۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۸, شنبه

دیوانگی...

 آلفا) گفت موفق باشی‌. گفتم فدای تو، خداحافظ و قطع کردم. بعد با خودم فکر کردم چرا گفتم فدای تو؟ نباید میگفتم.

بعد چندین دقیقه سرد و خشک به سقف نگاه کردم و داشتم فکر میکردم که در این ۱ ساعت و ۲۲ دقیقه مگر چه گفت که اینقدر نا امید شدم؟ یا چه نگفت؟ چقدر ساده‌ام من. هیچ نمیدانم. 

بتا) این روزها در سرم فقط ۳ فکر میچرخد. نوشتن آن متن انتقام آمیز جوری که همه بتوانند بخوانند، گرفتن پیشنهاد کار از آن شرکت رویایی، و دست فرو بردن در موهای زبرش در شهری مثل اینجا یا استانبول یا ونکوور یا سن فرانسیسکو...سومی‌ اگر نبود دیوانه شده بودم تا حالا. ولی‌ شاید باید دیوانگی را به جان بخرم. 

تتا) میترسم دیوانه شوم، مثل شخصیت بونجوک در سریالی که می‌بینم. او هم چیزهایی‌ را میدید که دلش می‌خواست حقیقت داشته باشند.

گاما) این خواب را مکرر می‌بینم: از خواب بیدار میشوم و حس می‌کنم چیزی که باید داخل دهانم باشد گم شده است. نیست. چیزی شبیه دندان که دندان نیست ولی‌. بعد کمی‌ طول میکشد تا یادم بیاید که اشکال ندارد. چیز مهمی‌ نیست. اصلا لازم نبود آنجا باشد. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...