آلفا) روز تعطیل سختی داشتم. صبح کلی خودم را سرزنش کردم به خاطر کار. بعد با ۲ تا استعداد یاب!! حرف زدم برای کار جدید. یک پیشنهاد در هلند....پوففف...
هدف بعد از ظهرم این بود که تمرینها را حل کنم و شب با او مرور کنیم. اصلا جلو نرفت. ولی به هرحال زنگ زدم و بیشتر از ۱ ساعت حرف زدیم.
بتا) حرفش را نفهمیدم و توی دلم خالی شد. یعنی چه که میخواهم بیایم اروپا ولی تصمیم سختیست. یعنی چه که ربطی به کار ندارد؟ یعنی چه که تو هم میتوانی جابجا شوی؟ گیج شدم و یاد آن پست فطرت آلمانی افتادم. که چندین بار از من پرسیده بود تو میتوانی بیایی آلمان کار پیدا کنی؟
بعد یاد حرف آزاده افتادم که مردهای کرد شاید قلدر باشند ولی حقه باز نیستند. ولی خودم شاید باشم....
گما) میخواهم قصه را در اوج تمام کنم. سیب در آسمان بماند و من کتاب را ببندم. قصه دختری شیرین و مهربان با مرد کردی که حقه باز نبود...میخواهم همینجای قصه خوابم ببرد. بیدار که میشوم یا این قصه را فراموش کرده باشم، یا اینکه اسمش قصه نباشد دیگر.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر