گفتی میروم به دره افتابگردانها ...گفتم میروم جایی. نپرسیدم کی، نپرسیدی کجا...
من که میترسم, تو را نمیدانم. .میترسم که برایت بنویسم همین الان در این کلیسای ارام و خنک شهر کوچک و زیبای اوکسغ دارم به تو فکر میکنم. که بیدار که شدی پیامم را بخوانی و زندگیت به قبل و بعد امروزت تقسیم شود.
بنویسم که در سه کلیسای این شهر قدم زدم و تو یک سمت دلم بودی. همه دهها کلیسایی را که در این ده سال در گوشه و کنار دنیا رفته ام مرور کردم و خود عاجزم را به خاطر اوردم که شمع روشن میکرد و دعا میکرد....چرا دیگر هیچ دعایی ندارم ؟ مگر تو آمده ای؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر