آلفا) لومی گفت بیا بریم بیرون، نور خوبیه...رفتیم سمت کنکورد. نورهای روی دیوارای هتلهای قشنگ را نشانم داد. حرف زد. خیلی. من بسیار افسرده بودم و تمام مدت در سکوت بغض داشتم. گفت میدانی من در سن ۷۴ سالگی تازه میفهمم که چقدر ضعیفم و توانایی ذهنی کمی دارم. الان خانه من فروش نمی رود و استرس دارم.
بتا) میگفت الان میفهمم که تمام عمرم یک ستاره داشتم که هرگز نگذاشت سختی بکشم. من مثل تو هرگز سختی نکشیدم.
یک جا که خیلی غر زدم گفت: ما همه یک ستاره داریم.
تتا) الف را خیلی دوست داشتم ولی همین ۱۰ دقیقه پیش بدم آمد ازش. گفت منظورم این نیست که بد هیکلی ولی بهتره به جای رژیم ریشه را پیدا کنی. شاید هورمونی است.
دلم شکست. نه که این روزها خیلی اعتماد بنفسام خوب هم هست...یاد حرف آن روز مرد آشفته مو افتادم که من میخواهم زنم چاق نباشد. و یاد حرف مرد آشفته موی دیگری ۲۰ سال پیش که من از دختران چاق خوشم نمیآید. و آن مردی که گفته بود ورزش موضعی کن. یا انی که گفته بود یک فکری برای دندانهایت بکن، کسی شوهرت نمیشه ها...
گما) مرد اما گفته بود یو هو ا پرفکت بادی...