۱۳۹۴ بهمن ۱۶, جمعه

بهشت یا جهنم....


گم شده‌ام بین تصاویر خودم. آن چهره آرامی که می‌خواهد مثل همیشه این ور میز بنشیند و آرام به تو بگوید که ببین من هستم اینجا برای تو.

آن آغوش مهربان که میپیچد دور گردن تو...

اون چهره‌ٔ منقبض که امروز صبح از خواب پرید و فهمید که خواب دیده. بعد با خودش گفت این جز کابوس چیز دیگه‌ای نمیتونست باشه!

بیتابم. خیلی‌ بی‌‌تاب...کاش زودتر ببینمت....

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...