۱۳۹۷ آذر ۵, دوشنبه

تو هم ترسیده بودی؟

تصمیم گرفته‌ام که کمتر گریه کنم. وقتی بغض میاید حواسم را پرت کنم. شاید این خیلی ساده باشد ولی مهارتی ندارم من در این زمینه. بعد این همه تراپی و ورزش و کنترل ذهن آدم میداند که چیزی باید در جهانم تغییر کند که نوری بتابد. بگذار نگویم که این پائیز و زمستان هم گذشت. بگذار نگویم که باز هم من ماندم و حسرت. تماشای زوج‌های عاشق، در مترو و همه جا.
 کاش میشد از بعضی‌ها بپرسم تو هم خسته شده بودی؟ از تکرار فصلها و سالها در خلا آغوشی گرم و نوازشی لطیف؟ تو هم شکسته بودی از انتظار دیده شدن، ستایش شدن، نوازش شدن و فهمیده شدن؟ تو هم ترسیده بودی از اینکه نباشد، نیاید، پیدایت نکند، یا ببیندت و بگذرد؟ 

۱۳۹۷ مهر ۲۵, چهارشنبه

آنقدر خسته‌ام که...

آلفا) شد هشت سال. هشت سال پیش با دو چمدان وارد این کشور شدم. حالا همان دو چمدان را هنوز دارم، دکترایم را دارم، شغلم را، پاسپورت اروپایی...
بتا)امروز رفتم قرارداد آپارتمان قشنگم را امضا کردم. یادم نرود داشتن چنین اپارتمانی در پاریس رویایم بود. 
تتا) از بحث شکرگذاری که بگذریم، حالم از پائیز سال پیش بسیار بهتر است. اینجا ننوشته‌ام و ننویسم که چه کابوسی بود پائیز ۲۰۱۷. ورزش و تراپی بسیار کمکم کرد...
گاما) ۶ سال پیش همین روزها در سنترال پارک در آغوشم گرفته بود و میبوسیدم. هوا سرد بود. سبک بودم و آرام و فکر می‌کردم روزای بهتری در راه است. 
زاتا) از مرد اسپانیایی بگویم یا نگویم؟ از ترس‌هایم چه؟ از شبهایی که به خانه بیایم به امیدی بیشتر از سالاد شبانگاهی، که روزم را فراموش کنم....از تنهایی بگذار ولی که نگویم. 

۱۳۹۷ تیر ۵, سه‌شنبه

....

نشسته بودیم به شراب و پنیر و آرتور آرام پشت فدریکا را نوازش میکرد و میبوسیدش. ۴ سال گذشته از آخرین شب تابستانی که مردی مرا بوسید و نوازش کرد. 

۱۳۹۷ خرداد ۲۷, یکشنبه

بنویسم یا ننویسم؟ کدامیک درد کمتری در قلبم به جا میگذارد؟ 
آلفا) سالهایی که با مرد بودم برای دوستان ناامید و تنهایم داد سخن میدادم که آرامش به زندگی من بازگشته و هرگز دیگر غمگین و مایوس و دلشکسته نیستم، شما هم نباشید. نبودم خوب. چرا نمیدیدم که وجود او هرچند دور و کمرنگ ستون قلبم است؟ 
بتا) سقف ارزوهایم الان؟ یک هم اغوشی ساده، با مردی که کمی به دلم نشسته باشد، یا حتا کمی هم نه، ولی تنش را بخواهم. یا حتا تنش را هم نخواهم، ولی بتوانم تحمل کنم. حتا ۱ بار، حتا ۱ بار در سال. که فقط تنم و هورمونهایم آرام بگیرند. که کنتور صفر شود فقط سالی ۱ بار.
میدانی که این هم محقق نمیشود؟ در آزادترین کشور جهان. به هر دری که میزنم. هر تکه از غرورم را که زیر پا میگذرم. از هر دره و تپه‌ای که بالا میروم. نمیشود. نمیشود. نمیشود. 
تتا) ماه‌ها و فصلها و سالها آنقدر تند میگذرند که...۲ هفته دیگر ۳۶ ساله میشوم. بی‌هیچ بوسه ای، نوازشی. لبخند از ته دلی. صبح‌ها ماسک کلفتم را به صورتم میزنم و وارد دنیای آدمها میشوم. 
گاما) آخرین امیدم؟ قرص‌های زرد...کاش بشود که خاموشم کنند.

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...