انصاف نیست اگر از آن شب ننویسم و از آن روز. و از آن پیراهنی که خیلی سریع و بی برنامه در راه سوپرمارکت خریدم و زیبا به تنم نشست. و ماسک مو و ماسک صورت و انتخاب بین ۳ رنگ لاک.
از استرس ساعتهای آخر که اگر یادش رفته باشد چه؟ و جوابی که رسید: دارم اسبم را آماده میکنم!
پیاده رفتنم از روی پول میرابو، تقریبا دویدنم با کفش پاشنه بلند و پیراهنی که خوب به تنم نشسته بود و ایفلی که در سمت راستم بود.
با ۵ دقیقه تاخیر رسیدم. شیک و مراتب جلوی رستوران منتظر بود. دخترک گفت همین میز وسط جا داریم. گفتم نمیشود که. او هم گفت نه! امروز نه. امروز نمیخواهیم بین همه بنشینیم. میز مناسبی در گوشه آماده شد و نشستیم. شراب قرمز و سفارش غذا و باقی قضایا.
گفت ۱۱ ماه طول کشید تا به اینجا برسیم. لبخند زدم. آنجا و خیلی جاهای دیگر. فقط.
بعد تا نزدیک ایفل قدم زدیم. نزدیک نیمه شب بود و هیچ بستنی فروشی باز نبود. بعد مترو و خداحافظی و بوسه آخر. گفت بار آینده کجا برویم؟
گفت لطفا برگرد از جزیره...
از جزیره برگشته ام.
اینها را باید مینوشتم. چه کسی میداند بار آیندهای هست یا نه.