آلفا) با اندوه خوابیدم و خواب دیدم در ماشین نشسته ایم باهم. بعد یادم بود که چند ساعت پیش با ماشین رفته بود قهوه بخرد و به من زنگ بزند.
خدایا! چقدر تنهایم. خوابهایم هم خالی از عمق و خلاقیت...
بتا) دلم میخواهد استراحت کنم. هم خستهام هم کاری ندارم دیگر. استرس و خشم دارم هنوز. ولی استراحت با تنهایی نمیشود انگار. داشتم فکر میکردم چرا. چون کسی نیست که برایم چای بیاورد؟ غذا درست کند؟ بگوید سفره را چیدم بیا...
تتا) این روزها، این هفته را میخواهم زودتر بگذرد اما خیلی هم میترسم. از چه میترسم؟ از حجم زمان زیاد، از ملال.
گما) اخیرا خیلی به بچههای بی پناه فکر میکنم. شاید تاثیر سریال ترکی است که میبینم. بچههای تشنه محبت و امنیت. بچههایی که حسرت غذای خوب را دارند. بچههایی که دفتر و مداد ندارند. اسباب بازی ندارند. از پدرشان کتک میخورند. شبها میترسند و در رختخواب گریه میکنند. کاش میشد دنیا را عوض کرد و تبدیل به جایی کرد که هیچ کودکی در دنیا نترسد و غصه نخورد.
کاش میشد دنیا را از آن سمت عوض کرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر