آلفا) پاییز است و میترسم دیگر این پاییز را زنده نمانم. از زندگیم یخ میبارد...درشت. گاهی به سرم میخورد گاهی زیر پایم می رود و نقش زمینم میکند...
بتا) دیشب دم ژرژ پمپیدو منتظر کسی بودم. رفتم به فکر... یاد آن روزی افتادم که برای مصاحبه آمده بودم پاریس و آخر روز با مرد دم ژرژ پمپیدو قرار گذاشته بودیم. ۷ سال پیش بود. او تلفن نداشت که همدیگر را پیدا کنیم و من پاریس را خوب نمی شناختم. گفته بود دم هواکشهای بزرگ سفید بایست من پیدایت میکنم. عصر خوشحال بعد از مصاحبهای که خوب پیش رفته بود رفتم آنجا...گیج مانده بودم که جلوی کدام یکی از چندین هواکش سفید بایستم؟ کمی آنجا ایستادم، کفشهای پاشنه بلندم را با کتانیهای جین عوض کردم، همان موقع به دختری که همانجا منتظر کسی بود لبخند زدم...آن کفش پاشنه بلند را هنوز دارم، ولی آن کتانیها را دور انداخته ام، همچنین دامن قشنگی را که آن روز تنم بود.
مرد آمد، پریدم بغلش که گرفتم کار را...رفتیم شام لبنانی خوردیم و بعد به ایستگاه رفتیم...چه احمقانه ولی در یک قطار نبودیم..چون بلیت مرا دانشگاه گرفته بود. من زودتر رسیدم خانه، نزدیک نیمه شب. او دیرتر آمد و خزید در تخت. آن شب محکم بغلم کرد، چه خوشبخت بودم...
برای که دارم خاطره تعریف میکنم؟ حتا مریم دیگر اینجا را نمی خواند...
تتا) در فیلم قرمز ژوزف به والنتین گفت: خواب دیدم ۵۰ سال داری و خیلی خوشبختی. در کنار مردی از خواب بیدار شدی و به او لبخند زدی...والنتین ۲۵ ساله بود...
بعد اکران بازیگر والنتین آنجا بود، حالا ۵۵ سال داشت...کاش دستم را بالا می بردم و میپرسیدم آیا خوشبخت است؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر