۱۴۰۰ آبان ۹, یکشنبه

مردی از همین محله....

 آلفا) خوب این هم از این. باران شدید آخر اکتبر. قرار در پارک زیبای بوت شومون. باران ولی‌ چنان زمینمان زد که یک دو ساعت اول را در کافه نشستیم به آبجو و شراب. خیلی‌ از خودش گفت. خسته بود ولی‌ تلخ نبود. بعد در پارک قدم زدیم. سرد بود....گفت برویم خانه من چای بخوریم؟ گفتم برویم ولی‌ در دلم پشیمان شدم که چه زود. الان چه فکر می‌کند؟ 

بتا) قدم زدیم تا خانه ش. کمی‌، فقط کمی‌ مست بودم. چه جای قشنگی‌ بود خانه ش. یک کوچه باغ طور، خیلی‌ پر آرامش. داخل خانه هم خوب بود. دکوراسیون کمی‌ شلوغ ولی‌ قابل قبول و خوب. و یک بچه گربه که میچرخید در خانه. داروهای آسم روی میز با اسپری...گلدانهای سرحال با نور مصنوعی بالای سرشان. چای خوردیم و باز غر زدیم. الان دارم فکر می‌کنم چقدر زن بودم برایش؟ خودم بودم، حرف زدم، تلاشی برای دلبری نکردم. چه میشود؟ زنگ میزند باز؟ میبینمش؟ 

تتا) با مردانی بیرون میروم که عینکی ا‌ند. گربه دارند، سیگار میکشند و اسیر بحران میانسالی ا‌ند... 


۱۴۰۰ مهر ۲۹, پنجشنبه

سراب...

الفا) چه شنبه عجیبی بود. از حدود ساعت ۳ مست بودیم. توی جمع بزرگی بودیم و من نمیدانم چرا اینقدر احساس امنیت میکردم. وسط لندن بودم با ۲۰ نفر ادم که کمتر از ۶ ماه از آشناییمان می گذشت. شاید چون قبلا یکی از ان دختران زیبا ندیده به من گفته بود که خیلی نقل هستم و شیرین. دیگری گفته بود خیلی ماهم و باید قدر خودم را بدانم. یک دختر مهربان دیگر گفته بود که لبخندم خیلی قشنگ است. یکی از مردان جوان گفته بود که بسیار مهربان و خوش اخلاقم و مرد جذاب دیگری گفته بود که آمدنم به لندن بسیار خوشحالش خواهد کرد. و آدمیزاد خیلی دوست دارد که تنها نباشد و دوستش داشته باشند....


بتا) مرد جوان آشفته مو...دور نشسته بود و زنان جوانی احاطه ش کرده بودند. باید کاری میکردم. رفتم سمتش و سلام و آغوش. بعد رفتیم بیرون برای سیگار. مستی و سیگار و حرف و حرف. گفت ما دو سه سال بیشتر وقت نداریم که کار بگیریم و بچه دار شویم و ...گفتم من کمتر! گفت من آماده ام.همین فردا؟ حلقه توی جیبمه....بعد کش مویش را درآورد. خندیدیم و گفتم اصلا هوش از سرم نپرید! انقدر مست بودیم...اپیزود بعدی که یادم می آید این بود که در رستوران امد که در صندلی کناریم بنشیند ولی کسی زودتر از او نشسته بود. کنارم چمباتمه زد و تا غذا را بیاورند همانطور حرف زدیم. گفت می خواهد خانه بخرد....گفت.....

اپیزودهای بعدی برایم محو است. هنوز جوانم پس، مستی و سیگار و گرمای ملایم حضور این مرد. یک جا عینکم را دیدم روی چشمش. پسش که میداد گفت بزنش بهت میاد...از گل و کوک هم حرف زدیم....


تتا) یکشنبه اما به ان داغی پیش نرفت...جلوی تیت مدرن قرار گذاشتیم. نیامد و پیامم را جواب هم نداد. گفتم ای بابا، دیدی دختر؟ دختر ساده! نیم ساعت بعدش پیغام داد که کجایی؟ من همینجایم ولی پای تلفن گیر افتاده بودم. هرجا هستی بایست که بیایم پیدایت کنم...امد! با دختری که همکارش بود. ولی حتی قبل این که بفهمم همکارش است و اتفاقی آنجاست قلبم نریخت...دخترک هندی ساده ای بود. یک نوشیدنی با ما خورد و رفت.

 دیر آمدن مرد و آمدنش با دخترک حالا به هر دلیلی ان گرمای اولیه را کشت. بعدش خیلی چرخیدیم، چشم لندن، توی ایستگاه قطار، سالن سینمایی که بلیط همه فیلم هایش را فروخته بود. سالن تئاتری که بسته بود، سالن تئاتر دیگری نمایشش شروع شده بود. نشد جایی برویم. نشستیم جایی و شام و شرابی خوردیم نه چندان دلچسب...از سفر به جزایر قناری و مالدیو حرف زدیم. گفت میایی؟ گفتم میایم. بعد خیلی طولانی راه رفتیم تا جایی که داخل تیوب باید جدا میشدیم. تشکر کردم. گفت امیدوارم دوباره موقعیت پیش بیاد همو ببینیم. گفت امیدوارم وضعیت کاری هردومون درست بشه. گفت در دنیای امروز پاریس و استرالیا نداریم آدم ها می توانند دوست باشند....


گاما) وقتی نوشت ’ دلتنگ خواهم شد’ دلم ریخت...میدانی ولی چه؟ سه چهار روز گذشته و حالی نپرسیده از من. جواب دعوتم به پاریس را به سردی داده. خواب خوشی دیده بودم باز.....
زتا) زنی هستم در آستانه چهل سالگی، چروک دور چشمانم را هر روز میبینم. اشکالی ندارد ولی...اشکالی ندارد که این مرد هم سرابی بیش نباشد...

۱۴۰۰ مهر ۲۷, سه‌شنبه

نیمی دلباخته به جهان، نیمی دلباخته به خود...

 آلفا) بگویم که لندن چقدر زیبا بود در نظرم. که چقدر خوش گذشت. که چقدر مستی چسبید. که چقدر خودم خوب بودم. 

بتا) مرد آشفته، با موهایی آشفته تر که خیلی‌ دوستش داشتم. در خیابان‌های لندن قدم زدیم، بسیار...که دو بار آغوش به خداحافظی  گشودیم در تیوب. که دو بار پیغام آغوش فرستاد و نوشت دلتنگ خواهم شد...از آن شب به بعد بخشی از تنم بیدار شده و او را میخواهد...

تتا) چقدر دنیا عجیب است. عین کارتن نل که در بچگی‌ میدیدیم. که دختر بیچاره بعد از مشقت بسیار به هر شهری که میرسید مادرش از آنجا رفته بود به جایی‌ دورتر، به پشت کوهها...که باید خستگی‌ ش را به دوش می‌کشید و راه را ادامه میداد...مرد آشفته گفت ۴ ماه فرصت دارم که بهانه‌ای برای ماندن در لندن پیدا کنم. گفتم ۴ ماه زمان خوبیست...


۱۴۰۰ مهر ۱۳, سه‌شنبه

آاخ، آخ، آاخ...

 آلفا) پاییز است و میترسم دیگر این پاییز را زنده نمانم. از زندگیم یخ میبارد...درشت. گاهی به سرم میخورد گاهی زیر پایم می رود و نقش زمینم می‌کند...

بتا) دیشب دم ژرژ پمپیدو منتظر کسی‌ بودم. رفتم به فکر... یاد آن روزی افتادم که برای مصاحبه آمده بودم پاریس و آخر روز با مرد دم ژرژ پمپیدو قرار گذاشته بودیم. ۷ سال پیش بود. او تلفن نداشت که همدیگر را پیدا کنیم و من پاریس را خوب نمی شناختم. گفته بود دم هواکش‌های بزرگ سفید بایست من پیدایت می‌کنم. عصر خوشحال بعد از مصاحبه‌ای که خوب پیش رفته بود رفتم آنجا...گیج مانده بودم که جلوی کدام یکی‌ از چندین هواکش سفید بایستم؟ کمی‌ آنجا ایستادم، کفشهای پاشنه بلندم را با کتانی‌های جین عوض کردم، همان موقع به دختری که همانجا منتظر کسی‌ بود لبخند زدم...آن کفش پاشنه بلند را هنوز دارم، ولی‌ آن کتانی‌ها را دور انداخته ام، همچنین دامن قشنگی‌ را که آن روز تنم بود. 

مرد آمد، پریدم بغلش که گرفتم کار را...رفتیم شام لبنانی خوردیم و بعد به ایستگاه رفتیم...چه احمقانه ولی‌ در یک قطار نبودیم..چون بلیت مرا دانشگاه گرفته بود. من زودتر رسیدم خانه، نزدیک نیمه شب. او دیرتر آمد و خزید در تخت. آن شب محکم بغلم کرد، چه خوشبخت بودم...

برای که دارم خاطره تعریف می‌کنم؟ حتا مریم دیگر اینجا را نمی خواند...

تتا) در فیلم  قرمز ژوزف به والنتین گفت: خواب دیدم ۵۰ سال داری و خیلی‌ خوشبختی‌. در کنار مردی از خواب بیدار شدی و به او لبخند زدی...والنتین ۲۵ ساله بود...

بعد اکران بازیگر والنتین آنجا بود، حالا ۵۵ سال داشت...کاش دستم را بالا می بردم و میپرسیدم آیا خوشبخت است؟ 

۱۴۰۰ مهر ۱۰, شنبه

حالا پائیز شده است...

 آلفا) نمیدانم اگر بگویم سخت‌ترین روز‌های زندگیم را دارم می گذرانم راست گفته‌ام یا نه؟ تنهایی‌ عمیق، برهوت دوستی‌ که بتوان با او حرف زد و سر به شانه ش گذشت، ترک شدگی از طرف کسانی‌ که دوست می‌‌پنداشتم...دستم خالیست از سرمایه‌های انسانی‌...و زمان... که زیاد دارمش. صبح که شد نمیدانم چه کنم. شب که شد نمیدانم چه کنم...الان کتاب بخوانم، بعدا چه کنم؟ الان فیلم ببینم، شب که شد چه کنم؟ 

بتا) صبح جیم بودم که لومی مسج زد. گفت یک سر بیا خانه ما. رفتم و بهم یک دست قوری چینی‌ با فنجان‌هایش هدیه داد، با یک تابلو نقاشی آبرنگ که سال ۸۵ کشیده، یعنی‌ زمانی‌ که من ۳ ساله بوده ام. در این برهوت، این ارتباط انسانی‌ خیلی‌ خوب بود. شاید هفته بعد که بچه‌ها از لندن می آیند برایشان چایی دم کنم در این قوری...امید...

تتا) باورم نمیشود که بهار شد و من از این شهر نرفتم، تابستان شد و نرفتم و حالا پائیز شده است.... 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...