۱۴۰۱ آذر ۱۶, چهارشنبه

افسارم از دست رفته....

 آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟ 

اینکه با وسواس پیغام‌هایش را میخونم که ببینم آیا به اندازه کافی‌ بوس و بغل میفرستد؟ مائ دارلینگ میگوید؟ 

چرا حساب کتاب شبهایی که اینجاست را می‌کند؟ چرا اصلا هرشب نمیاید پیشم؟ 

خدایا، افسارم از دست رفته. رحم کن. 

۱۴۰۱ آذر ۱۵, سه‌شنبه

لانه عشق...

 دیشب دلتنگی‌ کردم و آمد دنبالم. از میان خانه‌های زیبا با چراغانی‌های کریسمس گذشتیم. شب سردی بود و گرمای مطبوع صندلی‌ ماشین حالم را خوش کرد. 

رفتیم خانه ش. چقدر دوستش دارم. به گرمای آغوشش عادت کرده‌ام و این میترساندم. 

هیچ شبی را نمیخواهم تنها باشم. این شبهای سرد را...باید این را بگویم به او..


۱۴۰۱ آذر ۱۴, دوشنبه

خدایا رحم کن...

 گفت که امشب باید کار کند و نمیتواند به دیدنم بیاید.

 انگار یخ زده ام. نمیدانم چه کنم. نگرانم. چرا به اندازه قبل برای دیدنم بیتاب نیست؟ میترسم از خودم...انگار این خانه را که دارم به شوق میچینم بدون او نمیخواهم. گوئی تمام حس امنیت و ارامشم و تمام گرمای این خانه در او خلاصه میشود...

۱۴۰۱ آبان ۱۴, شنبه

آن روزها تمام شده ا‌ند....

 آلفا) چرا نمیتوانم بنویسم؟ چند بار شروع کردم و تمام نکردم.

دو ماه بسیار آرام و لذتبخشی را گذراندم. مرد مهربانی دارم با آغوش گرم و بوسه‌های بسیار. باهم از زیباترین جاده‌های دنیا گذشته ایم، در مزرعه دهکده ش قدم زده ایم، آشپزی کرده ایم، خرید رفته ایم و ساعت‌ها حرف زده ایم. این مرد کیست و از کجا آمد؟ سگش در تختخواب من چه می‌کند؟ دختر کوچولوی شیرینش چرا صمیمانه دست مرا می‌گیرد؟

بتا) پارسال و پیرارسال در پیاده روی‌های روزانه ام، در سرما و باد و باران، در حاشیه تکراری آن قبرستان زیبا، در خریدهای سوپرمارکتی‌ام که سعی‌ می‌کردم متنوع و امیدبخش باشد فقط یک چیز میخواستم: تمام شدن آن روز‌هایی‌ که شبیه یک دیوار سیمانی زبر بودند. 

آن روزها تمام شده ا‌ند....

گاما) در خانه جدید نشسته ام. قشنگ است.  کلی‌ در اسباب کشی‌ کمکم کرد. ۵ شب در خانه ش ماندم تا اوضاع خانه جدید روبه راه شود. 

چرا نمینویسم از خوشبختی‌ و آرامشم؟ چند روز پیش در ماشین از جاده‌هایی‌ با حاشیه سبز مخملی و جنگل‌های دوردست نارنجی میگذشتیم. یک لحظه از ذهنم گذشت اگر همین الان بمیرم خیلی‌ خوشبختم... 

۱۴۰۱ شهریور ۳۱, پنجشنبه

امگا...

 امگا)  گفته بود میخواهم دهکده‌ام را نشانت بدهم. آرام آماده شدم و تنم را پیراستم. سر ساعت آمد دنبالم.

نیم ساعت رانندگی‌ در جاده‌های سبز و مناظر زیبا..گفت خوب کی‌ حرف‌هایمان را بزنیم؟ گفتم بایستیم جایی‌ یا بنشینیم.. 

ماشین را پارک کرد رو به زیباترین دره جهان، خورشید هم که کم کم داشت غروب میکرد. مزارع چند طبقه با طیفی از رنگ‌های سبز، خانه‌های کوچک و بزرگ زیبا و آرامش عمیق...

هر دو اضطراب داشتیم ولی‌ حرف‌هایمان را زدیم...هرچه گفتم گفت باشد، میشود، می‌کنیم..

هر دو نفس راحتی‌ کشیدیم و همانجا کمی‌ دست در دست راه رفتیم. 

امگا ۱) شرابم که تمام شد، ساعت ش را نگاه کرد و گفت خوب زمان خوابت نزدیک است، میرسانمت خانه ت. گفتم باشد با حالی‌ کمی‌ گرفته. کفشها یم را که پوشیدم پشت در گفت راستی‌ یک سوال خیلی‌ مهم هنوز مانده که بپرسم. گفتم بپرس! پرسید میتوانم ببوسمت؟ 

امگا ۲) اخر شب پیغام داد: دیگر سدها باز شده ا‌ند. دیگر نمیتوانم تحمل کنم. بارها چشمانم را میبندم و اولین بوسه مان را دوباره زندگی‌ می‌کنم، تو را در میان بازوانم می‌بینم، تنت را لمس می‌کنم...

در اولین فرصت میخواهم دوباره ببینمت. چند روز آینده به من سخت خواهد گذشت.   

۱۴۰۱ مرداد ۹, یکشنبه

خوشحالم و می‌‌ترسم...

 هر روز صبح برایم صبح بخیر و آغوش می‌‌فرستد. در طول روز چندین بار...گاهی حتا در میانه شب...

شب‌ها اگر زمان بدهم برایم بسیار حرف میزند. حالا دیگر کل زندگیش را میدانم... 

یک شنبه پیش برایم پیانو زد و آواز خواند و صدایش را فرستاد...

صبح امروز با سگ و دختر کوچولوی شیرینش راهی‌ مزرعه‌ای شد که خانه مادریش آنجاست...۹۰۰ کیلومتر جاده. ۱ ساعت دیگر باید برسد. ۲ هفته آنجا می‌‌ماند. برگردد قرار است همدیگر را ببینیم و در مورد مسائل جدی حرف بزنیم...

پیغام هایش، آن آغوش صبح و شبش دلم را میلرزند ولی‌ ته دلم میگویم این هم شاید یک روز صبح بیدار شود و به راحتی‌ آب خوردن مرا فراموش کند...


۱۴۰۱ تیر ۱۵, چهارشنبه

شب شیرین تابستان..

 آلفا) پیراهن آبی با خالهای سفید تنم بود با گوشواره‌های رنگی‌...داشتم میرفتم و با خودم میگفتم آرام باش، بدتر از دفعه پیش که نمیشود. 

از همان لحظه اول که دیدمش دلم آرام گرفت. ۲ ساعت باهم شوی کمدی تماشا کردیم و چقدر خندیدیم. شراب سفید و گرمای حضورش و خنده‌های بی‌ امان. 

بتا) قدم زدن در کوچه‌های زیبا، شب شیرین تابستان..در خلوت بانهف اشتراسه سبک و شاد راه می‌رفتیم و میخندیدیم. من چهل سال و ۱ هفته داشتم، او چهل و یک سال و بیشتر...من موی سفید خیلی‌ کم داشتم، او ولی‌ خیلی‌ بیشتر. همه چیز به طرز عجیبی‌ سر جایش بود. من راحت بودم او هم.

تا پای سکوی قطار آمد. خداحافظی کردیم. رفت...

گاما) آرام بود و در صلح با خودش. باهوش و خوش سخن. شوخ طبعی‌ به اندازه، خوش قد و بالا هم. 

آیا دوباره میبینمش؟ 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...