آلفا) خستهام بسیار...مثل هر روز امروز هم خودم را بردم بیرون، بعد از نصف ماراتنی که داشتم ...آفرین به من. دیگر چه کنم؟ دیگر چه باید میکردم؟
به خودم میگویم همین که هستی خیلی خوب است. جزو بهترین و تیزترین برنامه نویسهای جهان محسوب نمی شوی قطعا...عوضش مهربانی و انسانها را میبینی. عوضش فکرت قشنگ است...
بتا) همین الان دارم شعر گوش میدهم در ک ل ا ب ه ا و س. چقدر غافل شده بودم از شعر. چقدر هنوز میتوان پرواز کرد با شعر...میشود...
تتا) بیش از ۱ ماه است که باتری ترازویم تمام شده و وقت نکردهام بخرم. بی هیچ ملاحظهای میخورم و دیگر آن حس خوب چند ماه گذشته را به بدنم ندارم. حتما که چاق شده ام. با این همه پیتزا و برگر و بستنی و کته با کره و ماست پر چرب. حس میکنم ران هایم دارد بزرگ میشود.
گاما) دیشب که با مامان طولانی حرف زدیم حس کردم هرگز اینقدر به هم نزدیک نبوده ایم. حس کردم میفهمد خیلی تنهایم، خیلی حوصلهام سر رفته، خیلی خیلی دلم میخواد از اینجا بروم.
چه خوابی هم برایم دیده بود...ای بابا، ای بابا...
زتا) در کدامین شهر چهل ساله خواهم شد؟ پیراهنم چه رنگ خواهد بود آن روز؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر