۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

نجات دهنده در گور..

۱) اول هر فصل چه امیدی در ذهن آدم زنده میشود. چه گول میخورم هر بار. فصلها و سالها می‌گذرند و می‌گذرند. آخرین باری که فکر می‌کردم " یک روز خوب خواهد آمد" یادم نمی‌آید کی‌ بود. یکروز خوب اگر بیاید هم نخواهد ماند. من نمی‌دانم چرا.
۲) در خواب مهربانیم را تکه تکه می‌بخشم تا کمی‌ از بار روی شانه‌هایم سبک شود. صبح با تکراری‌ترین امید جهان از بستر برمیخیزم، به مصاف زندگی‌ میروم و با لبخند به همه بنژوق میگویم. 
۳) حتی تصور اینکه یک روز کسی‌ قدر مرا بداند فرسنگها از ذهنم دور است. خیلی‌ زمان گذشته. خیلی‌...هر روز صبح و شب بار را روی شانه‌هایم جابجا می‌کنم، به آدم‌هایی فکر نمی‌کنم که دنیایشان سبک و شیرین است فقط چون کشف و فهمیده و ستایش شده اند. من نشده ام. من با همه مهربانی‌ام "بار" خطاب شده بودم روی شانه هایش. 
۴) گاهی هم میشود فکر کنم به مردانی که عاشقم بودند و هیچ سلولی از تن‌ و روح من را تکان ندادند. و شاید آن مراقبت و آرامش و خوشبختی که من هرگز نیافتم در آغوش آنها بود.  

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

نبماند هیچش الی‌ هوس قمار دیگر..

۱) قدبلند است و چهار شانه. خوش صورت. قوی. با موهای مایل به خاکستری. به سمتم که می‌‌آید با شرم لبخند می‌‌زنم. خیلی‌ خوب است. 
۲) بسته قرص زرد امشب تمام شد. حالم خیلی‌ بهتر است. فعلا نمی‌خرم. 
۳) به خودم میگویم درس را اگر یاد نگرفته‌ای تکرار میشود. دل‌ نبند. دل‌ نبند. دل‌ نبند. 
۴) لاک قرمز، پالتو زرد. دامن مشکی‌ با گلهای نارنجی و زرد و صورتی. شال بنفش و سفید و سبز و آبی. فردا دوشنبه است. کدام گوشواره؟ 
۵) می‌خواهم زن باشم. هر روز. 

۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

باردار...

آلفا) با پالتوی زرد خوشگل گرانقیمتم به جنگ سرمای پاییز میروم. دستم را از توی جیب می‌برم سمت شکمم و اطمینان حاصل می‌کنم که به اندازه کافی‌ جا دارد که زمان حاملگی هم بتوانم بپوشمش. اصلا برای همین خریدمش. برای آن تصویری که در ذهنم بود. ولی‌ خوب قبلش هم میپوشم. 
بتا) مرد را دیگر به رویاهایم راه نمیدهم. به گمانم نشانه خوبیست. بی‌ رویا و بی‌ تصویر مانده‌ام که مانده باشم. گاهی چیزی شبیه کابوس می‌بینم که در اغوشش هستم، حتا در همان لحظه‌ها هم از او می‌پرسم من اینجا چه غلطی می‌کنم؟  
تتا) گاهی ولی‌ دل‌م می‌خواهد انقدر پیر شده باشیم که رفتن به سمتش شبیه قصه‌ها باشد و فیلم‌ها. مثلا همان هشتاد سالگی که همیشه شوخیش را میکردیم. بروم و بگویم دیدی الکی‌ عمرمونو به باد دادی؟ دختر ترسیدهٔ درونم دلش آن آغوش هشتاد سالگی را می‌خواهد. 
گاما) دلم می‌خواهد تنها نباشم در مواجهه با یک میلیون دغدغه...شانه‌هایم خسته است...

۱۳۹۵ شهریور ۲۸, یکشنبه

یکشنبه

آن ۱ شنبه‌ها کجا رفتند که آرامش دنیا در جانم بود؟ صبح یکشنبه در رختکن استخر موهایم را خشک می‌کردم درحالی که نوای جاز فضا را پر کرده بود؟ با پیرمرد سیاه پوست موسفید خداحافظی می‌کردم و برایش بعد از ظهر خوبی را آرزو می‌کردم. می‌رسیدم خانه، مایو و حوله را روی رادیاتور پهن می‌کردم و شروع می‌کردم به خرد کردن کرفس و خیس کردن برنج. دقایقی بعد بوی کرفس سرخ شده در زعفران فضا را پر میکرد...
عصر که میشد با طمأنینه لاک دست و پایم را میزدم بعد میرفتم به خرد کردن هویج و شلغم و مرغ برای سوپ شب. خانه‌ام همینجا بود ولی‌ آرامتر، در حالی‌ که دسته گلی‌ که شنبه‌ها می‌خریدم روی میز خودنمایی میکرد. 
فرق آن ۱ شنبه‌ها چه بود با امروز؟ مرد رفته بود و هنوز برنگشته بود.
امروز هم ۱شنبه است ولی‌ سینک آشپزخانه‌ام پر از ظرف است. روی قلبم انگار دارند چیزی را خرد میکنند. بیرون پنجره زیبایم پاییز است.
 این پاییز را هم دوام خواهم آورد. این تنها چیزیست که میدانم. 

۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه

اما می‌بینم از دور، این یکی‌‌ام سرابه....

موهامو قرمز تیره کردم.
 عینکی شدم.
 خوردن قرصای زرد رو دوباره شروع کردم. 
ولی‌ هنوز بغضم از رگ گردن به من نزدیکتره. 

۱۳۹۵ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

دل‌م سرد است، سرد....

بعضی‌ چیزها دل‌ را گرم میکنند، گرم خوب، سوزاندن را نمی‌گویم. میدانید. آن دلگرمی‌ لازمه زندگی‌ است. نام دیگرش امید است. لابد همه می‌دانند. 
این بار مرد از جایی‌ زد که تا به حال نزده بود و فکر می‌کردم تنها جایی‌ باشد که نزند هرگز. شکستم، یخ کردم، ۳ شب گریه کردم همراه با درد و جایی‌ خالی‌ در سینه ام. فاصله اش‌ با من کمتر از ۱ متر بود. راستی‌ چرا همیشه فکر می‌کردم طاقت دیدن اشک‌هایم را ندارد؟ به روشنی به یاد می‌آورم که ۴ سال پیش همین اتفاق در شیکاگو افتاده بود. روز بعدش رفته بودیم موزه ساینس و من بغض و اشک داشتم کل روز....بعدش ولی‌ آشتی کردیم...
در راه لندن هستم. میروم موزه گردی، با عینکی که پناه اشک‌هایم باشد اینبار. بلیت برگشتم را عوض کردم که زودتر برگردم پاریس. مریم راست میگفت مردم چیزهای قشنگ را خراب می‌کنند. برای این سفر بی‌نهایت خوشحال بودم. آن روزهای آخر طاقت فرسا سرکار به همه می‌گفتم که ۱۱ روز تعطیلات خواهم داشت به زودی، کمپینگ، هایکینگ...چشم خوردم می‌‌دانم. 
میدانی؟ اول و آخرش اینست که مرا نمیخواهد. این را از هر طرف بخوانم عوض نمی‌شود. 
دل‌م سرد است، سرد. 

۱۳۹۵ تیر ۱۱, جمعه

چه شود کز‌ تو رسد به شکسته دلی‌ خبری؟

یک ماه پیش منو بوسید و از همین در رفت بیرون. باران وحشیانه می‌بارید. گفت ایستگاه نیا، هوا برای خداحافظی خیلی‌ بده. نرفتم. گفتم: زود میبینمت، سر تکون داد و لبخند زد. 
چی‌ شد که تولد من رو کلا یادش رفت؟ 
امشب منتظر قطار بودم و باد بدی می‌وزید.خیلی‌ ساده به ستون تکیه دادم و اشک ریختم. به همین‌ها فکر کردم و بغضم ترکید.  

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

ای که گفتی‌ انتظار از مرگ جانفرساتر ‌ست...

صبح را نمی‌توانستم شروع کنم. به عنوان آخرین امید خواستم به صندوق پستم سر بزنم. شاید کارتی چیزی فرستاده باشد از مکزیک، حالا که ۳۴ ساله شدم و نه ایمیل زده نه خطی‌ نه خبری. با دقت تمام یک وجب فضا را گشتم. چیزی نبود و این بغض تا همین الان با من ماند.‌

۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه

۳۴

دلم زندگی‌ می‌خواهد. حس می‌کنم دارم فرسوده میشوم زیر بار کار زیاد و تنهایی‌ و روزمرگی. 
دلم زنانگی می‌خواهد. اشتیاق و توجه به زنانگیم...
از ۳۴ میترسم! کمتر از ۱ هفته دیگر ۳۴ ساله خواهم شد. 

۱۳۹۵ خرداد ۲۶, چهارشنبه

سپهر

آلفا) خانوم دکتر گفت فشار خونت بالاست. گفتم نمک زیاد میخورم. با مهربانی گفت کمش کن. گفت مخصوصاً در دورهٔ حاملگی‌ اصلا خوب نیست. گفتم برنامه حاملگی ندارم فعلا. گفت برای آینده میگم، هروقت نمک میپاشی رو غذات به بچه‌های آینده‌ا‌ت فکر کن! بعد گفت فلان واکسن رو حتما قبل از حاملگی بزن. گفت من دوس دارم زنا بچه‌های زیادی بیارن. و همه اینها رو با اطمینان زیادی میگفت. حتا با چیزی شبیه ایمان، که حتا کلمه اش‌ اش‌ هم سالهاست به کارم نمی‌آید. 
بتا) رئیسم را کلا دوست ندارم، بماند. ۲-۳ هفته پیش داشت میگفت که باید شبها و آخر هفته‌ها هم کار کنی‌. گفت الان وقت زیادی نداری. مثل دری که اگر ندوی قبل از رسیدن تو بسته میشه. بهش نگفتم که درهای دیگری هم اگر به موقع نرسم بسته میشن....
تتا) مرد ۱۰ روز اینجا بود. حضورش خیلی‌ خوب بود. خیلی‌...

۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

لندن

۳ شب و ۴ روز با مرد بودم. در لندن هم خاطره ساختیم. مرد عوض شده. یک سال و نیم بود که ندیده بودمش. آغوشش اما همانقدر گرم بود و امن. امن. امن. تا در خانه را باز کرد همه دلخوری‌ها یادم رفت. شد همان آدم. شدم همان آدم.
صبحانه‌هایمان آرامش دنیا را داشت. از هیچ فرصتی نگذشتم برای دست در دستش و سر به روی شانه اش‌ گذاشتن. بوسه‌هایش گرم بود و صمیمانه. قدم زدیم، حرف زدیم، هم آغوشی کردیم و در پایان خداحافظی. 
در راه برگشت اشک ریختم. دلم به همان زودی تنگ شد. میدانم که مرا از او خلاصی نخواهد بود. ولی‌ از ته دلم می‌خواستم که خوب باشد و خوشحال و آرام. 
روز اخر گفت دوباره داریم روی لبه خطر راه میرویم. راست میگفت. آنقدر خودم را میشناسم، آنقدر او را میشناسم که بدانم روی چه پرتگاهی هستم. 

۱۳۹۴ بهمن ۱۶, جمعه

بهشت یا جهنم....


گم شده‌ام بین تصاویر خودم. آن چهره آرامی که می‌خواهد مثل همیشه این ور میز بنشیند و آرام به تو بگوید که ببین من هستم اینجا برای تو.

آن آغوش مهربان که میپیچد دور گردن تو...

اون چهره‌ٔ منقبض که امروز صبح از خواب پرید و فهمید که خواب دیده. بعد با خودش گفت این جز کابوس چیز دیگه‌ای نمیتونست باشه!

بیتابم. خیلی‌ بی‌‌تاب...کاش زودتر ببینمت....

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...