میترسیدم. اینجا گریه‌ام گرفت. بغض نمیگذاشت حرف بزنم. گفت تو همیشه تنها بوده ای. حتا در بچگی‌ با اینکه ساختار خانواده دورت بود اما همیشه احساس تنهایی‌ میکردی. دلم می‌خواست خجالت نمیکشیدم و‌های های گریه میکردم. تا کی‌ ؟ 

گفت ۱۲ سال پیش از چیزی میترسیدی که الان ازش نمیترسی. الان باهاش راحتی‌. پس چرا الان هم می‌ترسی‌ که در ۸۰ سالگی از چیزی بترسی که الان ازش نمیترسی. جوابی‌ نداشتم. بغض داشتم فقط . سنگین. 

بتا) به خدا خوب بودم امروز صبح. یک ساعت در پرلاشز قدم زدم و پائیز زیبا را نفس کشیدم. آرام و خوب بودم. ولی‌ در تراپی هربار گریه می‌کنم. تازه امروز لیلا و هاله زنگ زدند که احوالم را بپرسند. فکر کن! 


۱۳۹۹ آبان ۳, شنبه

مثلثات...

 آلفا) در دنیای موازی زنت هستم. در یک خانه ویلایی در انگلستان زندگی‌ می‌کنیم. پسر شیرینی‌ داریم با موهای قهوه‌ای روشن و چشمانی سرمه ای. اسمش را بگذار نگویم. هنوز هم معمولا شنبه صبح‌ها پنکیک درست میکنی‌ و یکشنبه‌ها کاشا. من روی کاشا نمک فراوان و فلفل قرمز میریزم، حالا دیگر تو هم این عادت مرا گرفته ای. 

زندگی خوب است. شهرمان سبز است. پول کافی‌ داریم. پسرک مرا خیلی‌ خسته می‌کند و تو هم هنوز از هر فرصتی برای نشستن پای لپتاپ و کار کردن استفاده میکنی‌. تو همینی. عادت کرده ام. به سالهای آینده فکر می‌کنم. قرار است چه اتفاقی‌ بیفتد دیگر؟ پسرک بزرگ میشود. شاید کودک دیگری هم ساختیم. شاید به کشور دیگری مهاجرت کردیم. شاید من برگردم سر کار. آرامش است آیا این حسی که در  خانه ما جاریست؟ نمیدانم. 

بتا) در دنیای موازی دیگری باز هم زنت هستم. بچه هم داریم. ۳ ماه است عشق نورزیده ایم. سرد و کم حرف شده ای. چندین ماه است. با بچه مهربانی. با من نامهربان نیستی‌ اما به وضوح فاصله میگیری. دیگر چای و پنکیک و سالاد‌های رنگی‌ هم نجاتمان نمیدهد. تقریبا تمام ساعت‌های بیداری را پای لپتاپ ای. شب‌ها بعد از من به تخت میایی و سریع خواب ت میبرد. من گریه می‌کنم تا خوابم میبرد. مثل همان چند شب سال ۲۰۱۶ در خانه آکسفوردت....تو گفته بودی آدم خانواده نیستی‌. گفته بودی خفه میشوی از بودن طولانی با من. همه را گفته بودی اما من فکر کردم که میتوانم عوضت کنم. 

تتا) اینجایی که من هستم کدام دنیاست؟ شنبه ماه اکتبر روزگار کرونا. سردرد دارم از بیخوابی دیشب. با بغض دارم رویا میبافم. جایی‌ خواهم رفت. ورق را برخواهم گرداند. دوباره با دامن و گوشواره از مردی دل خواهم برد. 

گاما) در دنیای موازی او به دیدارم آمده است. میگوید که دنیا را گشته است و حالا مطمئن است که مرا میخواهد. من کاری نمیکنم. کاری نکرده ام. فقط هستم. فقط بوده ام. 

چند ماه بعد به تو ایمیل میزنم که زن او شده ام. 

۱۳۹۹ مهر ۲۷, یکشنبه

از فردای نیامده نترسیدن. پادشاه وقت خود بودن...

آلفا) روزگار دشواری است به طور خاص. دوباره اکثر روزها شده از خواب بیدار شدن و پشت میز نشستن و کار کردن تا شب. . ویروس خیلی‌‌ها را خانه نشین کرده. باشگاه و کلاس رقص تعطیل است. از ساعت ۹ شب به بعد نمیتوان از خانه خارج شد. حس می‌کنم دوستانم هم تنهایم گذشته ا‌ند. همانهایی که هر هفته همدیگر را میدیدیم. در ۲ ماه اخیر ۵-۶ بار پیشنهاد دیدار داده‌ام ولی‌ کسی‌ وقتی‌ برایم نداشته. حس می‌کنم بهتر است پیگیر نشوم. غرور هم چیز خوبی است. در عوض با دوستان دورتر قرار میگذارم. با کسانی‌ که گاهی سالهاست ندیده ام. تلاش می‌کنم که شاید بشود همدیگر را برای قهوه‌ای چیزی ببینیم. 

بتا) به قرار معمول یک شنبه‌ها فرانک را دیدم. معمولا جایی‌ ناهار می‌خوریم و بعد کافه‌ای پیدا می‌کنیم برای کار کردن. معاشرت با فرانک نمیتوانم بگویم که جالب است. همیشه احساس بدبختی و ناامیدی می‌کند و من باید به حرفهای تکراریش گوش بدهم. میبینمش چون تنهاست. شاید اصلا جز من دوستی ندارد. 

امروز ناهار لبنانی خوردیم و بعد در کافه خیلی‌ قشنگی‌ ۳-۴ ساعت کار کردیم. گفتم ببین فرانک من فقط به همین و امروز و فردا فکر می‌کنم. چاره‌ای نداریم...به دورتر فکر کردن افسرده مان می‌کند. 

تتا) این کلاس‌های آنلاین که گرفته‌ام تا حد زیادی ملال را از زندگیم زدوده. یادگیری...یادگیری و جلو رفتن. این را یادم رفته بود. دارم سعی‌ می‌کنم رویا هم ببافم. که این چیز‌های جدیدی که یاد میگیرم مرا به جاهای خوبی خواهد برد. جاهای جدید...یک استراتژی‌ دیگرم در مبارزه با ملال رفتن به پیاده روی‌های ۱ ساعته است.  

زتا) خانوم میم باز هم نقاشی کشید برایم. دو مدل برای حال خوب داشتن و نداشتن. یکی‌ از درون به بیرون و دیگری بر عکس. آنجا که نشسته بودم قانع شده بودم که راست میگوید که اولی‌ بهتر است...

گاما) یک روز به یاد خواهم آورد این روزها را...برایت خواهم گفت که چه خواب‌هایی‌ میدیدم. خواب شنا در آب زلال و کودکی که از خشکی به من لبخند میزد.  خواب میوه‌های شیرین و زرد و قرمز. خواب جواهرات قشنگ که گاه گمشان میکردم، گاه دزدیده بودمشان و گاه با خوشحالی‌ به یاد میاوردم که اصلا گمشان نکرده بودم. خواب مادربزرگم که عاشقم بود با تمام وجودش و شعر میخواند و قربان چشمانم میرفت. برایت خواهم گفت که سال کرونا، بعد از ناپدید شدن سیب، روزهایم چنین شروع میشد: چرخیدن در تخت با احتیاط که سرگیجه از حالت معمول شدیدتر نشود، پا شدن از تخت، رفتن به دستشویی و نشستن آنجا به مدت طولانی و گوگل کردن تعبیر خواب دیشب،  بعد به اتاق خواب برگشتن، برهنه شدن و به روی ترازو رفتن....

راستی‌ عجیب نیست آدمی‌ مثل من هنوز تعبیر خواب را سرچ می‌کند؟ مگر نه اینکه تعبیر همهٔ خوابها اینست: تغییرات مثبت زیادی در راه است و خوشبختی‌ فراوانی‌ در انتظارت...یا اینکه: احساس تنهایی‌ فراوان میکنی‌ و از لحاظ جنسی‌ سرخورده هستی‌.... :)))

۱۳۹۹ مهر ۲۱, دوشنبه

شب خوب...

آلفا) ساعت ۲ صبح بود. خوابم نمیبرد. داشتم به او فکر میکردم و همزمان به اینکه نباید به او فکر کنم. صدای ویبره گوشی از هال آمد. نمیدانم چرا پاشدم که ببینم این وقت شب مونا چه چرندی فرستاده است باز. با سرگیجه گوشی را به دست گرفتم.  اول پیام را خواندم و بعد اسمش را دیدم. او بود، مونا نبود! یک جا را برای کار معرفی‌ کرده بود. پس بمن فکر می‌کند... تا صبح نخوابیدم. اصلا....

بتا) رئیس گفت بسیار عصبی است، شب‌ها به سختی میخوابد...گفتم سخت نگیر. گفت کار و زندگی‌ عوض میشوند، دیر یا زود...

تتا) امروز شد ده سال. ده سال شد از روزی که ایران را برای همیشه ترک کردم. 

گما) شکلات بردم سر کار. روز خوبی بود. مسلط بودم به روز. خودم را دوست داشتم. کسی‌ یا چیزی نتوانست برهم بزند مرا...

۱۳۹۹ مهر ۱۶, چهارشنبه

کولی دعایی نداری؟ شاید گشاید طلسمی...

 اسمش با فلش قرمز هر روز پایینتر میرود در لیستم و جایش را آدمهای کسالت بار با سوال تکراری میگیرند. 

آخرین جمله را من نوشته ام: "من آماده ام". بعدش زنگ زده است...

دلتنگم ولی‌ پذیرفته ام...کاش دلم آرام بگیرد.

چرا اینها را مینویسم؟ از ۷ اکتبر ۲۰۲۰ ردی نماند بهتر است. 

۱۳۹۹ مهر ۳, پنجشنبه

Is that ok if I still visit you later?

 آلفا) دیوانه شدن شاخ و دم ندارد. امشب کلی‌ قدم زدم، موسیقی گوش دادم، در حالیکه زیر ماسک لبخند میزدم اشک‌هایم جاری شد.  

بتا) همیشه فکر می‌کردم تنهایی‌ من با تنهایی‌ او حرف میزند. هر دو تنها بودیم اما حاضر نبودیم تنهایی‌ مان را ارزان بفروشیم. امروز روز خداحافظی بود. همه چیز به کنار، دلم برایش تنگ میشود. اما ته دلم از اینکه دیگر کسی‌ نخواهد بود که سبز و زرد و قرمز شدنش امیدوار یا مایوسم کند احساس رهایی دارم. گفتم مواظب خودت باش، گفت تا بعد! 

گاما) مرگ طبیعی یک رویا...

۱۳۹۹ مهر ۱, سه‌شنبه

I had hoped you'd see my face And that you'd be reminded that for me, it isn't over....

 آلفا) امروز روز اول مهره. ۶ ماه پیش روز اول بهار کنار ۷سین ایستادم و دعا کردم (بله من دعا کردم). اول تصمیم گرفتم دعا کنم و بعد به موضوع دعا فکر کردم. قرنطینه شروع شده بود ولی‌ به اندازه امروز احساس تنهایی‌ نمیکردم. وحشت بود ولی‌ ته دلم. چیزی به ذهنم نرسید، حتا برای سالم ماندن دعا نکردم. ولی‌ ناگهان دلم خواست بتوانم رویا ببافم. من دعا کردم...

بتا) حالا میفهمم که آن دعا هم دعا برای سلامتی بود. چند سال بود که مطلقا رویا نبافته بودم؟ رویاها در سرم جوانه زدند و من ۲ ماه در قرنطینه زنده ماندم. صدها بار انگشتانم را از پشت گردنش عمودی بالا بردم و موهای زبر مشکیش را نوازش کردم. پیراهن سفید پوشیدم و در خانه خودمان جلوی پدر مادرم رقصیدم. شاپسر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس... حامله شدم و دست بر شکمم کشیدم. 

تتا) روز اول مهر ۲۰۲۰ من دامن مشکی‌ گلی گلی‌ راحت دسیگوال پوشیده بودم با بلوز خاکستری یقه هفت. قصه در پایان روز تمام شد. رئیس آمد بالای سرم و پایان قصه را اعلام کرد، بی‌ آنکه بداند قصه‌ای در کار بوده. بی آنکه من بدانم واقعا سیبی در کار بوده.  

گاما) حسین وقتی‌ با کسی‌ اشنا میشد میگفت یک سیب را که بندازی هوا ۱۰۰۰ چرخ میخورد. حداقل ۱۲ سال از آن زمان گذشته ولی‌ حرفش یادم نرفته. این سیب را خودم افریدم که چرخ‌هایش را تماشا کنم. کیف کردم از توانایی خودم در خلق سیب. ۱-۲ ماهی‌ بود دیگر نمیتونستم سیب را ببینم. داشتم پایان قصه را خلق میکردم به آرامی، جوری که نه کسی‌ برود و نه دلی‌ بشکند. یا کسی‌ برود و قصه تازه‌ای شروع شود. بلد نبودم تمامش کنم. ولی‌ عجب شوخی تلخی‌ رویا‌هایم با من کردند. قصه در سیب تمام شد. گویا مقصد آنجا بوده. او میرود دنبال سیب. من میمانم. واقعا خنده دار است....اگر کسی‌ بخواند و بفهمد....

زتا) دل گمراه من چه خواهد کرد، با خزانی که میرسد از راه؟ 

 

۱۳۹۹ شهریور ۲۳, یکشنبه

محمود بود عاقبت کار در این کار...

 آلفا) با ونوس حرف زدم دو ساعت بعد از دو سال. . کلی‌ شوخی کرد راجع به مردان کرد. که مرد باید کرد باشد. من اصلاً و ابدا چیزی نگفتم. 

 کاش میتوانستم بگویم: "ملهلر اقزینا گویوپلار" (فرشته‌ها این جمله را در دهانش گذشته ا‌ند). چه قشنگ است در ضمن این حرف که ما ترک‌ها میگوییم... کاش فرشته‌ها این را در دهان ونوس گذاشته باشند، کاش آن خواب که مادرم دیده هم کار فرشته‌ها بوده باشد...فرشته‌هایی‌ که از آینده مرخصی گرفته ا‌ند تا کمی‌ دلگرمی‌ به زندگی‌ من بپاشند. قصه میگویم باز...میدانم.

آخرش برایم فال حافظ گرفت. " محمود بود عاقبت کار در این کار". 

بتا) با مرد ترک حرف زدم بعد از دو سال و اندی. آخرین بار تصادفی در فرودگاه تهران دیده بودمش. چقدر خوشحال بود. عشق بزرگی‌ یافته بود ظاهراً از دیار چین و ماچین...میگفت میدانی؟ در زندگی‌ من همش نمی‌شد. همیشه نمی‌شد...حالا شده است. شاد و دلگرم و مفتخر داشت به دیدار خانواده میرفت.

 اینبار اما شکسته بود. چیزی نگفت. نه من پرسیدم نه او چیزی گفت. شنیده بودم خبر ازدواج و طلاق ش را...از در و دیوار حرف زدیم. گفتم کتاب بخوان، ورزش کن. برو سنترال پارک قدم بزن. گفت کوید که تمام شود میخواهم حسابی‌ مسافرت کنم....

تتا) این کرم جدید که گرفته‌ام اسمش هست: درخشش اکسیژن...صورت م را خوشحال می‌کند حتا شبیه درخشش بعد از یک هم آغوش‌ایِ واقعی. 

گما) چرا از قصه بریده ام؟ چرا نگاهم را از سیب میدزدم؟ میدزدم یا نیست دیگر؟ 

۱۳۹۹ شهریور ۱۵, شنبه

آاخ...

عصر جمعه: عجب روز پر استرسی. برای ۲ دقیقه ارائه در کنفرانس به اندازه چند روز استرس کشیدم. عصر سر جلسه با مدیر عامل و همه کاملا عصبی بودم. به بچه‌ها گفتم این چرا اینقدر بیشعوره؟ چرا همش از فواید روزای قرنطینه حرف میزنه.  پس من که تنها زندگی‌ می‌کنم و اینهمه سختی کشیدم چه؟ مرد کرد گفت: انسانم آرزوست...
بعد خودم از این اعتراف عریان آنهم پیش کسانی‌ که دوست نزدیکم نیستند پشیمان شدم. 

آمدم خانه، یک ساعت تراپی و خانوم میم. بغض و شکایت که دارم از تنهایی‌ میمیرم. گفتم فکر می‌کنم اینکه اصلا دیگر نمیتوانم سیب را ببینم در حالم تاثیر دارد... موافق نبود. به هرحال، یک بار دیگر از خودم میپرسم، آیا میارزید؟ 

 صبح شنبه: با سردرد ملایم و ناراضی از کیفیت خواب دیشب از تخت بلند شدم. دوش گرفتن راه حل به نظر میرسید. بعدش صبحانه، موز و قهوه. وسط قهوه بغض آمد...با خودم گفتم‌ ای وای...این قهوه معمولا بهترین قسمت روزم بود. ...حوله به تن برگشتم به تخت...کتاب "خوشحالی بسیار زیاد" آلیس مونرو را برداشتم که شروع کنم. اوایل صفحه دوم کتاب را بستم و گریستم. بالاخره.  

۱۳۹۹ شهریور ۱۰, دوشنبه

رو‌ای طبیب سنگدل...

 آلفا) امروز موقع بیرون آمدن از شرکت خیلی‌ فکر کردم که کاری کنم که طعم این ۲شنبه تلخ عوض شود. نصف کرسان خوردم با عذاب وجدان...جلوی بوتیک ایستادم و بارانی زیبای ۱۸۰ یورویی را دید زدم، حتا به خانم خوش صدایی گوش دادم که داشت در مورد باغ درون و بهشتی‌ در دنیای مراقبه حرف میزد. داشتم به خانه میرسیدم و هنوز نمیخواستم با همان دوشنبه به خانه بیایم. راهم را کج کردم به سمت سوپر مارکت و هندوانه خریدم. بالاخره که باید میامدم. دراز کشیدن با ماسک زیر چشم و گوش دادن دوباره به آهنگ مدیتیشن بالاخره گره از بغض سنگینم گشود....

بتا) احساس ملال و تنهایی‌ شدید دارم. حس می‌کنم تمام کارهای دنیا را کرده ام. فقط میخواهم این فضای خالی‌ پر شود. فقط میخواهم بقیه عمرم به معشوقم و به فرزندم محبت کنم. فقط نوازش شوم فقط. و فقط از معشوقم...

