‏نمایش پست‌ها با برچسب گامهای دشوار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گامهای دشوار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

زندگی جنگ است انگار...

نا امیدم و عصبانی‌. پریشب لباس دیروز رو با دقت انتخاب کردم، لاک صورتی زدم و زود خوابیدم که روز بعد خسته به نظر نرسم. 
ساعت ۲ بعد از ظهر سر جلسه بزرگ پل بعد از ما آمد. من با لبخند گشادی منتظر شدم که به سمت من نگاه کند و بنژوق بگوید. از فرانچسکو شروع کرد و آخر به من رسید. بعد دیگر سعی‌ کردم از تماس چشمی خودداری کنم و این کار اراده زیادی میطلبید. 
وقتی‌ که رفت پای میز ارائه چیزی در دلم شروع کرد به بزرگ شدن، چیزی که از جنس ناامیدی بود. دیدم این مرد بیش از اندازه تحمل من شیرین و جذاب است، و قوی و مسلط. تحسین همه رو هم برانگیخت بالطبع. آنجا فهمیدم که نمیشود. فهمیدم که این چیزیست که به آن میگویند crush، حتی hopeless crush...
فهمیدم که هنوز مثل ۱۰-۱۲ سال پیش عاشق میشوم و در دلم از عاشق شدن طرف هم قصه میسازم. این مرا ترساند، بیشتر از ناامیدی حاصل از دست نیافتنی بودن پل مرا ترساند. اینکه درسی‌ که یاد نگرفته ای و تکرار خواهد شد. اینکه من برای پل یک تازه‌وارد هستم، همین! شاید لبخندهایم برایش معنی‌ داشته باشد، شاید هم اصلا نه! فهمیدم که باید خودم را جمع کنم، هرچه زودتر. 
در مهمانی بعد جلسه اصلا به سمت پل نرفتم. او هم نیامد. چشم در چشم هم نشدیم. اصلا دوست ندارمin crush به نظر بیام. 
به قول مریم، برای جذاب بودن باید قوی باشیم و آرام و شاد. باید وانمود کنیم که شادیم، درواقع باید واقعا شاد باشیم...

۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

یکی نغز بازی کند روزگار...

انگار که زنده‌ایم تا ببینیم نتیجه زبان درازی‌ها و قلدری‌هایمان را.
 بهش خندیده بودم پیش چند نفر که نمی‌دانم این بشر از کجا عاشقم شده؟ مرا ندیده تا به حال و اگر هم دیده من هرگز ندیدمش و متوجهش نشده ام. نه کلامی بینمان ردّ و بدل شده و نه حتی یک دوست مشترک داریم. گفته بودم در ۲۰ سالگی شاید میفهمیدم این آدم را ولی‌ در سی‌ سالگی مطلقاً. آدمی‌ که ندیده و نشناخته اصرار به ازدواج با کسی‌ دارد آدم بالغی نیست! در زندگیش به اندازه کافی‌ آدم ندیده و نشناخته! اصلا درک درستی‌ از زندگانی ندارد. 

 ۲-۳ سالی‌ بود که همیشه می‌گفتم دیگر هرگز به آن معنی‌ عاشق نخواهم شد. آن لرزیدن دل‌، آن رویا بافیهای رنگین مطمئن بودم که هرگز دوباره به سوی من باز نخواهد گشت. ظهر اینجا پشت میز نشسته بودم، آفتاب کم جان پاریس اتاق را پر کرده بود و من حال عجیبی‌ داشتم. خیلی‌ احمقانه و سبکسرانه دلم می‌خواست که آقای بهمانی با من تماس بگیرد. عکسها و اطلاعات ش را که کنار هم میگذاشتم شاهزاده‌ای شکل میگرفت که همیشه از کودکی منتظرش بودم ولی‌ این سال‌های اخیر به فراموشی سپرده بودمش. آقای بهمانی بیش از ۲ هفته است که ذهن مرا به خود اختصاص داده! فقط با یک تماس کوچک. در شهر دیگری زندگی‌ می‌کند و هرگز همدیگر را ندیدیم. 
یک تکه ی بزرگی‌ از دلم می‌خواهد که تمام شود قصه ی تنهایی‌ و رنج. قصه‌ای که ۴ سال است به کّل انکارش کردم و چشم ٔبر رویش بستم. تمام شود و خوب هم تمام شود. 
انگار که زنده‌ایم تا ببینیم نتیجه زبان درازی‌ها و قلدری‌هایمان را.

۱۳۹۳ بهمن ۲, پنجشنبه

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است...

دو هفته پیش داشتم با خودم تمرین می‌کردم اینکه یک روزی چطور به مرد بگویم که صد البته افراد دیگری هم هستند ولی‌ انتخاب اول من شمایی. بگویم ببین فلانی که میشناسیش عاشق منست ولی‌ تو نفر اول زندگی‌ من هستی‌. داشتم فکر می‌کردم چه جور ازش بپرسم که برنامه ش برای آینده مان چیست، با تاکید بر اینکه من نیاز به برنامه دارم و با اشاره ی ملایمی که من به پای تو نشسته‌ام و میدانم که تو هم مرا جدی گرفته ای. این سناریو در ذهن من فقط زمانی‌ به فلانی شانس مطرح شدن میداد که مرد بی‌رحمانه گفته باشد: من که از اول گفته بودم اهل رابطه استخواندار نیستم، حالا که فلانی هست جدیش بگیر. 
پای بهمانی که به ذهنم باز شد شکل مکالمه ذهنیم با مرد تغییر کرد. می‌خواستم بگویم که بعد از ۴ سال آشنایی به نظر نمیرسد که تو قصد داشتی‌ باشی‌ که شریک پایدار زندگی‌ من بشی‌. من خیلی‌ دوستت دارم ولی‌ می‌دانی که علاقه فراوان به تشکیل خانواده و مادر شدن دارم. این مرد عاشق منست و این فرصت را در اختیار من خواهد گذشت. من هم دوستش دارم. 
در سناریوی اول هدف این بود که بگویم فلانی هست ولی‌ اگر تو مرا نخواهی به او فرصت خواهم داد، تو هم که باید مرا بخواهی.
در سناریوی دوم می‌خواستم بگویم که شرمنده! مرد نازنینی از من خواسته که شریک زندگیش باشم! چیزی که تو هرگز از من نخواستی! من تصمیم را گرفته‌ام و امیدوارم که تو هم راضی‌ باشی‌.

فلانی دوست نزدیکم است و بهمانی فقط یک پیام محبت آمیز برایم فرستاده، بدون اینکه همدیگر را دیده باشیم! در ذهنم کنارش لباس عروسی‌ پوشیده‌ام و تنگو رقصیده ایم. لبخند رضایت مادر و آسودگی پدرم را از اینکه زن او شده‌ام عمیقا تصور کرده ام. فلانی برایم مرد جذابی نیست ولی‌ عکس‌های بهمانی را ۱ هفته است که با لذت و تحسین زیرو رو کرده ام.
بهمانی فقط یکی‌ از مردانی ‌ست که به من حس مقبولیت و جذابیت میدهد با تصور آینده‌ای گرم و مطمئن... فلانی‌هایی‌ هم هستند که به دلم نمی‌نشینند. 
خودم همیشه متعجبم می‌کند. اصلا خنده‌دار است که من ندیده و این مدلی‌ غرق در خیال کسی‌ شوم فقط با یک پیام. مگر نمی‌گفتم که دلم ششدانگ پیش مرد است؟ نبود!
خوب است بدانم این را که مجبور نیستم خودم را زیر قیمت به مرد بفروشم.

۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

ریلهای قطار میدانند من و تو تکه تکه می خندیم...

