۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

خزینه دل...



دلی که غیب نمایست و جام جم دارد       ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟


به خط و خال گدایان مده خرینه دل        به دست شاهوشی ده که محترم دارد


به اندازه همه روزهایی که گفتم نه، کمک نمی خواهم، بلدم، بزرگم، بالغم، واردم، می توانم ... 
به اندازه همه روزهایی که آن همه ادعا کردم ... دلم مراقبت می خواهد. 

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

زندگی 30 کیلویی...

چند روزیست که مشغول تکاندن زندگیم هستم. فردا یا نهایتا پس فردا از این خانه خواهیم رفت و من برای چیدن خانه جدیدم که هیچ تصوری از آن ندارم روزشماری خواهم کرد.

این خانه را دوست داشتم. با اینکه از بدو ورود روی موقتی بودنش تاکید داشتم ولی نهایت تلاشم را کردم که شبیه خانه باشد. تمیز بماند و غذای گرم داشته باشد. درش به روی مهمان همیشه باز باشد...تحت هر شرایطی آرامش بر آن حاکم باشد...

امروز موقعی که قالبهای کیک و ظرفهای ادویه و... را از توی کابینتها خالی می کردم تازه فهمیدم که چه زندگی آرامی ساخته بودم برای خودم اینجا...آرام و گرم...تجربه خوبی بود بعد از 6 سال زندگی خوابگاهی گرچه گاه بسیار سخت گذشت.

حال نشسته ام میان تلی از لباس و کتاب و جزوه و دسته دسته جدا می کنم و راهی سطل زباله. چاره ای نیست. باید لازمترین ها را بردارم... باید 30 کیلو از زندگیم جدا کنم. 




۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

در لحظه خشم بردباری کردن...


"دو سال طول می کشد تا انسان حرف زدن یاد بگیرد اما 70 سال زمان لازمست تا حرف نزدن را بیاموزد. "



کلام مهمترین ابزار ارتباطی ما آدمهاست. منش، شخصیت و دیدگاه ما آدمها همه در کلماتمان مخفی است و چه خوبست که از کلاممان بر علیه خودمان استفاده نکنیم.
 این روزها با وسواس عجیبی به گذشته ام نگاه می کنم. به مکالماتی که با دیگران داشته ام. به برخی از رفتارهای نسجیده و کودکانه ام.

گاه چه شتابزده حکم داده ام...
چه بسیار اعتمادها که خرج گوشهای نامحرم کرده ام...
و چه بی رحمانه با کلمات به جنگ خودم رفته ام.

باید به فرزندم بیاموزم:

زود و زیاد حرف نزند،
از هر فکری پیش هرکسی کلمه نسازد،
پیش معدود کسانی ، هر از گاهی از تمام افکارش کلمه بسازد و تمام خودش را بازگو کند تا بداند کدامها را باید دور بریزد. پیش معدود کسانی، هر از گاهی...
خودش را دوست بگیرد...
آدمها را ببخشد...


۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

ازدواج در وقت اضافه...!

 سحرگاهان که مخمور شبانه                    گرفتم باده با چنگ و چغانه


نهادم عقل را ره توشه از می                   ز شهر هستیش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه ای داد                   که ایمن گشتم از مکر زمانه


ز ساقي کـمان ابرو شـنيدم                        کـه اي تير ملامت را نـشانـه

  نـبـندي زان ميان طرفي کمروار            اگر خود را بـبيني در ميانـه

  برو اين دام بر مرغي دگر نـه                  کـه عـنـقا را بلند است آشيانه

 که بندد طرف وصل از حسن شاهی           کـه با خود عشق بازد جاودانـه



زمانی نه چندان دوررا بخاطر دارم که بزرگترین دشمن خود بودم. خدا نخواست اگر تصمیم نابخردانه ای نگرفتم.  اکنون ولی هیچ وسوسه استقراری با چاشنی "خوشبختت می کنم" نمی تواند مرا از رویای همسفر شدن با خودم بازدارد و به دامان تصمیمی بیندازد که شاید حتی عاقلانه به نظر میرسد. 


من نه ستایشگر تنهایی ام و نه منکر شادی و آرامش احتمالی حاصل از پیوند دو انسان...
می دانم که تنهایی تا جایی دوای روح است و از جایی به بعد سم روح. فقط خودم را شناخته ام و دیگر نمی توانم روحم را با هرکسی همنشین کنم و این با غرور تفاوت زیادی دارد. 

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است...


می گویند که دل همه می شکند چند باری درعمر. اگر چنین باشد 25 سالگی من دیر بود برای بار اول. خیلی دیر. سخت شکست و دیر خوب شد. نه!!! در میان راه به هم آمدگی زخمها یکبار دیگر هم خرد شد و الان خوب خوب...خوب که می گویم یعنی نه مثل روز اول ها...

25 سالگی دیر بود. چطور تا به آن موقع دلم هیچ نشکسته بود؟ شاید هم فقط مشغول دل شکستن بودم تا آن موقع...یادم نمیآید ولی حتما که اینگونه بوده است...

دیروز که رفته بودم یوسف آباد آرایشگاه یاد تو افتادم زیاد...یکبار سر 15 ام، یکبار سر 20 ام، یکبار هم سر 38 ام البته ضربدر 2 با احتساب مسیر برگشت...
امروز هم میان مرتب کردن CD ها...ناگهان آن چند فیلم...به دقت اسم فیلم و کارگردانها را روی CD ها نوشته ای...یاد سینما آفریقا میفتم. یاد خودم که می گفتم نمی توانم تلفظ کنم کریشلف کیشلفسکی...تو می خندیدی و می گفتی که از روی اسمش هم نمی توانی بنویسی!
البته که فیس بوک هم چند روزیست که پیشنهادت می کند و من بی اعتنا می گذرم...هیچ نمی شود مرا...3 سااااااااال گذشته از آن روزها...هیچ ردی از تو ندارم. هیچ..فرقی هم برایم نمی کند. 

آقای الف می گفت: بعضیها انگار که مامورند از طرف خدا...می آیند و می روند ظاهرا ولی بعدا می فهمی که چه آورده و چه برده اند. 
راست می گفت. 
از تو یک دنیا شعر ماند در خاطرم و چند CD در بساطم: از مینای شهر خاموش تا یوسفی که دل نبست آخر به رها شدن از چاه. البته چند ماه پر باران، بسیار پر باران از عمرم که به اسم تو منقش بود. آن روزها از باغ می بردی که چراغانیم کنی و من مست مست... نرسیدیم به جشن و من زودتر تبر خوردم... بگذریم!

3 سال گذشته و من بلاخره رفتنی شدم. واقعا همین را می خواستم؟ نمی دانم ولی اکنون جز این را نمی خواهم. 
   تو هم رسیدی آنجا که می خواستی. اولین بار که اسمت را بر صفحه تلویزیون دیدم هنوز دستم به گوشی می رفت. نوشتم: این تویی؟ گفتی: خودمم. تبریک گفتم. گفتی که هنوزدر ابتدایی. حالا نمی دانم کجایی. 

می دانی؟ من تردیدی ندارم که آخرش همه مان می رسیم دقیقا به جایی که می خواستیم. می دانم. می دانم. می دانم. 
فقط مانده ام که اگر روزی کسی پرسید عاشق شده ام تا حالا یا نه چه بگویم؟ بگویم از باغ می بردند که چراغانیم کنند که طوفان شد و نبردند؟ یا چند تبر زدند و من نیفتادم و رفتند؟ 

من عاشق نبوده ام تا به حال...ولی معشوق خطرناکی بوده ام.


افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...