تتا) قصه چه شد؟ آخرش یا اولش؟ سیب به کجا رسید؟ چرا حس می‌کنم دلم شکسته باز هم؟ 

گاما) دلم یک معجزه یا خبر خوب میخواهد، یا حداقل یک سفر به برلین...


۱۳۹۹ مرداد ۲۲, چهارشنبه

در دایره قسمت...

 آلفا) به بابا گفتم پانصد یورو از طرف من خرج آدمهای نیازمند کن. گفت خدا قبول کند.

بتا) در آتلیه د لومیق نشسته بودم و غرق در رنگ و نقش و موسیقی خوب بودم. حالم خوب بود. کسی‌ زین را نگه نداشته بود. آمدم خانه و در لینکیدین دیدم کسی‌ چیزی را لایک کرده. دیوانه وار کلیک کردم و گوگل کردم که هویت لایک شونده را دربیاورم. آنجا بود که فهمیدم باید آن دست نامرئی پشت زین را هم ببینم.

تتا) به خودم میگویم میخواهی‌ چه کار کنی‌؟ کاری از دستت بر میاید؟ معلق بزن، پارو بزن، خودت را در سن غرق کن اصلا! چیزی عوض میشود؟ کاش به خدا و قسمت و این حرفها اعتقاد داشتی دختر. تسلیم مطلق بودن چه خوب است. کاش مینشستی و تماشا میکردی....


۱۳۹۹ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

پرنده ی پرگوی پرملال ...

 آلفا) از دیروز تعطیلم. ۲ هفته مرخصی گرفته ام. هوا به شدت گرم است و این هفته اکثر روزها دما به ۳۷-۸ درجه میرسد. جیم میروم یا استخر و سر راه برگشت در کافه سر کوچه مینشینم و شاردنه سفارش میدم و یا کتاب میخونم و یا با گوشیم سر خودم را گرم می‌کنم. جز ملال غمی نیست. عشق و رویا ملال را میکشد یا امید و دلگرمی‌ و امنیت؟

بتا) تصمیم گرفتم جمعه بروم وین برای ۳-۴ روز. سارا هم از پراگ میاید. وین را همیشه دوست داشتم ببینم، الان هم که وقت دارم از خطر سفر در ایام کرونا که بگذریم....با سارا سفر زیاد رفته ام. رم و اتن و لندن و ... به طور ویژه گفت که چندین ماه است کسی‌ را ندیده، دوستی ندارد و دیدن من برایش بسیار خوب خواهد بود. 

گاما)  گاهی که حالم خوبست، یعنی‌ اکثر اوقات که حالم میزان است و حتا سبکبار و خوشحالم از خودم میپرسم آیا این حال خودم است؟ یا ته مانده دورنمای سیب چرخان؟ خودم دارم پدال میزنم یا کسی‌ پشت زین را نگاه داشته؟  

تطا) ملال، ملال، ملال...ملال از بی‌ قصه بودن یا ملال از خود قصه... 

۱۳۹۹ مرداد ۹, پنجشنبه

مرا حوصله تنگست...

آلفا) تابستان است، تابستان کرونا و من بیشتر از تابستان‌های پیشین وقت زیاد می اورم. تانگویی هم در کار نیست امسال...امروز سر راه از کار به خانه در یک کافه نشستم و سریال دیدم. بعد هندوانه خریدم و آمدم خانه. سالاد خوردم و باز هم سریال دیدم. 
بتا) کار بسیار کسالت بار است. نه کار جالبی نه انگیزه ای. امشب داشتم فکر می‌کردم شاید یک روز بروم جایی‌ که کار جدید باشد و هیجان انگیز. الان ولی‌ اصلا کاری ندارم. 
تتا) مامان خواب ش را برایم تعریف کرد. حقش بود مو به تنم راست شود. ولی‌ نشد راستش. دلم کمی‌ گرم شد ولی‌. روز بدی که داشتم با من به تخت نیامد. کتاب را بسته‌ام ولی‌. سیب را هم رها کرده ام. 

۱۳۹۹ مرداد ۵, یکشنبه

به سلامتی‌ ناتاشا...

الف) ناتاشا گفت: چشمانتان را ببندید و به یک لذت ساده فکر کنید: مثل یه اشعه خورشید، یا یک شاخه گل یا کسی‌ که دوستش دارید. گفت به لحظه‌ای فکر کنید که احساس افتخار داشتید، به لحظه‌ای فکر کنید که به کسی‌ که دوستش دارید خداحافظ میگویید.
گفت احساس کنید که همهٔ سلول‌هایتان میدرخشند...همین که هستید خوبید، همین که حضور دارید با انرژی انسانی‌ و زنانه تان...
بتا) عکس ش را در اینستا دیده بودم همان روز. خوابش را دیدم. نگاهش کردم و گفتم میدانی که خیلی‌ بی‌ شعوری؟ سکوت کرد. آرام تکرار کردم. گفت نمیدانی چه شرایطی بود، چاره‌ای نداشتم. بعد اضافه کرد: فقط برای اینکه بدانی میگویم، پاراگراف کثیفی از زندگی‌ من بود. 
واقعا نمیدانم چرا خواب این آدم را می‌بینم هر از گاهی. باید با خانم میم صحبتش را بکنم. دوستم بوده زمانی‌. بله بوده ولی‌ بیش از ۱۰ سال است که هیچ ارتباطی‌ نداشته ایم. در بدترین روزها پشتم را خالی‌ کرد، نه اینکه بخشیده باشم ش ولی‌ سالی‌ یک بار هم یادم نمیفتد. او که هیچ ۲ بازیگر اصلی‌ آن داستان هولناک هم تفاوت زیادی با بقیه مردم غریبه دنیا ندارند برایم. این قسمت ش به لطف تراپی شاید ولی‌ به هر حال. خنده دار است ولی‌ فکر می‌کنم او شاید بسیار خجالت زده باشد از نقشش در ماجرا. بعید میدانم هرگز ببینیم هم را. کاش نبینیم. خوابش را هم نبینم دیگر، گرچه ازارم نداد...
تتا) اخر هفته خوبی را گذراندم. مانیکور پدیکور، رقص، موزه...
گاما) بخدا نمیدانم...

۱۳۹۹ تیر ۲۴, سه‌شنبه

قصه نباشد دیگر...

آلفا) روز تعطیل سختی داشتم. صبح کلی‌ خودم را سرزنش کردم به خاطر کار. بعد با ۲ تا استعداد یاب!! حرف زدم برای کار جدید. یک پیشنهاد در هلند....پوففف...
هدف بعد از ظهرم این بود که تمرین‌ها را حل کنم و شب با او مرور کنیم. اصلا جلو نرفت. ولی‌ به هرحال زنگ زدم و بیشتر از ۱ ساعت حرف زدیم. 
بتا) حرفش را نفهمیدم و توی دلم خالی‌ شد. یعنی‌ چه که میخواهم بیایم اروپا ولی‌ تصمیم سختیست. یعنی‌ چه که ربطی‌ به کار ندارد؟ یعنی‌ چه که تو هم میتوانی‌ جابجا شوی؟ گیج شدم و یاد آن پست فطرت آلمانی‌ افتادم. که چندین بار از من پرسیده بود تو میتوانی‌ بیایی‌ آلمان کار پیدا کنی‌؟ 
بعد یاد حرف آزاده افتادم که مردهای کرد شاید قلدر باشند ولی‌ حقه باز نیستند. ولی‌ خودم شاید باشم....
گما) میخواهم قصه را در اوج تمام کنم. سیب در آسمان بماند و من کتاب را ببندم. قصه دختری شیرین و مهربان با مرد کردی که حقه باز نبود...میخواهم همینجای قصه خوابم ببرد. بیدار که میشوم یا این قصه را فراموش کرده باشم، یا اینکه اسمش قصه نباشد دیگر. 

۱۳۹۹ تیر ۱۸, چهارشنبه

به دست شاهوشی ده که محترم دارد...

آلفا) چه قصه‌هایی‌ مینویسم. خودم خوشم میاید. هر روز به خودم میگویم یک امروز را هم به قصه‌ام گوش کن، فقط همین امروز...
بتا) خانم میم در اسکایپ گفت چه خوب! جواب دادم که بله خوب است.
 جلوی او که مینشینم قصه خیلی‌ جلو نمیرود. از شش جهت به واقعیت و ابهام و ترس‌هایم میخورد. در نهایت فرقی‌ ندارد انگار. دو زن با مدرک دکترا روبروی هم نشسته ایم، و او فالم را میگیرد، از روی حرف‌هایی‌ که خودم میگویم. آخ که چقدر آرزو می‌کنم این مرد آخرین مردی باشد که قصه اش را به خانم میم میگویم، پیس دن یاخجی دان....

گاما) نهایتا اوست که باید ببیند. 

۱۳۹۹ تیر ۱۵, یکشنبه

رو به روي من فقط تو بوده اي...

گفتی میروم به دره افتابگردانها ...گفتم میروم جایی. نپرسیدم کی، نپرسیدی کجا...
من که میترسم, تو را نمیدانم. .میترسم که برایت بنویسم همین الان در این کلیسای ارام و خنک شهر کوچک و زیبای اوکسغ دارم به تو فکر میکنم. که بیدار که شدی پیامم را بخوانی و زندگیت به قبل و بعد امروزت تقسیم شود. 
بنویسم که در سه کلیسای این شهر قدم زدم و تو یک سمت دلم بودی. همه دهها کلیسایی را که در این ده سال در گوشه و کنار دنیا رفته ام مرور کردم و خود عاجزم را به خاطر اوردم که شمع روشن میکرد و دعا میکرد....چرا دیگر هیچ دعایی ندارم ؟ مگر تو آمده ای؟

۱۳۹۹ تیر ۱۰, سه‌شنبه

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم....

آلفا) ۲۳ کیلومتر قدم زدیم، با دوستی مهربان و همدل که آمده بود که تنها نباشم. روزم را دوست داشتم. در استراسبورگ زیبا ۳۸ ساله شدم. 
بتا) جوانه‌ای در دلم بود و نبود. یعنی‌ بود ولی‌ شک داشتم که باید باشد یا نه. هرچه بود و نبود سبکبال بودم. 
تتا) حس می‌کنم زیاد حرف میزنم...
گاما) نمیدانم‌های بسیار...

۱۳۹۹ تیر ۱, یکشنبه

به کجاها برد این امید ما را...

آلفا)حرف می‌زنیم زیاد. از قهوه صبحش گفت...که روزها عین همند و فقط آدمهای پشت پیشخوان استارباکس عوض میشوند. وقت نشد من از قهوه صبحم بگویم. نپرسیدم تو هم به آن امید بیدار میشوی؟ نکند اینجا را میخواند؟ 

بتا)  گفت من اهل کردستان م. با تعجب گفتم جدأ؟ من حدس میزدم جنوبی باشی‌! خیلی‌ هم دروغ نگفتم. قبل اینکه بفهمم کرد است حدس میزدم اهل خوزستان باشد.

تتا)  نمیدانم چه کنم، واقعا نمیدانم. البته لازم هم نیست کاری بکنم. فرقی‌ هم ندارد. فقط یک چیز را میدانم، که به اندازه ۱۰ ساعت حرف داریم بزنیم.  چه عجیب که آدم اینقدر عوض میشود. این روزها خیلی‌ به ریشه‌هایم فکر می‌کنم. به میشود ها. به چه خوب میشود ها. 

گاما) از آن سیب چرخان توی آسمان میترسم. این را به خانم میم هم گفتم. از جوابش اینطور فهمیدم که او هم میترسد....
حالا که هست، حالا که آنجاست بگذار چرخ زدن‌هایش را تماشا کنم. میدانم که از حساب قلبم خرج می‌کنم...

۱۳۹۹ خرداد ۲۴, شنبه

خداحافظ زرد‌های خوب و عجیب...

