آلفا) داشتم از مریم میپرسیدم تو یادت میاید که من از این بیشتر تحت فشار بود باشم در گذشته؟ یادش نمیامد.
دیروز در جیم داشتم وزنه میزدم با بغض، یکجا اشک و عرقم قاطی شده بود و گوگوش در گوشم "دلم خواست " را میخواند. در آینه به برق چشمانم خیر شده بودم و به خودم میگفتم ابروهایت چه قشنگ شده دختر.
دلم میخواهد در بیمارستان خاصی بستری شوم و بهم محبت و امنیت و دوستی تزریق کنند. که خیلی از آدمهایی که دوستم دارند یکی یکی به بالینم بیایند و دستم را بگیرند و نوازشم کنند. که بگویند تقصیر تو نیست. تو کار بدی نکرده ای. تو عمرت را هدر نداده ای. تو تنبل و کند نیستی. تو به جایی که هستی تعلق داری. که تمام میشود این تنهایی استخوان سوز.
بتا) دیشب بر حسب اتفاق از طریق یک دوست تازه انگلیسی در جشن تولد ۵۰ سالگی زنی اسپانیایی به نام نوریا شرکت کردم. زیبا بود ولی نه چندان شاد. با شوهری مهربان و ۲ پسر نوجوان بسیار دوست داشتنی.شغل خوبی داشت و همسرش از انسوی میز انگشتانش را در دست گرفته بود و نوازش میکرد. ۲۰ سال از ازدواجشان گذشته بود. چه میخواست از زندگی که نداشت؟
تتا) خستگی و ناامیدی و اضطراب زمینگیرم کرده. هوا خوب است و میتوانم بروم بیرون قدم بزنم ولی حالم بهم میخورد از این محله. چسبیدهام به کاناپه که این هفته هم بگذرد و تکلیف این ۲ درخواست کار مشخص شود. فرسودهام از باز کردن ایمیلهای بد خبر.
ارزویم اینست که معجزه شود و بروم خودم را در لندن از صفر شروع کنم. یک اتاق خواب بزرگ با حمام نورگیر داخلش...
گما) خواهر مرد عکس گذاشته از تعطیلات کریسمس شان. مرد چنان مویی بلند کرده که ریش و مو از هم قابل تفکیک نیست. عکس را نگاه میکنم و به یاد میاورم که این مرد ۶ سال پیش مرا ترک کرد و بعد از او من دیگر با هیچ مردی سر به بالین نگذاشتم. جهانم تهی شد از آن آرامش عمیق و نوازشهای ساده و حتا از رویای چنان حسی. خوشبختیم در اینست که شبها زود خوابم میبرد، قبل از اینکه به حس بیمصرفی و پوچیم زمان بدهم. ولی صبح ها...امان از صبح ها...پوچی و تنهایی مثل کوهی بر تختم آوار میشود..
و بله ۴۰ ساله میشوم در کمتر از ۵ ماه آینده...