۱۳۹۹ تیر ۱۵, یکشنبه

رو به روي من فقط تو بوده اي...

گفتی میروم به دره افتابگردانها ...گفتم میروم جایی. نپرسیدم کی، نپرسیدی کجا...
من که میترسم, تو را نمیدانم. .میترسم که برایت بنویسم همین الان در این کلیسای ارام و خنک شهر کوچک و زیبای اوکسغ دارم به تو فکر میکنم. که بیدار که شدی پیامم را بخوانی و زندگیت به قبل و بعد امروزت تقسیم شود. 
بنویسم که در سه کلیسای این شهر قدم زدم و تو یک سمت دلم بودی. همه دهها کلیسایی را که در این ده سال در گوشه و کنار دنیا رفته ام مرور کردم و خود عاجزم را به خاطر اوردم که شمع روشن میکرد و دعا میکرد....چرا دیگر هیچ دعایی ندارم ؟ مگر تو آمده ای؟

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...