۱۴۰۰ فروردین ۳۰, دوشنبه

گام اگر بردارم، روشنی نزدیک است؟

 آلفا) دردی در قلبم پیچیده، چه کارش کنم؟ چرا زمان نمی گذرد؟ خسته شدم از کندن کناره ناخن هایم.

بتا) ملال...ملال مرا به اینجا رساند. نمیخواهم از اینجا هم به ملال برگردم. لطفا. 

تتا) نمی پرسی حالم چطور است بعد از اینکه کارم را از دست داده ام. نمیپرسم از حالت بعد دوز دوم واکسنی که زدی...چرا از هم دریغ می‌کنیم؟ چرا عمر آدم باید این همه شب این شکلی‌ داشته باشد؟ هان؟ چرا؟ 

گاما) کاش امشب یک خواب خوب ببینم. مثلا خواب سربازی که بعد از تمام شدن جنگ به آغوش معشوقه اش برمیگردد.

 یا لااقل خواب ببینم جنگ تمام شده فقط. 

یا اصلا فقط خواب سرباز تنها را ببینم...

یا اینکه کاش امشب خواب جنگ را نبینم دیگر... 


۱۴۰۰ فروردین ۲۵, چهارشنبه

به هیچکس نتوان گفت شرح قصه خویش ...

آلفا) پیر شده‌ام انگار و زشت. چهره‌ام در آینه خسته است و بیرنگ و بی‌ رمق. گاهی ناامیدی هم به رنگ چشمانم اضافه میشود.

بتا) چه شود که من با مادرم درددل کنم. با بغض گفتم واقعا میخواهم این روزها تمام شوند.... 

تتا) خشم، خشم، خشم...ولی‌ نباید این روز‌هایم را از من بگیرد. نباید، نباید، نباید... 


۱۴۰۰ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

از گلوی من دستاتو بردار...

 آلفا) بین خواب و بیداری دیدم دستانم بر گلوی خودم نشسته. بعد یک دستم آن یکی‌ دستم را از گلویم برداشت ، کلی‌ سبک شدم ولی‌ نمی فهمیدم چرا. در بدنم دنبال چیزی میگشتم، دنبال منشا این رهایی. سعی‌ می‌کردم یادم بیاید که کدام مشکل حل شده الان؟ نمی‌فهمیدم...ولی‌ قطعا باری از دوشم برداشته شده بود.

بتا) سارا میگوید فهمیدم چرا شب‌ها خوابم نمیبرد. آدمها به دلیل تکاملی نباید تنها بخوابند. که اگر در میان شب حیوان یا دشمن حمله کرد از همدیگر مراقبت کنند . آاخ سارا...آاخ سارا...کاش روزی، شبی، به زودی کسی‌ خیلی‌ از تو مراقبت کند. روز و شب...

تتا) این ۳ هفته را کاش خوب بگذرانم. دوام بیاورم...


۱۴۰۰ فروردین ۲۰, جمعه

صبح می‌شه این شب...

 روز بد  تریلی وار از رویم گذشته بود. گریه هم  کرده بودم. 

گفتم امشب حرف بزنیم یا ویکند؟

گفت: هردو!

توان بشکن زدن نداشتم. ولی‌ لبخند زدم. شانه هایم کمی‌ سبک شد و طبق معمول تا صبح نیمه بیدار خوابیدم. 


۱۴۰۰ فروردین ۱۶, دوشنبه

نیمه بیدار...

 آلفا) فردا که بشود دیگر خسته نخواهم بود. پای آن میز خواهم نشست و آینده‌ام را خواهم ساخت...آینده‌ام را، آینده‌ام را، آینده‌ام را...

فقط، فقط، فقط چند نفر را باید تحمل کنم. تحمل، تحمل، تحمل...

بتا) شب‌هایی‌ که با او حرف میزنم خوب نمیخوابم. خوشحالم؟ اندوهگینم؟ نگرانم؟ هیچکدام...فقط بیدارم. نیمه بیدار. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...