چند روزیست که مشغول تکاندن زندگیم هستم. فردا یا نهایتا پس فردا از این خانه خواهیم رفت و من برای چیدن خانه جدیدم که هیچ تصوری از آن ندارم روزشماری خواهم کرد.
این خانه را دوست داشتم. با اینکه از بدو ورود روی موقتی بودنش تاکید داشتم ولی نهایت تلاشم را کردم که شبیه خانه باشد. تمیز بماند و غذای گرم داشته باشد. درش به روی مهمان همیشه باز باشد...تحت هر شرایطی آرامش بر آن حاکم باشد...
امروز موقعی که قالبهای کیک و ظرفهای ادویه و... را از توی کابینتها خالی می کردم تازه فهمیدم که چه زندگی آرامی ساخته بودم برای خودم اینجا...آرام و گرم...تجربه خوبی بود بعد از 6 سال زندگی خوابگاهی گرچه گاه بسیار سخت گذشت.
این خانه را دوست داشتم. با اینکه از بدو ورود روی موقتی بودنش تاکید داشتم ولی نهایت تلاشم را کردم که شبیه خانه باشد. تمیز بماند و غذای گرم داشته باشد. درش به روی مهمان همیشه باز باشد...تحت هر شرایطی آرامش بر آن حاکم باشد...
امروز موقعی که قالبهای کیک و ظرفهای ادویه و... را از توی کابینتها خالی می کردم تازه فهمیدم که چه زندگی آرامی ساخته بودم برای خودم اینجا...آرام و گرم...تجربه خوبی بود بعد از 6 سال زندگی خوابگاهی گرچه گاه بسیار سخت گذشت.
حال نشسته ام میان تلی از لباس و کتاب و جزوه و دسته دسته جدا می کنم و راهی سطل زباله. چاره ای نیست. باید لازمترین ها را بردارم... باید 30 کیلو از زندگیم جدا کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر