آلفا) ناامیدی، اضطراب و تنهایی نمیدانم از کدام در یا پنجره ولی وارد این خانه شده ولی از من بزرگتر نفس میکشد اینجا. خودم را هم زندانی کردهام بیرون کلاب، این خودش تنهایی بزرگی است.
بتا) مرد آشفته مو میگفت از ۱۰ صبح تا ۱۰ شب کار میکنم. بعد میایم خانه، به گربههایم دست میزنم و میخوابم. یادم نیست گفت دست میزنم یا نوازششان میکنم ولی به هر حال یو گت ایت. گفت یه زمانهایی هم که اصلا تا ۴ صبح میماندم دانشگاه، همانجا فیلم هم میدیدم. پرسیدم چرا؟ گفت بروم خانه چه کنم آخر؟
گاما) آدمها هیولا نیستند. همین مردهایی که روزی وارد زندگیم شدند و با من ساعتها صمیمانه حرف زدند از زندگیشان و گاه از تنهایی شان. یا از کنارم گذاشتند با نگاهی کوتاه. همه مثل من شبها احتمالا نمیدانند با خودشان چه کنند. با این همه به من زنگ نمیزنند با اینکه مهربان بودهام با آنها، بسیار...با اینکه برخی به من گفته اند که فوقالعادهام یا لبخندم بینظیر است. با این همه مرا به فراموشی سپرده اند و دارند سخت کار میکنند یا به دخترکی فکر میکنند که مادرشان عکس ش را فرستاده... این مردان هیولا نیستند. همه مثل من ترانه ترکی و فرانسوی و کردی گوش میدهند.
تتا) آدمها قدیمها چه میکردند شبهای زمستان؟ با دستهایشان و خودشان؟ منظورم آدم هاییست که تنها زندگی میکردند. جوابم اینست که تعداد آدمهایی که تنها زندگی میکردند بسیار کم بود. همانها هم شب زود میخوابیدند و روز زود بیدار میشدند. ولی کلا آدمها با عمرشان چه میکردند؟ با زمان شان؟ با ملال شان...؟ تنهایی من ولی کاش تمام شود...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر