۱۴۰۰ مهر ۲۹, پنجشنبه

سراب...

الفا) چه شنبه عجیبی بود. از حدود ساعت ۳ مست بودیم. توی جمع بزرگی بودیم و من نمیدانم چرا اینقدر احساس امنیت میکردم. وسط لندن بودم با ۲۰ نفر ادم که کمتر از ۶ ماه از آشناییمان می گذشت. شاید چون قبلا یکی از ان دختران زیبا ندیده به من گفته بود که خیلی نقل هستم و شیرین. دیگری گفته بود خیلی ماهم و باید قدر خودم را بدانم. یک دختر مهربان دیگر گفته بود که لبخندم خیلی قشنگ است. یکی از مردان جوان گفته بود که بسیار مهربان و خوش اخلاقم و مرد جذاب دیگری گفته بود که آمدنم به لندن بسیار خوشحالش خواهد کرد. و آدمیزاد خیلی دوست دارد که تنها نباشد و دوستش داشته باشند....


بتا) مرد جوان آشفته مو...دور نشسته بود و زنان جوانی احاطه ش کرده بودند. باید کاری میکردم. رفتم سمتش و سلام و آغوش. بعد رفتیم بیرون برای سیگار. مستی و سیگار و حرف و حرف. گفت ما دو سه سال بیشتر وقت نداریم که کار بگیریم و بچه دار شویم و ...گفتم من کمتر! گفت من آماده ام.همین فردا؟ حلقه توی جیبمه....بعد کش مویش را درآورد. خندیدیم و گفتم اصلا هوش از سرم نپرید! انقدر مست بودیم...اپیزود بعدی که یادم می آید این بود که در رستوران امد که در صندلی کناریم بنشیند ولی کسی زودتر از او نشسته بود. کنارم چمباتمه زد و تا غذا را بیاورند همانطور حرف زدیم. گفت می خواهد خانه بخرد....گفت.....

اپیزودهای بعدی برایم محو است. هنوز جوانم پس، مستی و سیگار و گرمای ملایم حضور این مرد. یک جا عینکم را دیدم روی چشمش. پسش که میداد گفت بزنش بهت میاد...از گل و کوک هم حرف زدیم....


تتا) یکشنبه اما به ان داغی پیش نرفت...جلوی تیت مدرن قرار گذاشتیم. نیامد و پیامم را جواب هم نداد. گفتم ای بابا، دیدی دختر؟ دختر ساده! نیم ساعت بعدش پیغام داد که کجایی؟ من همینجایم ولی پای تلفن گیر افتاده بودم. هرجا هستی بایست که بیایم پیدایت کنم...امد! با دختری که همکارش بود. ولی حتی قبل این که بفهمم همکارش است و اتفاقی آنجاست قلبم نریخت...دخترک هندی ساده ای بود. یک نوشیدنی با ما خورد و رفت.

 دیر آمدن مرد و آمدنش با دخترک حالا به هر دلیلی ان گرمای اولیه را کشت. بعدش خیلی چرخیدیم، چشم لندن، توی ایستگاه قطار، سالن سینمایی که بلیط همه فیلم هایش را فروخته بود. سالن تئاتری که بسته بود، سالن تئاتر دیگری نمایشش شروع شده بود. نشد جایی برویم. نشستیم جایی و شام و شرابی خوردیم نه چندان دلچسب...از سفر به جزایر قناری و مالدیو حرف زدیم. گفت میایی؟ گفتم میایم. بعد خیلی طولانی راه رفتیم تا جایی که داخل تیوب باید جدا میشدیم. تشکر کردم. گفت امیدوارم دوباره موقعیت پیش بیاد همو ببینیم. گفت امیدوارم وضعیت کاری هردومون درست بشه. گفت در دنیای امروز پاریس و استرالیا نداریم آدم ها می توانند دوست باشند....


گاما) وقتی نوشت ’ دلتنگ خواهم شد’ دلم ریخت...میدانی ولی چه؟ سه چهار روز گذشته و حالی نپرسیده از من. جواب دعوتم به پاریس را به سردی داده. خواب خوشی دیده بودم باز.....
زتا) زنی هستم در آستانه چهل سالگی، چروک دور چشمانم را هر روز میبینم. اشکالی ندارد ولی...اشکالی ندارد که این مرد هم سرابی بیش نباشد...

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...