دیشب دلتنگی کردم و آمد دنبالم. از میان خانههای زیبا با چراغانیهای کریسمس گذشتیم. شب سردی بود و گرمای مطبوع صندلی ماشین حالم را خوش کرد.
رفتیم خانه ش. چقدر دوستش دارم. به گرمای آغوشش عادت کردهام و این میترساندم.
هیچ شبی را نمیخواهم تنها باشم. این شبهای سرد را...باید این را بگویم به او..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر