۱۴۰۰ خرداد ۹, یکشنبه

من دروغ، تو دروغ، خوابها دروغ...

من دیگر با تو حرف نمیزنم. دیگر حرفی‌ نداریم. همه حرف‌ها را زده ایم. حرفی‌ نمانده است. 

فقط بگو چطور توانستی سرابی باشی‌ به این زیبایی‌؟ 

من ناتوانم بسیار. من در اشک‌هایم غرقم، نمیدانم تا کی‌. 

۱۴۰۰ خرداد ۴, سه‌شنبه

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد...

 ۴۸ ساعت است مردی را میشناسم که در یکی‌ از کشورهای همسایه زندگی‌ می‌کند. هم سن منست با موهای خاکستری. شعری طولانی نوشته است احتمالا برای زنی‌ که دوستش دارد و در آن از سالهای بارور پیش رو، از نوازش دستان گرم، خانه‌ای آرام که بامش بوسه و سایه است حرف زده است.

۴۸ ساعت است که میدانم چنین مردی وجود دارد. 

۱۴۰۰ خرداد ۱, شنبه

قرص‌های قهوه ای...

 آلفا) سلامی‌ دوباره به قرص‌های قهوه ای. بعد از ۲ سال...آخرین بار کی‌ اینقدر افسرده بوده ام؟ آخرین بار کی‌ همهٔ چراغ‌های جهان خاموش شد و خاموش ماند؟ یادم نمی آید. گویی هرگز اینقدر تنها نبوده ام. 

بتا) سزن اکسو میخواند: در قصه‌ای که تو ننوشته ای، فقط میتوانی‌ کمی‌ کشف کنی‌ نقشت را...

گاما) بیدار شده ای، قهوه ت را خورده ای، سیگارت را کشیده ای. به ناهار رسیده‌ای و به من فکر نکرده ای. یا شاید یادت افتاده و کمی‌ دلت سوخته یا خجالت کشیده ای. همین. این اخر هفته هم میگذرد این گونه. تو آنجا استراحت میکنی‌ و من اینجا فرسوده و تنها به سقف خیره میشوم و لحظات را میشمارم که امروز و فردا هم بگذرد.  

دوشنبه که شد تو سوار می شوی بر زندگیت، می تازی به کسانی‌ که به شدت به تو نیاز دارند. 

من همینجا می نشینم یا دراز میکشم و خودم را هل می دهم که سر ۱-۲ مصاحبه کاری حاضر شوم. وسطش حتما گریه هم خواهم کرد. کاش فقط کسی‌ بود این روز‌ها که دستم را میگرفت. دیگر توانی‌ در خودم نمی بینم. 

چرا دارم سعی‌ می‌کنم حدس بیهوده بزنم؟ مگر میتوانم؟ مگر همه عمر توانسته ام؟ مگر نوبت من شده است؟ 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

bu kızı yeniden büyütmeliyim...

 آلفا) زمستان سخت و تاریک گذشته را به امید این بهار رهایی بخش تاب آوردم و حالا همین بهار بر سرم آوار شده. 

دردی در قلبم می پیچد. صبح‌ها که بیدار میشوم درد یادم میفتد قبل اینکه شروع شود. گوئی مرد مهربانی ترکم کرده است برای بار هزارم. یا هزار مرد مهربان ترکم کرده ا‌ند، همه در یک روز ولی‌ یکی‌ یکی‌. 

۶ سال گذشته را مرور می‌کنم، بسیار دشوار گذشته است. اکثرا روز‌ها سعی‌ کرده‌ام بایستم و به روی خودم نیاورم. به هیچ و پوچ امید ببندم تا بتوانم زندگی‌ کنم. دیگر نمیتوانم. کاش میشد به خانه برگردم برای همیشه. کودک شوم. نمیشود حیف. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

سه غم اومد به جونم هر سه یکبار...

آلفا) از دیروز اشکم بند نمی آید. دیدی ری را؟ نرفتیم...

خستگی‌ به جانم مانده است. کاش میشد فرار کرد به جایی‌...

بتا) کجا بروم؟ تا کی‌ بروم؟ 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

کاش میشد...

 آلفا) با اندوه خوابیدم و خواب دیدم در ماشین نشسته ایم باهم. بعد یادم بود که چند ساعت پیش با ماشین رفته بود قهوه بخرد و به من زنگ بزند.

خدایا! چقدر تنهایم. خواب‌هایم هم خالی‌ از عمق و خلاقیت...

بتا) دلم میخواهد استراحت کنم. هم خسته‌ام هم کاری ندارم دیگر. استرس و خشم دارم هنوز. ولی‌ استراحت با تنهایی‌ نمیشود انگار. داشتم فکر میکردم چرا. چون کسی‌ نیست که برایم چای بیاورد؟ غذا درست کند؟ بگوید سفره را چیدم بیا...

تتا) این روزها، این هفته را می‌خواهم زودتر بگذرد اما خیلی‌ هم میترسم. از چه میترسم؟ از حجم زمان زیاد، از ملال. 

گما) اخیرا خیلی‌ به بچه‌های بی‌ پناه فکر می‌کنم. شاید تاثیر سریال ترکی‌ است که می‌بینم. بچه‌های تشنه محبت و امنیت. بچه‌هایی که حسرت غذای خوب را دارند. بچه‌هایی که دفتر و مداد ندارند. اسباب بازی ندارند. از پدرشان کتک میخورند. شب‌ها میترسند و در رختخواب گریه میکنند. کاش میشد دنیا را عوض کرد و تبدیل به جایی‌ کرد که هیچ کودکی در دنیا نترسد و غصه نخورد. 

کاش میشد دنیا را از آن سمت عوض کرد. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۸, شنبه

دیوانگی...

 آلفا) گفت موفق باشی‌. گفتم فدای تو، خداحافظ و قطع کردم. بعد با خودم فکر کردم چرا گفتم فدای تو؟ نباید میگفتم.

بعد چندین دقیقه سرد و خشک به سقف نگاه کردم و داشتم فکر میکردم که در این ۱ ساعت و ۲۲ دقیقه مگر چه گفت که اینقدر نا امید شدم؟ یا چه نگفت؟ چقدر ساده‌ام من. هیچ نمیدانم. 

بتا) این روزها در سرم فقط ۳ فکر میچرخد. نوشتن آن متن انتقام آمیز جوری که همه بتوانند بخوانند، گرفتن پیشنهاد کار از آن شرکت رویایی، و دست فرو بردن در موهای زبرش در شهری مثل اینجا یا استانبول یا ونکوور یا سن فرانسیسکو...سومی‌ اگر نبود دیوانه شده بودم تا حالا. ولی‌ شاید باید دیوانگی را به جان بخرم. 

تتا) میترسم دیوانه شوم، مثل شخصیت بونجوک در سریالی که می‌بینم. او هم چیزهایی‌ را میدید که دلش می‌خواست حقیقت داشته باشند.

گاما) این خواب را مکرر می‌بینم: از خواب بیدار میشوم و حس می‌کنم چیزی که باید داخل دهانم باشد گم شده است. نیست. چیزی شبیه دندان که دندان نیست ولی‌. بعد کمی‌ طول میکشد تا یادم بیاید که اشکال ندارد. چیز مهمی‌ نیست. اصلا لازم نبود آنجا باشد. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

خیال آمدنت، پیراهن تازه تابستانیم...

آلفا) خسته‌ام بسیار...مثل هر روز امروز هم خودم را بردم بیرون، بعد از نصف ماراتنی که داشتم ...آفرین به من. دیگر چه کنم؟ دیگر چه باید میکردم؟ 

به خودم میگویم همین که هستی‌ خیلی‌ خوب است. جزو بهترین و تیزترین برنامه نویس‌های جهان محسوب نمی شوی قطعا...عوضش مهربانی و انسان‌ها را میبینی‌. عوضش فکرت قشنگ است...

بتا) همین الان دارم شعر گوش میدهم در ک ل ا ب ه ا و س. چقدر غافل شده بودم از شعر. چقدر هنوز میتوان پرواز کرد با شعر...میشود...

تتا) بیش از ۱ ماه است که باتری ترازویم تمام شده و وقت نکرده‌ام بخرم. بی‌ هیچ ملاحظه‌ای میخورم و دیگر آن حس خوب چند ماه گذشته را به بدنم ندارم. حتما که چاق شده ام. با این همه پیتزا و برگر و بستنی و کته با کره و ماست پر چرب. حس می‌کنم ران هایم دارد بزرگ میشود.

گاما) دیشب که با مامان طولانی حرف زدیم حس کردم هرگز اینقدر به هم نزدیک نبوده ایم. حس کردم میفهمد خیلی‌ تنهایم، خیلی‌ حوصله‌ام سر رفته، خیلی‌ خیلی‌ دلم می‌خواد از اینجا بروم. 
چه خوابی‌ هم برایم دیده بود...ای بابا،‌ ای بابا...

زتا) در کدامین شهر چهل ساله خواهم شد؟ پیراهنم چه رنگ خواهد بود آن روز؟ 

 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۱, شنبه

باز هم امید...

 آلفا) اصلا نگویم از این روزها..از حالم...خستگی‌، امید و ناامیدی...خشم و آرامش...شک و ترس همه با هم، و نهایتا تلاش و باز هم امید...که میشود. که چرا نشود؟

دو روز مانده به پایان این ماراتن...بعدش را نمیدانیم...

کاش این روزها کسی‌ پیشم بود.


افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...