۱۴۰۰ آبان ۹, یکشنبه

مردی از همین محله....

 آلفا) خوب این هم از این. باران شدید آخر اکتبر. قرار در پارک زیبای بوت شومون. باران ولی‌ چنان زمینمان زد که یک دو ساعت اول را در کافه نشستیم به آبجو و شراب. خیلی‌ از خودش گفت. خسته بود ولی‌ تلخ نبود. بعد در پارک قدم زدیم. سرد بود....گفت برویم خانه من چای بخوریم؟ گفتم برویم ولی‌ در دلم پشیمان شدم که چه زود. الان چه فکر می‌کند؟ 

بتا) قدم زدیم تا خانه ش. کمی‌، فقط کمی‌ مست بودم. چه جای قشنگی‌ بود خانه ش. یک کوچه باغ طور، خیلی‌ پر آرامش. داخل خانه هم خوب بود. دکوراسیون کمی‌ شلوغ ولی‌ قابل قبول و خوب. و یک بچه گربه که میچرخید در خانه. داروهای آسم روی میز با اسپری...گلدانهای سرحال با نور مصنوعی بالای سرشان. چای خوردیم و باز غر زدیم. الان دارم فکر می‌کنم چقدر زن بودم برایش؟ خودم بودم، حرف زدم، تلاشی برای دلبری نکردم. چه میشود؟ زنگ میزند باز؟ میبینمش؟ 

تتا) با مردانی بیرون میروم که عینکی ا‌ند. گربه دارند، سیگار میکشند و اسیر بحران میانسالی ا‌ند... 


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...