۱۳۹۶ فروردین ۵, شنبه

درسهای یاد نگرفته

آلفا) سال نو شد. بر خلاف پارسال هیچ آرزو و شوق و امیدی نداشتم. پارسال ۷ سین زیبایی‌ چیده بودم و آرزوهای خوبی داشتم. امید بزرگی‌ در دلم که امسال دیگر سال من است. نبود. 
بتا) مرد ایتالیایی‌ روز اول فروردین تقریبا مرا بوسید. بوسه اش‌ مات و مبهوت و مضطربم کرد. تا خانه برسم لبخند کمرنگی داشتم ولی‌ حالم بهتر نشده بود. میدانم میدانم میدانم که این مرد پیامبری ‌ست فرستاده‌ی خدای درسهای یاد نگرفته. قلبم تنها و لرزانست و بودن موجودی مهربان و خوش قامت در اطرافم فقط عمق فاجعه را میافزاید. نپرس از من، نمی‌دانم چه میشد اگر میشد؟ و چرا میشود برای بقیه؟ 
تتا) مرد آلمانی‌ صبح زنگ زد. تصویرش همان شکلی‌ بود. گفت هنوز دختر رویاهایش رو پیدا نکرده. 
گاما) استرس دارم و میترسم و افسرده ام...در این میان تیندر هم نصب کرده ام.  

۱۳۹۵ اسفند ۱۳, جمعه

آغوش...

چند روز است به لندن فکر می‌کنم. مطمئنم که دلم نمیخواهد به آنجا سفر کنم ولی‌ یک چیز ناتمامی وجودم را خراش میدهد. الان خیلی‌ ساده فهمیدم که آخرین باری که عمیقا احساس امنیت کردم آنجا بود، چیزی حدود ۱ سال پیش.

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...