۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

قصه خراشها...

من بودم ودلی...و هجده سالگی.

آرزوهایی رنگ در رنگ، قلبی هموار و یکپارچه، ابروهایی پیوسته و رشته پیوندی که به زعم خودم گسسته بودم از پدرومادر..

ده سال گذشت. به همراه صدها نفر از کنارم.

 برای هر سال اگر یک شیار هم حساب کنم برخی از خراشهای قلبم بی نام می مانند.
برخی از خراشها لبخند به لبم می آورند. چه همه رنج سپری شده و درسهای دیر یادگرفته که درآن فضای میلیمتری نهان است.
 برخی هویت قطعی دارند انگار که سند خورده باشند به نام کسی...آنها هم دیگر اشک به چشمم نمی آورند.

حس متناقضی دارم به مینای سالهایی که گذشت. گاه دوستش دارم و گاه دوستش ندارم. برخی از خراشها را به بهای گزافی خرید و برخی از تکه های قلبش را به هیچ فروخت. آنچه مانده دلیست یکرنگ ولی بخیل در بخشش و بخشایش، آرزوهایی که مجموعا رویهمرفته طیف رنگی مختصری دارند، ابروهایی گسسته و رشته پیوندی که تازه فهمیده ام هرجا که باشم از پدر و مادر گسسته نخواهد شد.

شاید برای فهمیدنش دیر باشد ولی بهتر از هرگز نفهمیدن است که خرد هم هزار سایه و روشن داشت و می توانستم در سالهایی که گذشت با آن هماغوشی کنم به جای گوش به فرمان دل بودن...نه دلی از دست رفته بود و نه خراشی بر جای مانده بود.

ولی همیشه لازمست  قصه زندگی آدمها نقل کردنی باشد و اگر از اول میدانستیم آنچه را که کاش می دانستیم دیگر قصه ای در کار نبود.

این روزها چون شمارش معکوس جلای وطن را راه انداخته ام هر روز قصه تکه ای از خودم را مرور می کنم که یادم نرود آدمها از خوب گوش ندادن به قصه یکدیگر است که قصه سازتلخیها می شوند...

قصه خود آدم که حسابش جداست.

امروز، فردا

دلم نمی خواهد به آینده فکر کنم. به می شود یا نمی شود ها. حتی به چه می شودها.

2روز دیگر 28 سالم تمام می شود...

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

مردهای دور، مردهای دیر...

روزگار کوچ من شروع نشده است درست...


ولی چمدان کوچکی باید ببندم این روزها که دو هفته بعد عازم برلین باشم. ببیینم و ببینند که می توانم نقش برنم روزگار کوچ را؟
بار اولم نیست. بسیار دورتر هم رفته ام...چمدانهای بزرگتر هم داشته ام ولی نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد. این بار می ترسم به وضوح. 
ترسم از تنها سفر کردن و گام برداشتن در سرزمین غریبه و سخن گفتن به زبان بیگانه هم نیست. 


از قرار گرفتن در شرایط سخت و نا آشنا هم نمی ترسم. 
خوب که فکر میکنم تنها چیزی که در ذهنم عوض شده در چند ماه اخیر دیدگاهم نسبت به مردهاست. بارهای قبل بی کله می رفتم به استقبال همه چیز. خودم را دختر بسیار دنیا دیده و مستقلی می دانستم...ولی حالا...
تمام خطابه هایم را راجع به جذابیتهای زندگی یک زن مستقل لطیف قوی باهوش و... پس می گیرم.
 سخت است دختر سخت. سختیش هم تنهایی نیست.
 یعنی دیگر تنهایی نیست.
 شاید هم فقط تنهایی نیست. 


الان می فهمم که سختیش زن بودن است. اینکه هر لحظه ندانی از چه پنجره ای به تو نگریسته می شود. اینکه دیگر مطمئنی که هرگز از هیچ مردی مطمئن نخواهی بود. 
منظورم مردهای دور است و بیشتر مردهای دیر...

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

روز مبادا، روزگار کوچ...



اینجا را از خیلی وقت پیش ساخته بودم. عین قایقی که بسته باشی به درختی کنار ساحل برای روز مبادا...


هنوز به آب نخواهم انداخت البته...روزگار کوچ من که شروع نشده است. ..

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...