۱۴۰۰ آذر ۴, پنجشنبه

On A Tous Une Etoile....

آلفا) لومی گفت بیا بریم بیرون، نور خوبیه...رفتیم سمت کنکورد. نورهای روی دیوارای هتلهای قشنگ را نشانم داد. حرف زد. خیلی‌. من بسیار افسرده بودم و تمام مدت در سکوت بغض داشتم. گفت میدانی من در سن ۷۴ سالگی تازه میفهمم که چقدر ضعیفم و توانایی ذهنی‌ کمی‌ دارم. الان خانه من فروش نمی رود و استرس دارم. 

بتا) میگفت الان میفهمم که تمام عمرم یک ستاره داشتم که هرگز نگذاشت سختی بکشم. من مثل تو هرگز سختی نکشیدم. 

یک جا که خیلی‌ غر زدم گفت: ما همه یک ستاره داریم.  

تتا) الف را خیلی‌ دوست داشتم ولی‌ همین ۱۰ دقیقه پیش بدم آمد ازش. گفت منظورم این نیست که بد هیکلی‌ ولی‌ بهتره به جای رژیم ریشه را پیدا کنی‌. شاید هورمونی است. 

دلم شکست. نه که این روز‌ها خیلی‌ اعتماد بنفس‌ام خوب هم هست...یاد حرف آن روز مرد آشفته مو افتادم که من میخواهم زنم چاق نباشد. و یاد حرف مرد آشفته موی دیگری ۲۰ سال پیش که من از دختران چاق خوشم نمی‌‌آید. و آن مردی که گفته بود ورزش موضعی کن. یا انی‌ که گفته بود یک فکری برای دندان‌هایت بکن، کسی‌ شوهرت نمیشه ها...

گما) مرد اما گفته بود یو هو ا پرفکت بادی...

۱۴۰۰ آبان ۳۰, یکشنبه

چگونه ؟

 آلفا) دارم میمیرم تمام. یعنی‌ دیگر میخواهم که بمیرم. کاری در این راستا نمیخواهم بکنم ولی‌ این همه ناتوانی و ناکامی را نمیتوانم بپذیرم. نپذیرم خوب...چه چیزی در کجا عوض میشود؟

بتا) سوالم اینست: با امروز و فردا و پس فردا چه کنم؟ مردم چه میکنند با زندگی‌شان؟ میدانم آنهایی که عشق ندارند حال بهتری ندارند. یا قرص میخورند، یا علف میکشند...یا کلا خاموشند...چطور خاموش کنم خودم را؟

تتا) پیر شده صورتم. در عکس‌های ۲-۳ ماه اخیر خیلی‌ واضح است. چگونه زنده بمانم، چگونه نمیرم؟ 

۱۴۰۰ آبان ۱۹, چهارشنبه

کاش....

 آلفا) ناامیدی، اضطراب و تنهایی‌ نمیدانم از کدام در یا پنجره ولی‌ وارد این خانه شده ولی‌ از من بزرگتر نفس میکشد اینجا. خودم را هم زندانی کرده‌ام بیرون کلاب، این خودش تنهایی‌ بزرگی‌ است.  

بتا) مرد آشفته مو میگفت از ۱۰ صبح تا ۱۰ شب کار می‌کنم. بعد میایم خانه، به گربه‌هایم دست میزنم و میخوابم. یادم نیست گفت دست میزنم یا نوازش‌شان می‌کنم ولی‌ به هر حال یو گت ایت. گفت یه زمان‌هایی‌ هم که اصلا تا ۴ صبح میماندم دانشگاه، همانجا فیلم هم میدیدم. پرسیدم چرا؟ گفت بروم خانه چه کنم آخر؟ 

 گاما)  آدمها هیولا نیستند. همین مرد‌هایی‌ که روزی وارد زندگیم شدند و با من ساعت‌ها صمیمانه حرف زدند از زندگی‌شان و گاه از تنهایی‌ شان.  یا از کنارم گذاشتند با نگاهی‌ کوتاه. همه مثل من شبها احتمالا نمیدانند با خودشان چه کنند. با این همه به من زنگ نمیزنند با اینکه مهربان بوده‌ام با آنها، بسیار...با اینکه برخی‌ به من گفته ا‌ند که فوق‌العاده‌ام یا لبخندم بینظیر است. با این همه مرا به فراموشی سپرده ا‌ند و دارند سخت کار میکنند یا به دخترکی فکر میکنند که مادرشان عکس ش را فرستاده... این مردان هیولا نیستند. همه مثل من ترانه ترکی‌ و فرانسوی و کردی گوش میدهند. 

تتا) آدمها قدیمها چه میکردند شبهای زمستان؟ با دست‌هایشان و خودشان؟ منظورم آدم هاییست که تنها زندگی‌ میکردند. جوابم اینست که تعداد آدمهایی که تنها زندگی‌ میکردند بسیار کم بود. همانها هم شب زود میخوابیدند و روز زود بیدار میشدند. ولی‌ کلا آدمها با عمرشان چه میکردند؟ با زمان شان؟ با ملال شان...؟ تنهایی‌ من ولی‌ کاش تمام شود...

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...