روز بد تریلی وار از رویم گذشته بود. گریه هم کرده بودم.
گفتم امشب حرف بزنیم یا ویکند؟
گفت: هردو!
توان بشکن زدن نداشتم. ولی لبخند زدم. شانه هایم کمی سبک شد و طبق معمول تا صبح نیمه بیدار خوابیدم.
آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که میخواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روزهای اول دوستم نداشته باشد دیگر؟ اینکه با ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر