۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

غرق در پولک و تور...

الان در فرودگاه استانبول نشسته م و هنوز ۶-۷ ساعت تا پروازم باقی‌ مونده.
رفتم عروسی‌ پسر خاله کوچیکه و برگشتم. حدود ۱ میلیارد تومان خرج این عروسی‌ و خرید آپارتمان برای زوج جوان شده بود. جشن در نهایت شکوهی که میشد در آن شهر کوچک فراهم کرد برگزاار شد و زوج بسیار جوان زندگی‌ مشترکشان را در یک واحد آپارتمان ۳ خوابه بسیار شیک با مدرنترین و شیکترین مبلمان آغاز کردند. باشد که دلم خوش باشند و سلامت تا همیشه.
پسرخاله ۶ سالی‌ از من جوانتر است. خوب به یاد دارم من کودکستان میرفتم که ا‌و به دنیا آمد. عروس زیبا از قضای روزگار دختر عموی دوست قدیمی‌ و صمیمی‌ من است. لذا این وصلت و این سفر به زادگاه مصادف شد با دیدار سپیده هم. گپی‌ زدیم و رقصی چند با هم نمودیم.
۳ جشن پی‌ در پی‌، حنا بندان، عروسی‌ و پا تختی. دهها نفر را دیدم که سالها بود ندیده بودم. همه پر از سوال و کنجکاوی و اینکه می‌مانم یا برمی‌گردم. عده‌ای بسیاری متفق القول بودند که از پاریس مگر میشود برگشت؟
در مجموع سفر خوب بود ولی‌ بسیار فشرده. چندین شب بیخوابی و خستگی‌..پدر مادر همراه با خانواده عمو مرا تا ترکیه همراهی کردند. ۲-۳ ساعتی پیش با آنها خداحافظی کردم و راهی‌ استانبول شدم.
علی‌ الحساب فهمیدم که زندگی‌ در ایران، حداقل در آن شهر کوچک هرگز برایم رضایت بخش نخواهد بود. تا چه شود و چه پیش آید!
راستی‌، جشن عروسی‌ هرچند پرشکوه و جلال، اصلا و ابدا دیگر دلم را به لرزه در نمی آورد. هیچ اعجاز و جذابیتی در آن لباس سپید نمی بینم دیگر، همچنان که آسایش و رفاهی که در انتظار آن عروس ناز است رنگی برایم ندارد. انگار که یاد گرفته‌ام که گوهر کمیاب آرامش و همدلی با شریک و همسفر زندگی‌ ‌ست، نه پیراهن گرانقیمت عروسی‌ با گردنبند مروارید اصل و گوشواره ی الماس.
زندگی‌ نقطه به نقطه و با همین دست‌های خودت ساخته می‌‌شود و هر دارایی غیر از اعتماد به خودت و هر پشتوانه ا ی به جز تجربه مقابله با زندگی‌ و دنیا و آدمها و رویدادها و موقعیت‌ها فقط و فقط به درد نمایش می‌‌خورد و خیره کردن چشم دوست و دشمن. به درد من نمی‌خورد! من پولک و تورم را جای دیگری یافته و بافته ام.
 صد البته داشتن شریک زندگی‌ دلخواه آرزوی من نیز هست. با مرد دوست‌داشتنی‌‌ام فعلا هیچ از این برنامه‌های تور و پولک و مروارید و الماس نداریم! راستش دلم هم نمی‌‌خواهد!

۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

تفاوت فرهنگی‌ یا "که از تن ها بالا خیزد"

چرا یهو دلم اینقد گرفت؟
 مساله جدید نیست، ازهمکارام خوشم نمیاد به دلایل مشخص. واسه همین مدتیه که خودخواسته ارتباطمو کم کردم. ولی‌ الان احساس بدی دارم، احساسی‌ مثل عدم پذیرش اجتماعی..حس محبوب نبودن.
۴ سال پیش که وارد این کشور و این شهر شدم تا ۵ ماه هیچ ایرانی‌ دور و برم نبود و همه معاشرینم خارجی‌ بودند. صد در صد تلاش کردم که خودم رو تطبیق بدم و کول باشم. افرادی که من در یک محیط آکادمیک باهاشون همکار بودم بطور مشخص رفتار مبتذلی داشتند. من با اینکه نه مذهبی‌ بودم و نه دختر چشم و گوش بسته‌ای ولی‌ بسیار زیاد از مباحث جنسی‌ و شوخیهای سخیفشان آزرده بودم. موقع ناهار بحث معمولا حول سایز مردانگی همکاران غایب و شرح رشادتهای مردانه‌شان بود. گاهی لب برمیچیدم، گاهی لبخند میزدم و احتمالا از بیرون بسیار عادی به نظر می‌رسیدم. 
تصورم این بود که این است تفاوت فرهنگی‌، ولی‌ بعدها متوجه شدم که این گروه خاص نماینده آماری واقعی‌ از جامعه اروپا نیستند. تفاوت فرهنگی‌ به جای خود ولی‌ در هر جامعه‌ای هم انسان مؤدب و با شخصیت وجود دارد و هم انسانهای چیپ و مبتذل و این بدشانسی‌ من بود که در اولین ماهها با افرادی از گروه دوم دمخور بودم. 
بعدها دوستان زیادی پیدا کردم از ملیتهای مختلف، دوستان خوب و با شخصیت و قابل اعتماد. ولی‌ خوب در محل کار و گاهی حتی بیرون با این افراد ارتباط داشتم. ۹-۱۰ ماه پیش اتفاق خاصی‌ را بهانه کردم و روابط داوطلبانه با این افراد رو به حداقل رساندم. با خودم حساب کردم که درست است که با این افراد ظاهرا خوش می‌گذرد، افراد غایب را مسخره می‌کنیم و میخندیم ولی‌ من چی‌ یاد میگیرم؟ جز اینکه بارها شاهد بودم این افراد به سادگی‌ دروغ می‌گویند و حق افراد رو ضایع میکنند...
مسلما من خودم عاری از رذایل اخلاقی نیستم در گروه دوستان خیلی‌ پیش می‌‌آید که غیبت کنم.  ولی‌ اینکه این مساله تبدیل به عادت بشود آنهم در محیط کار اصلا چیزی نیست که من بخواهم. 
الان مشکل اینجاست که در محیط کار احساس تنهایی‌ می‌کنم، گرچه خودم انتخاب کردم که اینگونه باشد. خودم چند بار دعوتشان به چای و ناهار را ردّ کردم ولی‌ حالا وقتی‌ گروه خنده کنان از کنار میزم می‌گذرند و مرا صدا نمیکنند احساس خوبی‌ ندارم. دلم می‌خواست محبوب تر از این بودم که حتی این افراد اصرار داشته باشد به با من بودن. محبوب بودن نزد کسانی‌ که محبوب من نیستند! 

۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

خوش خوش کشانم می بری

'و' دوست چندین و چند ساله‌ام است. سال اول دانشگاه هم اتاقی‌ بودیم و بین آن جماعت از معدود کسانی‌ بود که باهم خوب جوش خوردیم و صمیمی‌ شدیم...این چند روز من و همراهم یا مهمان خانه‌اش بودیم و یا باهم سفر و کمپ رفتیم..

در اولین فرصت مرا نشاند و گفت که نگرانم است..گفت که از مرد من خوشش نمی‌‌آید چون بسیار با من متفاوت است. گفت که من می‌توانم ۱۰۰ بر بهتر از او را داشته باشم، و حیف من و این حرفها...گفت که نگران است که من برای فرار از تنهایی‌ و...وارد رابطه شده باشم. گفت که من باهوش و مستقل و اجتماعی هستم و به تمام احساسات اطرافیان توجه دارم و مدام مراقبم که کسی‌ را نیازارم. این مرد برعکس! راه میرود و مخالفت می‌کند و کاری به احساس دیگران ندارد.

پرسید اصلا این آدم لبخند میزند؟ اصلا علاقه‌ای بینتان هست؟ 
راستش با اینکه مکالمه نسبتا تند و سنگینی‌ بود من کاملا مسلط باقی‌ ماندم و جواب تک تک حرفهایش را دادم. اول از همه استناد کردم به سالهای دور، زمانی‌ که خودش مرا فراوان تشویق میکرد که فقط صرف سرگرمی و تجربه و فرار از تنهایی‌ وارد روابطی بشوم و من هر بار محکمتر از قبل گفته بودم که نمی‌شود و هرگز هم نشده بود. دوره‌های تنهایی‌ استخوان سوز هم گذشته بودند و من جلای وطن کرده بودم. پس من آدمی‌ نبوده‌ام که از تنهایی‌ بترسم یا حتی خسته شوم. دروغ چرا، خسته شده بودم ولی‌ هرگز کوتاه نیامده بودم که رابطه‌ای بی‌معنی را شروع کنم. گفتم که این مرد را دوست دارم و با او خوشحال و راحتم و این حس را قبلا با کس دیگری نداشته ام. 
بعد تایید کردم که مرد بسیار از من خود رای تر است و این درست است. گفتم که افتخار نمیکنم که آنهمه مهرطلب بوده‌ام سالها و هنوز هم متاسفانه هستم تا حدودی. اینکه او گاهی می‌ایستد و حرف خودش را میزند و راه خودش را می‌‌رود بدون تعارفات معمول به نظرم خیلی‌ هم منفی‌ نیست. 
شب که با مرد تنها شدیم دیدم که اصلا و ابداً دلم نلرزیده و شک هم نکرده‌ام به انتخاب خودم. دلم قرص قرص بود. نه اینکه این مرد اول و آخر دنیا باشد و عشق ابدی و آسمانی و...نه! ولی‌ دلخواه من است....

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...