۱۴۰۰ بهمن ۱۰, یکشنبه

در این تنهایی‌ بی رحم و ممتد...

 آلفا) داشتم از مریم میپرسیدم تو یادت میاید که من از این بیشتر تحت فشار بود باشم در گذشته؟ یادش نمیامد. 

دیروز در جیم داشتم وزنه میزدم با بغض، یکجا اشک و عرقم قاطی‌ شده بود و گوگوش در گوشم "دلم خواست " را میخواند. در آینه به برق چشمانم خیر شده بودم و به خودم میگفتم ابروهایت چه قشنگ شده دختر. 

دلم میخواهد در بیمارستان خاصی‌ بستری شوم و بهم محبت و امنیت و دوستی تزریق کنند. که خیلی‌ از آدمهایی که دوستم دارند یکی‌ یکی‌ به بالینم بیایند و دستم را بگیرند و نوازشم کنند. که بگویند تقصیر تو نیست. تو کار بدی نکرده ای. تو عمرت را هدر نداده ای. تو تنبل و کند نیستی‌. تو به جایی‌ که هستی‌ تعلق داری. که تمام میشود این تنهایی‌ استخوان سوز. 

بتا) دیشب بر حسب اتفاق از طریق یک دوست تازه انگلیسی‌ در جشن تولد ۵۰ سالگی زنی‌ اسپانیایی‌ به نام نوریا شرکت کردم. زیبا بود ولی‌ نه چندان شاد. با شوهری مهربان و ۲ پسر نوجوان بسیار دوست داشتنی.شغل خوبی داشت و همسرش از انسوی میز انگشتانش را در دست گرفته بود و نوازش میکرد. ۲۰ سال از ازدواجشان گذشته بود.  چه می‌خواست از زندگی‌ که نداشت؟ 

تتا) خستگی‌ و ناامیدی و اضطراب زمینگیرم کرده. هوا خوب است و میتوانم بروم بیرون قدم بزنم ولی‌ حالم بهم میخورد از این محله. چسبیده‌ام به کاناپه که این هفته هم بگذرد و تکلیف این ۲ درخواست کار مشخص شود. فرسوده‌ام از باز کردن ایمیل‌های بد خبر. 

ارزویم اینست که معجزه شود و بروم خودم را در لندن از صفر شروع کنم. یک اتاق خواب بزرگ با حمام نورگیر داخلش...

گما) خواهر مرد عکس گذاشته از تعطیلات کریسمس شان. مرد چنان مویی بلند کرده که ریش و مو از هم قابل تفکیک نیست. عکس را نگاه می‌کنم و به یاد میاورم که این مرد ۶ سال پیش مرا ترک کرد و بعد از او من دیگر با هیچ مردی سر به بالین نگذاشتم. جهانم تهی شد از آن آرامش عمیق و نوازش‌های ساده و حتا از رویای چنان حسی. خوشبختیم در اینست که شبها زود خوابم میبرد، قبل از اینکه به حس بیمصرفی و پوچیم زمان بدهم. ولی‌ صبح ها...امان از صبح ها...پوچی و تنهایی‌ مثل کوهی بر تختم آوار میشود..

و بله ۴۰ ساله میشوم در کمتر از ۵ ماه آینده...


۱۴۰۰ بهمن ۷, پنجشنبه

خدایا، خدایا، خدایا....

آلفا) خدایا، خدایا، خدایا.....دارم از اضطراب میمیرم و تو این را میدانی اگر باشی‌. چه روز‌های سختی...چه روز‌های سختی...بغض دارم و قلبم تند میزند و دارم دیوانه میشوم از انتظار دریافت این ایمیل و آن ایمیل. با این وجود میدانم که دنیا چه بیرحم است. آدم‌هایی‌ وجود دارند که گرسنه ا‌ند و سقفی ندارند و هرگز طعم محبت و امنیت را نچشیده ا‌ند. 

بتا) بلاتکلیفی و ملال...امروز صبح که از تخت بیدار شدم، بعد از دستشویی و صبحانه روی کاناپه دراز کشیدم، کمی‌ کتاب خواندم، کمی‌ سریال دیدم و هیچکدام افاقه نکرد. هنوز حالم خراب است. تنها چیزی که به ذهنم میاید حالا اینست که قورمه سبزی درست کنم و آنقدر بخورم که کمی‌ از چاه توی سینه‌ام پر شود. 

۱۴۰۰ دی ۲۹, چهارشنبه

آیا کسی‌ آنقدر دوستت دارد که از جهان نترسی؟

 آلفا) صبح با گریه بیدار شدم به این روز تلخ و سرد و ابری. خواب بدی دیده بودم. چیزی که یادم مانده اینست که چند کردیت کارت داشتم که همه یا اشتباه بود یا خالی‌ شده بود. گریه‌ام گرفته بود. 

خودم را تا اواخر روز کشیدم با کمی‌ مطالعه برای مصاحبه فردا. بعد نه کلاس رقص رفتم نه ورزش کردم. چه روز تلخ و سنگینی‌ بود تا آنجا که بابا آمد توی تصویر و گفت چطوری دخترم؟ با بغض سنگین لبخند زدم و گفتم خوبم. 

بتا) دلم یک آغوش گرم میخواهد حتا اگر شد برای ۱ دقیقه. نیاز شدید دارم که اطمینان حاصل کنم از وجود داشتنم در بازوان یک انسان. که باز بلند شوم و خودم را به این روزهای نه چندان دلچسب بچسبانم. که بدانم که در این خانه از یاد دنیا نرفته ام.

تتا) خانم میم گفت در این ۴ سال به نظر من بهترین اتفاقی‌ که برایت افتاده این سفریست که با مرد آشفته مو نرفته ای. 

گاما) استاد در کلاب هاوس دارد از شعر سعدی سخن میگوید و از دلبری ارادی معشوق و حرکات دلفریب و کلام مطبوع.

جمعه با مرد ریشوی قد بلند قرار شام گذاشتم. دلم کمی‌ دلبری میخواهد که فقط کمی‌ رد چرخ دنده‌های این هفته‌های سرد و وحشی از شانه‌هایم پاک شود. که زن شوم برای ساعتی. این مرد نشان داده که خریدار است گرچه خسته تر از این حرفهاست. او هم سنگین دود می‌کند و با گربه ش سرگرم است. این دود و گربه را من فاصله می‌بینم در میانمان. 


۱۴۰۰ دی ۱۸, شنبه

بسیار، بسیار بسیار....

 آلفا) زندگی‌ خوشرنگ آن ۲-۳ روزی بود که که در خیابانهای آفتابی سویل کنار رودخانه قدم میزدم و خوشبخت خوشبخت بودم. آن روزی که در الکازار کردوبا زیر درختان پرتغال و نخل تن به آفتاب داده بودم و ابی در گوشم عطش را میخواند، پوستم درخشانترین بود و من چشمان زیباترین زن جهان را داشتم. چه کم داشتم؟ هیچ! 

مرد دیوانه خود شیفته، چه میشد مگر؟ 

بتا) سیروس شاید ۶۰ سالی‌ داشته باشد. خیلی‌ نمیدانیم کیست. داشت میگفت یک بار طعم عشق و خوشبختی‌ را چشیده است بسیار. میگفت قبل از او من هرگز نمیدانستم دلتنگی‌ برای کسی‌ یعنی‌ چه. او به من عشق را یاد داد. وقتی‌ در خانه بودیم همیشه در آغوشم بود، گوئی اصلا بخشی از بدنم بود. همیشه در یک بشقاب غذا میخوردیم. بیرون که میرفتم آسمان آبی آبی بود. همه را جور دیگری میدیدم، رییسم را، همکارانم را...

تطا) خسته‌ام بسیار، بسیار بسیار. از خودم، روز هایم، ترس و امیدهایم...از کلاب و آدم هایش...از حرفهایی‌ که میزنم و بعد پشیمان میشوم...

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...