۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است...


می گویند که دل همه می شکند چند باری درعمر. اگر چنین باشد 25 سالگی من دیر بود برای بار اول. خیلی دیر. سخت شکست و دیر خوب شد. نه!!! در میان راه به هم آمدگی زخمها یکبار دیگر هم خرد شد و الان خوب خوب...خوب که می گویم یعنی نه مثل روز اول ها...

25 سالگی دیر بود. چطور تا به آن موقع دلم هیچ نشکسته بود؟ شاید هم فقط مشغول دل شکستن بودم تا آن موقع...یادم نمیآید ولی حتما که اینگونه بوده است...

دیروز که رفته بودم یوسف آباد آرایشگاه یاد تو افتادم زیاد...یکبار سر 15 ام، یکبار سر 20 ام، یکبار هم سر 38 ام البته ضربدر 2 با احتساب مسیر برگشت...
امروز هم میان مرتب کردن CD ها...ناگهان آن چند فیلم...به دقت اسم فیلم و کارگردانها را روی CD ها نوشته ای...یاد سینما آفریقا میفتم. یاد خودم که می گفتم نمی توانم تلفظ کنم کریشلف کیشلفسکی...تو می خندیدی و می گفتی که از روی اسمش هم نمی توانی بنویسی!
البته که فیس بوک هم چند روزیست که پیشنهادت می کند و من بی اعتنا می گذرم...هیچ نمی شود مرا...3 سااااااااال گذشته از آن روزها...هیچ ردی از تو ندارم. هیچ..فرقی هم برایم نمی کند. 

آقای الف می گفت: بعضیها انگار که مامورند از طرف خدا...می آیند و می روند ظاهرا ولی بعدا می فهمی که چه آورده و چه برده اند. 
راست می گفت. 
از تو یک دنیا شعر ماند در خاطرم و چند CD در بساطم: از مینای شهر خاموش تا یوسفی که دل نبست آخر به رها شدن از چاه. البته چند ماه پر باران، بسیار پر باران از عمرم که به اسم تو منقش بود. آن روزها از باغ می بردی که چراغانیم کنی و من مست مست... نرسیدیم به جشن و من زودتر تبر خوردم... بگذریم!

3 سال گذشته و من بلاخره رفتنی شدم. واقعا همین را می خواستم؟ نمی دانم ولی اکنون جز این را نمی خواهم. 
   تو هم رسیدی آنجا که می خواستی. اولین بار که اسمت را بر صفحه تلویزیون دیدم هنوز دستم به گوشی می رفت. نوشتم: این تویی؟ گفتی: خودمم. تبریک گفتم. گفتی که هنوزدر ابتدایی. حالا نمی دانم کجایی. 

می دانی؟ من تردیدی ندارم که آخرش همه مان می رسیم دقیقا به جایی که می خواستیم. می دانم. می دانم. می دانم. 
فقط مانده ام که اگر روزی کسی پرسید عاشق شده ام تا حالا یا نه چه بگویم؟ بگویم از باغ می بردند که چراغانیم کنند که طوفان شد و نبردند؟ یا چند تبر زدند و من نیفتادم و رفتند؟ 

من عاشق نبوده ام تا به حال...ولی معشوق خطرناکی بوده ام.


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...