آلفا) نمیدانم چرا ولی‌ این مکالمه را قبلا تصور کرده بودم. ناتالی امروز پیغام داد و حال و احوال کرد. گفت پدرشان کرونا گرفته بوده ۱ ماه پیش ولی‌ الان بهتر است. حال من و خانواده‌ام را پرسید. بعد گفت میدانی من با اینکه شاید سالی‌ ۱ بار با تو چت کنم ولی‌ همیشه احساس می‌کنم که ما هنوز باهم دوستیم، گوئی که هر روز حرف می‌زنیم، تو فوق‌العاده هستی‌. و قلب فرستاد. 
چند لحظه مکث کردم، می‌خواستم بگویم من خیلی‌ عاشق برادرت بودم، من نبودم اویی که رفت.... ولی‌ حس کردم همه چیز را میداند که حرفی‌ از او به میان نمیاورد. در عوض گفتم: من هم واقعا از صمیم قلب تو و خانواده ت را دوست دارم و خاطرات مسکو را هرگز فراموش نمیکنم. ولی‌ خوب زندگی‌ است دیگر...گفت میدانم. 
میدانست. چقدر حالم را خوب کرد این مکالمه. انگار فصلی بسته شد، یک فصل بلاتکلیف. اصلا نمیدانم چرا مهم بود ولی‌ بود. چقدر آن خانواده را دوست داشتم و مطمئن بودم و هستم که آنها هم مرا خیلی‌ دوست داشتند. 
حالا دیگر روزی از روزها، روزش که برسد میتوانم عکس عروسی پست کنم که ناتالی هم ببیند و لبخند بزند...به من و مرد مو مشکی‌! سیب در آسمان هم همین الان به من لبخند میزند، شاید هم قهقهه.  

بتا) خوابی‌ دیدم پر از میوه‌های رنگین و شیرین. تعبیرش در اینترنت این  بود که همه چیز خوب میشود، پولدار میشوی، عاشق میشوی، به ساحل امنیت میرسی‌ و اینها... 

۱۳۹۹ خرداد ۲۲, پنجشنبه

۱۳۹۹ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

Gidipte varmayı öğreticem..

آلفا) این روزها چرا بیشتر مینویسم؟ چه عجیب است دنیا. واقعا تنها هستم. چند دوست دارم در این شهر، قبول. چند دوست خوب. در آن سمت شهر...
بتا) و این ملال. تنهایی‌ و ملال. این فضای خالی‌ و ملال. پر کردن لیوان آب هرشب قبل از خواب، پایین کشیدن کامل کرکره‌های اتاق خواب و به بستر رفتن. گاه با رویا و گاه مثل امشب با کمی‌ ترس و نگرانی. میدانم که به ترس میدان نخواهم داد. یاد گرفته‌ام فکر نکنم. دستکم بسیار کمتر از گذشته فکر می‌کنم، چون نمیخواهم سلامتیم را از دست بدهم. و صبح میشود، با چرخیدن در تخت و سرگیجه‌ای که دیگر حتا نمیترساندم. برخاستن از تخت به امید قهوه با کمی‌ شیر و عسل. و نشستن پشت آن میز و سر و کله زدن با این آدمهای خوب لعنتی تا غروب. غروب که شد منتظر یکی‌ از آنها ماندن، همانی که تازه از خواب بیدار شده...و لپتاپ را خاموش کردن و به سریال پناه بردن، بعد از قطع امید از آن سلام و از آن پیام...
تتا) و وسوسه یا تصمیم عوض کردن کارم. بروم یا بمانم؟ رفتن از چاله به چاه نیست؟ اگر بروم حداقل شانسی برای تغییر هست. 
گاما) امنیت، امنیت، امنیت. من میدانم از چه حرف میزنم. از آن بوی اشنا و دلگرم کننده در تختخواب. از آن جمله "بالاخره که یکبار برای همیشه پیشت خواهم ماند." از آن بوسه‌های بی‌ وقفه داخل چادر در حومه هلسینکی...از "به زودی به دیدنت خواهم آمد". از بیدار شدن با بوی پنکیک و چای هندی حتا آن روز اخر... 
زتا) بگذار امشب کمی‌ گریه کنم. اشکالی‌ ندارد. امشب که حتا اسباب بازیم را گم کرده‌ام در این سن...چه بهتر ولی‌...

۱۳۹۹ خرداد ۱۹, دوشنبه

تو هم شبیه دیگرانی، فقط من دیگر بال ندارم....

آلفا) قرنطینه ۴ هفته است که تمام شده. آمار همچنان رو به پایین است گوش شیطان کر. هنوز ولی‌ از خانه کار می‌کنیم اکثر روزها. عادت کرده‌ام دیگر. صبح‌ها ورزش می‌کنم با یوتیوب بعد تخم مرغ آب پز میخورم با قهوه. تخم مرغ صبحانه‌ام مدتیست که طعم خاک میدهد، شوخی هم نمیکنم. بعد تختم را مرتب می‌کنم و میایم پای میز کار. راستش اکثر روزها به شوق آن قهوه است که با سرگیجهٔ ملایم از تخت بلند میشوم. 

بتا) به خودم میگویم اشکالی‌ ندارد خودت را گول بزنی‌، فقط بدان و آگاه باش که گول میزنی. بعد همین‌ها را که مینویسم قلبم تیر میکشد که یعنی‌ اشکال دارد، که تو توانش را نداری دیگر. 

تتا) عکس ش بین ایمیل‌های کاری و شخصی‌، عکس ش در واتزاپ، تازگیها در بین "شاید بشناسی"‌ های فیسبوک...میشناسم برادر، میشناسم. میگویی چه کنم؟

گما) برای تولدم برنامهٔ یک سفر کوتاه دارم. هیجان انگیز است. آدم چه قدر میداند سفر را ، طبیعت را و لذت‌های کوچک را وقتی‌ میفهمد خبر دیگری نیست...

۱۳۹۹ خرداد ۱۶, جمعه

در مدح صدای خش دار...

فهمیدم/حدس زدم که سیگاری است. اشکالی‌ ندارد. 
خسته‌ام ولی‌. و نا امید. جمعه قبل همین موقع در آسمانها بودم...

۱۳۹۹ خرداد ۱۵, پنجشنبه

حواسم باشد...

۱ ساعت حرف زد، یعنی‌ غر زد بیشتر و فحش داد به این و آن. به قول ما ترک‌ها بله ش را میرساندم و همدلی میکردم و دلداری میدادم. خداحافظی که کردیم با خودم فکر کردم که مرا یاد مرد آلمانی‌ میندازد. 
محض احتیاط حواسم باشد که در خانه‌ام همیشه باز نباشد با میز پر از غذای گرم و چای خوش طعم برای مردی که راه خانه ش را بلد نیست...برای مردی که ترجیح میدهد گم شود اما دقیقه‌ای با خودش خلوت نکند و صادق نباشد. حواسم باشد، آخرین بارم باشد....
به قول خودش آدم دیگه حوصله نداره تو این سن و سال!

۱۳۹۹ خرداد ۶, سه‌شنبه

جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور...

آلفا) با خانه حرف زدم طولانی. بعد از کلی‌ کشمکش با عمو کوچیکه خانه پدر بزرگ را فروخته ا‌ند. خانه‌ای که در آن به دنیا آماده بودم. آن خانه قشنگ که در هر گوشه ش عکس دارم از بچگی‌ هایم. آن خانه همیشه امن بود برایم. امن و گرم. گرچه زمستان‌هایش خیلی‌ سرد بود. همه روز‌های کودکی و نوجوانی که از مدرسه میرفتم آنجا، همه آن روزها که نگران این بودم که شاگرد اول نشوم، که نمره ریاضی‌‌ام کم نشود، که آن پسر خوش قد و بالای همسایه دوستم نداشته باشد. همه آن روز‌ها گذشتند، بابابزرگ، مامابزرگ و عموی نازنین از این دنیا رفتند و من امروز در پاریس زندگی‌ می‌کنم. 
بتا) مامابزرگ عاشقم بود. محبت واقعی‌. کاش میشد یک پنجره‌ای باز میشد فقط ۵ دقیقه میدیدمش و بغلم میکرد و گوزلره گوربان میگفت. کاش میگفت همه چیز درست میشود و میرفت. 
تتا) اضطراب بگذارم اسمش را یا حس شدید تنهایی‌؟ واقعا سخت است. کار کردن از خانه هم طاقت فرساست. سر جلسه‌ها کاملا عصبی هستم.  نگرانم که کار به جاهای باریکتر نکشد. که اضطرابم شدید تر نشود. چه کار میتوانم بکنم؟ تو بگو...از گریه کردن هم میترسم. نمیخواهم امشب با گریه به خواب بروم.
گاما) مامان از آپارتمان ۱۲۰ متری رضا اینها میگفت. که چقدر خوبست. که خدا را شکر پولش جور شد. میگفت چون بابا آدم خداست کارهاش معجزه آسا حل میشه. سرم را تکان دادم. نپرسیدم پس من چی‌؟ 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

غم خوردن بیهوده نمیدارد سود...

آلفا) چرا مثل هر بار فکر می‌کنم این بار واقعا فرق می‌کند؟ چرا هر چه فکر می‌کنم یادم نمیاید که آیا دفعه‌های پیش هم فرق میکرد یا نه؟ چرا اصلا یادم نمیاید که هرگز چنین بی‌ پروا دل به رویای مردی سپرده باشم؟ چرا خودم را در ناپا ولی‌ می‌بینم با اویی که هرگز ندیده امش؟ میترسم از خودم، میترسم. 

بتا) در اعماق چاه یاس و بی‌ تفاوتی‌ فرو رفتن بهتر است یا این پرواز بی‌ پروا؟ خیال نکردن بهتر است یا از خیال خود رنجیدن؟‌ ای خیال، میروی یا من بروم؟ 

تتا) من زن خیالبافی هستم. باید به خانم میم بگویم. میداند البته. شاید هم نه البته. از زمانی‌ که مرا میشناسد خیال چندانی نبافته ام. بپرسم چاره چیست؟ خیال نبافتن؟ یا دم به دم از خیال خود رنجیدن؟ 

گاما) ۱۰ سال پیش مینوشتم شبهای پاریس فلان و بهمان. دکترایِ هیجان انگیز چنان. سفرهای اروپا وای خدای من....بیا اینهم شبهای پاریس، دکترای چنان با اروپایی‌ که زیر پا گذشته شده. دگر چه خواهی‌؟ 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۹, جمعه

هشت می یک سال دیگر باشد. روز تعطیل. روزگار کرونا به خاطره تبدیل شده باشد. این گلولهٔ حجیم سرد و تاریک در دلم نباشد. این همه فکر در سرم. این همه شک و ناامیدی در دلم. 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه

کاش بشه...

آلفا) دیروز برایم یک ویدئو ۶ ثانیه‌ای فرستاد از غروب سن هوزه...در ۶ ثانیه خورشید غروب کرد. واقعا قشنگ است. گفت این جا را برای تماشای منظره غروب پیدا کرده‌ام و هیجان زده هستم. گفتم خوش به حالت، حسودیم شد. گفت کاش بشه بیایی‌ این ور ها. گفتم کاش بشه...
بتا) روزهای کاری سختی است، روزهای اخر قرنطینه. قرنطینه هفتهٔ بعد تمام میشود ولی‌ هنوز باید از خانه کار کنیم تا چند هفته دیگر. این هفته به شدت عصبی هستم در کار و سر جلسه ها. به شدت خودم را قضاوت می‌کنم و سرزنش، که چرا فلان کار عقب است. چرا فلان چیز چنان شد و بهمان. پی‌‌ام اس که شاخ و دم ندارد. 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

از گلوی من دستاتو وردار...

آلفا) رضا در کنار یار نشسته بود توی واتزاپ. یک جا گفت حیف شهری به زیبایی‌ نیویورک که اولین شهر جهان شده در آمار مرگ کرونا. بعد گفت البته تو دیده‌ای ما که ندیده ایم. بعد از اینکه قطع کردیم کلی‌ فکر کردم به خاطرات نیویورک. یک چیزهایی‌ یادم آمد. فردایش رفتم عکس‌ها را دیدم. چه خوشبخت بوده ام. چه خوشبخت و آرام و راضی‌ و خالی‌ از ترسِ تنهایی‌...بعد به خودم میگویم خوب معلوم است. دست در دست معشوق در نیویورک قدم بزنی‌ و ترس هم در جانت باشد؟ چه خوشبخت که زیسته‌ام این‌ها را.

بتا) خانم میم در اسکایپ داشت تفاوت یک انسان و گل را توضیح میداد، برای بار چندم به گمانم. گفت گیاهان و حیوانات زندگی‌ روانی‌ ندارند و گرفتاریهای انسان را هم ندارند. منظورش این بود که باید خاموش کرد. گفتم موافقم و بحث نکردم. ولی‌ آن دختر ۳۰ ساله آرام بر فراز برج امپایر استیت مگر میتوانست آن چهره را داشته باشد بدون زندگی‌ روانی‌؟ مگر میتوانست در طبقه ۸۶ به دوربین معشوق زًل زده باشد آنقدر طبیعی و بدیهی‌؟ و روحش حتا هزاران پا بالاتر باشد و شانه‌هایش آن همه سبک؟ اگر حوصله داشتم دفعه آینده این را میپرسم از خانم میم، که چرا شادی و آرامش، وقتی‌ هست، آنقدر بدیهی‌ بنظر میرسد انگار که بخشی از جانت است؟ گوئی که دست و پا و چشم؟ اما امان از وقتی‌ که نیست...

گاما) میدانم به بد جایی‌ رسیدم، نباید این استعاره را به کار میبردم. نداشتن آرامش و امنیت عاطفی در زندگی‌ را با نقص عضو مقایسه کردم تلویحا. این همان بحثی‌ است که با خانم میم می‌کنیم همیشه. میگوید تو همه‌چیز داری و باید کاملا راضی‌ و خوشحال باشی‌. چیزی کم نداری. معشوق و یار وقتی‌ وارد زندگیت بشود چیزی را اضافه خواهد کرد به این تصویر کامل. هر بار به اینجا که میرسد، هرقدر هم که حوصلهٔ بحث نداشته باشم واکنش نشان میدهم، بسیار ظریف و محترمانه. که نخیر خانم جان. داشتن معشوق نیازیست بنیادین حداقل برای من. بدون آن نمیمیرم. نمرده‌ام تا حالا. کیفیت زندگیم را در حدی که میشود بالا نگاه میدارم ولی‌ این جای خالی‌ را نمیشود جارو کرد زیر فرش. هست. همینجاست. باهم زندگی‌ می‌کنیم.

تتا) عصبانی‌ و مضطرب ام. توی سرم مدام دعوا می‌کنم و از خودم دفاع می‌کنم برای هزاران گناه‌ای که نکرده ام. به همکارانم توضیح میدهم که من خوبم. نگرانی سن و تیک تاک زیستی‌ هم  همین الان دست روی گلویم گذاشته. شاید PMS باشد. خوب میشوم، میدانم، میدانم، میدانم.

زتا) برای استفان جشن خداحافظی آنلاین گرفتیم. یکجا زنش آمد توی تصویر روی شانه استفان خم شد و یک تصویر قشنگ...یاد یک بار در خانه مارسی افتادم که مرد داشت با پدر مادرش اسکایپ میکرد و من در آشپزخانه بودم. یکهو صدایم کرد و من هم رفتم توی تصویر. مادرش از من تشکر کرد و مرد برایم ترجمه کرد. برگردیم به استفان، آدم در ۶۰ و خرده‌ای سالگی هم چنان تصویری بتواند بسازد خیلی‌ خوب است. 

۱۳۹۹ فروردین ۲۷, چهارشنبه

تو با خود خیالی کرده‌ای و از خیال خود میرنجی....

آلفا ) طول روز چند بار وسط کار با ترانه گل به سر عروس ستار رقصیده بودم. گویا این چند روز سفری رفته بودم شیرین. حالا ولی‌ برگشته‌ام انگار. عصر بعد از جلسه انگار که خستگی‌ به یکباره به جسم و جانم نشست. از خیال خود رنجیده ام، همان خیالی که بالای ابرها جا داده بود مرا...
بتا) رنجش نیست، ترس است. ترس از معشوق. بگذار اسمش را بگذارم معشوق. بگذار در سرم بسازمش. چرا نمیگذاری؟ ترس از ارتفاع است اصلا. تازه میفهمم چه زن خطرناکی هستم. زنی‌ که از ارتفاع نمیترسد ولی‌ استخوانها یش از فولاد نیست. باید خجالت را کنار بگذرم و با خانم میم در مورد این زن خطرناک حرف بزنم. 
تتا) شاید هم به بچه‌هایمان بگوییم ما در سال کرونا عاشق هم شدیم. 

۱۳۹۹ فروردین ۲۴, یکشنبه

خوش خوش کشانم میبری....

آلفا) شب سال نو ۱۳۹۹ فرم خروج از قرنطینه خانگی پر کردم و در جیبم گذشتم و به سوپرمارکت رفتم که کم و کسر ۷سین را بخرم. ۷ سینم خیلی‌ قشنگ شد. صبح که از خواب بیدار شدم رفتم پای میز، دلم می‌خواست دعا یا ارزویی بکنم که نداشتم. فقط آرزو کردم که رویاها به زندگیم بازگردند. 
بتا) کمی‌ میترسم از نوشتنش ولی‌ نوشتنم بهتر است. هنوز ندیده امش و نمیدانم اصلا خواهم دید یا نه. به احتمال زیاد هر دو از کرونا جان سالم به در خواهیم برد و مرز‌ها باز خواهند شد، ولی‌ زندگی‌ هزاران بار سیب‌هایی‌ را نشانم داده که هزاران چرخ میخورند و به زمین نمیرسند، حتا نمیشود دید که به کجا رسیدند. ولی‌ تا قبل از این سخت‌ترین قسمت ماجرا رویا بافتن بود برایم. اصلا باورم نمی‌شد که دوباره بتوانم، حتا دیدن سیب را. میتوانم! خیلی‌ هم! 
تتا) آوریل ۲۰۲۰ است و من در قرنطینه خانگی مثل تمام مردم این شهر. اما توی سرم آباد است. هرچه فکر می‌کنم یادم نمیاید کی‌ آخرین بار چنین جشنی در سرم بود. اصلا بود هرگز؟ در حد دیدن جزییات حلقه بر انگشتم، بر آمدن شکمم، دو کودک شیرین، آشپزخانه بزرگ نورگیر و حیاط پر گل و گیاه. 
گاما) گفت خودمون رو دست کم نمیگیرم ها! و قصه ش را ادامه داد در مورد کار. خواب دیدم میگوید به خودمون ۱۵ سال وقت میدم، یا همچین چیزی. توی خواب توی دلم گفتم من ۲-۳ سال بیشتر وقت ندارم. 
زتا) کرد است. شیرین است در رویایم. سالهاست چنین رویایی نداشتم، چرا مقاومت کنم؟ که همین هم از کفم برود؟ کاش او هم به خودش همین را بگوید....

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...