کلید رو گذاشتی‌ کف دستم و گفتی‌ اینجا رو مثل خونه خودت بدون. گفتی‌ من بعد از ظهر روزی برمی‌گردم که تو صبحش شهرو ترک کردی. چه دل‌ هردومون گرفت اون شب.
وارد اطاقت که شدم دلم ریخت. می‌ترسیدم نامه‌ای چیزی واسم گذاشته باشی‌. چراغو که روشن کردم کتاب کوچولو در قطع جیبی‌ رو میز به صورت ایستاده خودنمایی کرد. رباعیات خیام، صفحهٔ اول باز: تقدیم به ...ی عزیز، به یاد ایام خوش کوتاهِ ...، دسامبر ۲۰۱۴، ...، ح 
پنجره خونه ت رو به ریل قطاره. همون ریلی که من قراره ازش حرکت کنم ۵ روز دیگه..برم شهر عشق و نور و شعر و هنر... برم که اونجا زندگی‌ کنم. 
تو اتاقت ق ران هست با مهر و جانماز تو قفسه...دیدنش منو ترسوند. دست بر قضا همین امروز که آخرین تکه‌های وسایلم رو بسته‌بندی می‌کردم هم م ف‌‌‌ ا تی‌ ح پیدا کردم هم مهر و چادر نماز. من هم ۴ سال پیش با این چیزها به این شهر وارد شده بودم. چه بر من گذشت که احتمال اینکه تو به وجود خدا معتقد باشی‌ به وحشتم می‌‌اندازد؟
چه باید کرد با تو؟ 

۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه

مهلت بودن با من که تموم شد...

هنوز نگاهت، لبخند نیمه ت، آغوشی که قبل از خداحافظی به روم گشودی داره تو ذهنم می‌چرخه. چیکار باید می‌کردم؟ گفتم داره دیر می‌شه، باید به آخرین مترو برسم. چنتا جمله رسمی‌ گفتم و پا تند کردم. سر کوچه که رسیدم برگشتم و دست تکون دادم واست. چه حالی‌ داشتم...
این اولین بار بود تو زندگیم، آره واقعا اولین بار، که می‌‌دیدم مردی خالصانه دوستم داره، صاف و ساده...دستمو گذشتم رو دهنت و گفتم هیچی‌ نگو. چون نمی‌شه که الان..چون دیره. چون من هم دارم میرم از این شهر و هم مرد دیگه‌ای رو دوست دارم.
یک ساعت قبلش توی بار که نشسته بودیم، میان شوخی‌ و خنده واسم خوندی: ترکم نکن....گفتم: جام زود پر میشه. گفتی‌: جای فیزیکیت آره...
اینو هم باید میدیدم تو زندگیم..

۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه

حالا چرا؟

'ح' بدجوری مرا یاد 'الف' می‌‌ اندازد. یک پسر استاندارد و کلاسیک ایرانی‌. خوش قیافه و متین، دارای خانواده‌ای فرهنگی‌ و مؤدب، تحصیل‌کرده‌ وباهوش، واز همه مهمتر مرد زندگی‌. این مرد زندگی‌ که می‌گویم یعنی‌ از همان تیپ پسرانی که احتمالا پدرومادرم بسیار راضی‌ و خشنود خواهند بود از داشتنش در جمع خانواده! 

چند سال پیش بود؟ پاییز و زمستان ۱۳۸۶...شکست عشقی‌ سختی‌ خورده بودم از جوانک هنرمندِ جذّابی که چند بار دستم را گرفته و به قدم زدن در کوچه‌های یوسف آباد یا سینمایی جایی‌ برده بود. دلم با اس‌ام‌اس‌های عاشقانه ش لرزیده بود. دوست داشتمش. کوتاه بود روزگار شیرینم با او. یک شب غیر مستقیم گفت که خبری نخواهد بود بین ما، مراقب دست و دلت باش. همین. شکستم. گریه‌های بلند و طولانی‌. اولین بار دلم شکسته بود، واقعا، و ۲۵ ساله بودم. 
همان پاییز الف سرو کله ش پیدا شد. آدم جدیدی که نبود، ۵ سال بود هم را می‌‌شناختیم. همان پاییز لعنتی بود که الف تماسش را با من بیشتر کرد. پارک و سینما و رستوران..با من مهربان بود خیلی‌. آمادهٔ ازدواج بود بی‌ تعارف. الف استاندارد‌ترین پسر اطراف بود، این را همه می‌گفتند! من؟ موافق بودم ولی‌ انگیزه خاصی‌ برای بیشتر نزدیک شدن به او نداشتم. ولی‌ دروغ چرا؟ بعد از آن دوره هولناک دلشکستگی از حمایت و توجّه‌اش لذت می‌بردم. 
......
اینکه چه شد و بر من و او و دیگران چه گذشت را اصلا قصد ندارم بنویسم. دقیقا به همین دلیل است که ح، این پسر آقا که سالها آرزوی آشنایی با کسی‌ همچون او را داشتم، هم اکنون با خلوص عاشقانه‌ای روبرویم می‌‌نشیند ولی‌ هیچ سلولی را در هیچ کجای وجود من به حرکت درنمی آورد.
ح از وجود مرد باخبر است. ولی‌ اصلا و ابدا از او چیزی نمی‌پرسد. من هم می‌دانم که ۲-۳ ماه پیش نامزدیش بهم خورد با دختر مورد علاقه ش. من هم ولی‌ چیزی نمی‌پرسم. 
در دوره‌ای هستم که مطمئنم که می‌توانم راحت 'ح' را به دست بیاورم. با یک لبخند متفاوت که دریغ کردم ازش تا کنون، چون دلم پیش مرد است ششدانگ. البته که عاشق مرد هم نیستم. فقط حس می‌کنم که مرا از او رهائی نخواهد بود. 
خوب میدانم که این یعنی‌ نقد را به نسیه فروختن. 

۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

هنوز هم...ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم...

پایان هر دورهٔ زندگی‌ برای من با بحرانهایی مصادف بوده و البته هیجاناتی...بحران از جمع بندی و ارزیابی دورهٔ سپری شده ناشی‌ می شده و هیجان از اینکه هنوز خیلی‌ زمان دارم که این اشتباهات رو تکرار نکنم. ارزیابی من همیشه بسیار سختگیرانه بوده. خودم رو بسیار ملامت و تنبیه کردم همیشه و همیشه..
خیلی‌ خنده دار به نظر میرسه الان، ولی‌ همیشه ملامت و پشیمانی حول محور اعتماد به دیگران بوده. دورهٔ دبیرستان یاسمن رقیب تحصیلی‌ام بود. برای دوره‌ای بسیار هم صمیمی‌ شده بودیم. یکروز به دلیلی‌ که یادم نیست کینه‌ای ازش به دلم گرفتم. آمد و گریه کرد و کلی‌ منت کشید تا آشتی کردیم. یادم هست براش نامهٔ طولانی‌ سوزناکی نوشته بودم که چرا دیگر مانند قبل دوست نزدیک خودم نمیدانمش. در دوران دانشگاه کاملا از هم دور افتادیم. هیچ کینه‌ای ازش به دلم نداشتم دیگر..به شهر آفتابگردنها که می روم بدم نمی‌آید که ببینمش. الان ولی‌ ۴-۵ سالی‌ هست که هیچ ارتباطی‌ نتوانستم بگیرم. هیچ ایمیل و فیسبوک‌ای هم ازش ندارم. 
کل دوره لیسانس در دانشگاه، فکر می‌کردم که بسیار متفاوتم و درجمع دختران کلاس به نرمی وارد نمی شوم. واقعا اینطور بود تا حدودی. سالها گذشت و حدود نیمی از آن افراد بهم گفتن که من مهربونترین فرد جمع بوده‌ام. دوستم داشته‌اند و دارند. من ولی‌ از رفتار کلی‌ آنها پرونده‌ای ساخته بودم و بارها در بلاگ قبلی‌ پست‌های کنایه آمیز و شکوه آلود منتشر کردم. مسلما الان کینه‌ای در کار نیست. به برخی‌ از آن افراد خوشبین نیستم فقط، و چه اهمیّتی دارد اصلا، هرکس در گوشه‌ای از جهان، شاید هرگز هم را نبینیم دیگر.
در دوره ارشد چنان زخمی به پیکر اعتمادم وارد شد که حرفش را نزنیم. تجربه بزرگ بود و هولناک..زیررویم کرد. یاد گرفتم که حرف نزنم و هرکسی را دوست نپندارم.

مهاجرت که کردم فکر می‌کردم که بسیار پخته و باتجربه هستم، نه کسی‌ می تواند از در صمیمی‌ شدن بهم ضربه بزند، نه گول می خورم به راحتی‌. غافل از این بودم که هنوز بسیار ساده هستم و همچنین پرونده ساز. حرف نمی زنم و مدرک جمع می‌کنم تا یک روز همهٔ حرفهایم را با فریاد بزنم.
 این ضعف من در ارتباط با همخانه ای هایم آشکار شد. انسانهای بسیار سرد و بی‌ انصافی بودند. به علاوه تمام اختلافات فرهنگی. کاش هر مشکلی‌ با آنها داشتم لبخند نمی‌زدم که صلح و صفا برقرار کنم. کاش آرام هر روز حرفم را می‌زدم و از حقوقم دفاع می‌کردم. نکردم و آخرش با دلخوری جدا شدم. 
رسیدیم به سال آخر دکترا و ارتباطم با ۳ نفر از همکاران در یک حلقه صمیمی‌. ۴ نفراز ۴ ملیت مختلف. قضیه دلخوری از یک دروغ شروع شد. دروغی شنیدم و بهانه کردم و با تندی ازجمع خودم را کنار کشیدم. از طرف دیگران بارها بهم پیشنهاد شد که حرف بزنم. دلخوری‌ام را مطرح کنم. نکردم. چون فکر می‌کردم کسی‌ که با این وقاحت دروغ می‌گوید ارزش صحبت ندارد. فرد بسیار نزدیک به فرد دروغگو هم در آن آتش سوخت. آنقدر نزدیک بودند که نمیتونستم تفکیک‌شان کنم. با چهره‌ای که چند هفته خشک و بی‌ لبخند بود پسشان زدم. در هیچ محفلی با آنان شرکت نکردم. تمام شد. بعد مدتی آنها هم با من سرد شدند. 

دکترا تمام شده. کل تحصیلاتم هم. می‌خوام با خودم صادق باشم. بزرگترین ایرادم چه بوده در ۴ سال گذشته؟
کینه‌ای هستم هنوز! خیلی‌ کمتر از گذشته، ولی‌ هنوز کینه می ورزم بیشتر از بیشتر مردم مغرب زمین.
بی‌ ملاحظه حرف میزنم. ممکن است دلی را بشکنم و هرگز نفهمم چه کردم.
هنوز تعمیم میدهم و اظهارنظر‌های نژاد پرستانه می‌کنم. قضاوت می‌کنم مردم را. 
قلبم مهربان است اما سخت سخت...

۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

تفاوت فرهنگی‌ یا "که از تن ها بالا خیزد"

چرا یهو دلم اینقد گرفت؟
 مساله جدید نیست، ازهمکارام خوشم نمیاد به دلایل مشخص. واسه همین مدتیه که خودخواسته ارتباطمو کم کردم. ولی‌ الان احساس بدی دارم، احساسی‌ مثل عدم پذیرش اجتماعی..حس محبوب نبودن.
۴ سال پیش که وارد این کشور و این شهر شدم تا ۵ ماه هیچ ایرانی‌ دور و برم نبود و همه معاشرینم خارجی‌ بودند. صد در صد تلاش کردم که خودم رو تطبیق بدم و کول باشم. افرادی که من در یک محیط آکادمیک باهاشون همکار بودم بطور مشخص رفتار مبتذلی داشتند. من با اینکه نه مذهبی‌ بودم و نه دختر چشم و گوش بسته‌ای ولی‌ بسیار زیاد از مباحث جنسی‌ و شوخیهای سخیفشان آزرده بودم. موقع ناهار بحث معمولا حول سایز مردانگی همکاران غایب و شرح رشادتهای مردانه‌شان بود. گاهی لب برمیچیدم، گاهی لبخند میزدم و احتمالا از بیرون بسیار عادی به نظر می‌رسیدم. 
تصورم این بود که این است تفاوت فرهنگی‌، ولی‌ بعدها متوجه شدم که این گروه خاص نماینده آماری واقعی‌ از جامعه اروپا نیستند. تفاوت فرهنگی‌ به جای خود ولی‌ در هر جامعه‌ای هم انسان مؤدب و با شخصیت وجود دارد و هم انسانهای چیپ و مبتذل و این بدشانسی‌ من بود که در اولین ماهها با افرادی از گروه دوم دمخور بودم. 
بعدها دوستان زیادی پیدا کردم از ملیتهای مختلف، دوستان خوب و با شخصیت و قابل اعتماد. ولی‌ خوب در محل کار و گاهی حتی بیرون با این افراد ارتباط داشتم. ۹-۱۰ ماه پیش اتفاق خاصی‌ را بهانه کردم و روابط داوطلبانه با این افراد رو به حداقل رساندم. با خودم حساب کردم که درست است که با این افراد ظاهرا خوش می‌گذرد، افراد غایب را مسخره می‌کنیم و میخندیم ولی‌ من چی‌ یاد میگیرم؟ جز اینکه بارها شاهد بودم این افراد به سادگی‌ دروغ می‌گویند و حق افراد رو ضایع میکنند...
مسلما من خودم عاری از رذایل اخلاقی نیستم در گروه دوستان خیلی‌ پیش می‌‌آید که غیبت کنم.  ولی‌ اینکه این مساله تبدیل به عادت بشود آنهم در محیط کار اصلا چیزی نیست که من بخواهم. 
الان مشکل اینجاست که در محیط کار احساس تنهایی‌ می‌کنم، گرچه خودم انتخاب کردم که اینگونه باشد. خودم چند بار دعوتشان به چای و ناهار را ردّ کردم ولی‌ حالا وقتی‌ گروه خنده کنان از کنار میزم می‌گذرند و مرا صدا نمیکنند احساس خوبی‌ ندارم. دلم می‌خواست محبوب تر از این بودم که حتی این افراد اصرار داشته باشد به با من بودن. محبوب بودن نزد کسانی‌ که محبوب من نیستند! 

۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

خوش خوش کشانم می بری

'و' دوست چندین و چند ساله‌ام است. سال اول دانشگاه هم اتاقی‌ بودیم و بین آن جماعت از معدود کسانی‌ بود که باهم خوب جوش خوردیم و صمیمی‌ شدیم...این چند روز من و همراهم یا مهمان خانه‌اش بودیم و یا باهم سفر و کمپ رفتیم..

در اولین فرصت مرا نشاند و گفت که نگرانم است..گفت که از مرد من خوشش نمی‌‌آید چون بسیار با من متفاوت است. گفت که من می‌توانم ۱۰۰ بر بهتر از او را داشته باشم، و حیف من و این حرفها...گفت که نگران است که من برای فرار از تنهایی‌ و...وارد رابطه شده باشم. گفت که من باهوش و مستقل و اجتماعی هستم و به تمام احساسات اطرافیان توجه دارم و مدام مراقبم که کسی‌ را نیازارم. این مرد برعکس! راه میرود و مخالفت می‌کند و کاری به احساس دیگران ندارد.

پرسید اصلا این آدم لبخند میزند؟ اصلا علاقه‌ای بینتان هست؟ 
راستش با اینکه مکالمه نسبتا تند و سنگینی‌ بود من کاملا مسلط باقی‌ ماندم و جواب تک تک حرفهایش را دادم. اول از همه استناد کردم به سالهای دور، زمانی‌ که خودش مرا فراوان تشویق میکرد که فقط صرف سرگرمی و تجربه و فرار از تنهایی‌ وارد روابطی بشوم و من هر بار محکمتر از قبل گفته بودم که نمی‌شود و هرگز هم نشده بود. دوره‌های تنهایی‌ استخوان سوز هم گذشته بودند و من جلای وطن کرده بودم. پس من آدمی‌ نبوده‌ام که از تنهایی‌ بترسم یا حتی خسته شوم. دروغ چرا، خسته شده بودم ولی‌ هرگز کوتاه نیامده بودم که رابطه‌ای بی‌معنی را شروع کنم. گفتم که این مرد را دوست دارم و با او خوشحال و راحتم و این حس را قبلا با کس دیگری نداشته ام. 
بعد تایید کردم که مرد بسیار از من خود رای تر است و این درست است. گفتم که افتخار نمیکنم که آنهمه مهرطلب بوده‌ام سالها و هنوز هم متاسفانه هستم تا حدودی. اینکه او گاهی می‌ایستد و حرف خودش را میزند و راه خودش را می‌‌رود بدون تعارفات معمول به نظرم خیلی‌ هم منفی‌ نیست. 
شب که با مرد تنها شدیم دیدم که اصلا و ابداً دلم نلرزیده و شک هم نکرده‌ام به انتخاب خودم. دلم قرص قرص بود. نه اینکه این مرد اول و آخر دنیا باشد و عشق ابدی و آسمانی و...نه! ولی‌ دلخواه من است....

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

سپهر...

ماکسیم بندهای قراداد را برایم ترجمه کرد. یکی از بندها این بود که به محض اینکه از بارداریت اطلاع پیدا کردی باید ما را در جریان بگذاری. گفتم که نخواهم شد. گفت: "انی وی هو نوز؟ ایتز تری یرز"
به قول لی لی:
"دوست داشتم یک طوطی داشتم. برایم حرف بزند. یا یک حیوانی که محبت را بفهمد. دوست داشتم به یک معصومیت محبت می کردم. مادر کسی بودم. آخ از این همه عشق بی جهت زیاد پراکنده ام... "

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

این زندگی من...

باید قبول کنم. همین اول کار...پذیرفتنش سخت باشد یا آسان..
ولی 1000 تا حیف هم کمست برای چیزی که باید فراموشش کنم...این را جز من و تو کسی نمی داند.البته که شاید تو هم ندانی...

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

A آنگاه B.....

یکی جایی نوشته بود:

 "بعد از مرگ عزیز، مهاجرت یکی از دردناکترین تجربه های انسان می تواند باشد" 

دیگری هم در جایی دیگر معتقد بود که:

 " ترک شدن توسط کسی که دوستش داری از مرگ عزیز هم سخت تر است. کسی که مرده با قیدهای فیزیکی غیر قابل دسترس است ولی معشوق جفاکار زنده است و راه می رود و می خندد و احتمالا در آغوش دیگری است ولی تو می دانی که باید مشت مشت خاک بریزی روی یاد و خاطراتش. هست ولی تو باید انگار کنی که وجود ندارد...."

خلاصه کلام این که از مهاجرت نمی ترسم...


۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

زندگی 30 کیلویی...

چند روزیست که مشغول تکاندن زندگیم هستم. فردا یا نهایتا پس فردا از این خانه خواهیم رفت و من برای چیدن خانه جدیدم که هیچ تصوری از آن ندارم روزشماری خواهم کرد.

این خانه را دوست داشتم. با اینکه از بدو ورود روی موقتی بودنش تاکید داشتم ولی نهایت تلاشم را کردم که شبیه خانه باشد. تمیز بماند و غذای گرم داشته باشد. درش به روی مهمان همیشه باز باشد...تحت هر شرایطی آرامش بر آن حاکم باشد...

امروز موقعی که قالبهای کیک و ظرفهای ادویه و... را از توی کابینتها خالی می کردم تازه فهمیدم که چه زندگی آرامی ساخته بودم برای خودم اینجا...آرام و گرم...تجربه خوبی بود بعد از 6 سال زندگی خوابگاهی گرچه گاه بسیار سخت گذشت.

حال نشسته ام میان تلی از لباس و کتاب و جزوه و دسته دسته جدا می کنم و راهی سطل زباله. چاره ای نیست. باید لازمترین ها را بردارم... باید 30 کیلو از زندگیم جدا کنم. 




۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

ازدواج در وقت اضافه...!

 سحرگاهان که مخمور شبانه                    گرفتم باده با چنگ و چغانه


نهادم عقل را ره توشه از می                   ز شهر هستیش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه ای داد                   که ایمن گشتم از مکر زمانه


ز ساقي کـمان ابرو شـنيدم                        کـه اي تير ملامت را نـشانـه

  نـبـندي زان ميان طرفي کمروار            اگر خود را بـبيني در ميانـه

  برو اين دام بر مرغي دگر نـه                  کـه عـنـقا را بلند است آشيانه

 که بندد طرف وصل از حسن شاهی           کـه با خود عشق بازد جاودانـه



زمانی نه چندان دوررا بخاطر دارم که بزرگترین دشمن خود بودم. خدا نخواست اگر تصمیم نابخردانه ای نگرفتم.  اکنون ولی هیچ وسوسه استقراری با چاشنی "خوشبختت می کنم" نمی تواند مرا از رویای همسفر شدن با خودم بازدارد و به دامان تصمیمی بیندازد که شاید حتی عاقلانه به نظر میرسد. 


من نه ستایشگر تنهایی ام و نه منکر شادی و آرامش احتمالی حاصل از پیوند دو انسان...
می دانم که تنهایی تا جایی دوای روح است و از جایی به بعد سم روح. فقط خودم را شناخته ام و دیگر نمی توانم روحم را با هرکسی همنشین کنم و این با غرور تفاوت زیادی دارد. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...