۱۴۰۱ آذر ۱۵, سه‌شنبه

لانه عشق...

 دیشب دلتنگی‌ کردم و آمد دنبالم. از میان خانه‌های زیبا با چراغانی‌های کریسمس گذشتیم. شب سردی بود و گرمای مطبوع صندلی‌ ماشین حالم را خوش کرد. 

رفتیم خانه ش. چقدر دوستش دارم. به گرمای آغوشش عادت کرده‌ام و این میترساندم. 

هیچ شبی را نمیخواهم تنها باشم. این شبهای سرد را...باید این را بگویم به او..


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...