۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

ریلهای قطار میدانند من و تو تکه تکه می خندیم...

کلید رو گذاشتی‌ کف دستم و گفتی‌ اینجا رو مثل خونه خودت بدون. گفتی‌ من بعد از ظهر روزی برمی‌گردم که تو صبحش شهرو ترک کردی. چه دل‌ هردومون گرفت اون شب.
وارد اطاقت که شدم دلم ریخت. می‌ترسیدم نامه‌ای چیزی واسم گذاشته باشی‌. چراغو که روشن کردم کتاب کوچولو در قطع جیبی‌ رو میز به صورت ایستاده خودنمایی کرد. رباعیات خیام، صفحهٔ اول باز: تقدیم به ...ی عزیز، به یاد ایام خوش کوتاهِ ...، دسامبر ۲۰۱۴، ...، ح 
پنجره خونه ت رو به ریل قطاره. همون ریلی که من قراره ازش حرکت کنم ۵ روز دیگه..برم شهر عشق و نور و شعر و هنر... برم که اونجا زندگی‌ کنم. 
تو اتاقت ق ران هست با مهر و جانماز تو قفسه...دیدنش منو ترسوند. دست بر قضا همین امروز که آخرین تکه‌های وسایلم رو بسته‌بندی می‌کردم هم م ف‌‌‌ ا تی‌ ح پیدا کردم هم مهر و چادر نماز. من هم ۴ سال پیش با این چیزها به این شهر وارد شده بودم. چه بر من گذشت که احتمال اینکه تو به وجود خدا معتقد باشی‌ به وحشتم می‌‌اندازد؟
چه باید کرد با تو؟ 

۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه

مهلت بودن با من که تموم شد...

هنوز نگاهت، لبخند نیمه ت، آغوشی که قبل از خداحافظی به روم گشودی داره تو ذهنم می‌چرخه. چیکار باید می‌کردم؟ گفتم داره دیر می‌شه، باید به آخرین مترو برسم. چنتا جمله رسمی‌ گفتم و پا تند کردم. سر کوچه که رسیدم برگشتم و دست تکون دادم واست. چه حالی‌ داشتم...
این اولین بار بود تو زندگیم، آره واقعا اولین بار، که می‌‌دیدم مردی خالصانه دوستم داره، صاف و ساده...دستمو گذشتم رو دهنت و گفتم هیچی‌ نگو. چون نمی‌شه که الان..چون دیره. چون من هم دارم میرم از این شهر و هم مرد دیگه‌ای رو دوست دارم.
یک ساعت قبلش توی بار که نشسته بودیم، میان شوخی‌ و خنده واسم خوندی: ترکم نکن....گفتم: جام زود پر میشه. گفتی‌: جای فیزیکیت آره...
اینو هم باید میدیدم تو زندگیم..

۱۳۹۳ آذر ۱۸, سه‌شنبه

بی حوصله..

ذهنم آشفته است و پر نگرانی. حس می‌کنم که اوضاع تحت کنترلم نیست و این وحشت‌زده م کرده. واسه اینکه به خودم آرامش بدم و از این اشفتگی ذهنی‌ در بیام دلم می‌خواد بنویسم و لیست کنم که چه چیزیی‌ در زندگی‌ واسم مهم هستن:
- برام مهمه که آدمی‌ باشم که تکلیفش با خودش معلومه و از هر بادی بهم نمیریزه. الان حتی بدون باد هم بهم می‌ریزم. 
- چی‌ می‌خوام از زندگی‌؟ آرامش، امنیت، ثبات...الان انقد افسرده م که نمیتونم به این مفاهیم فکر کنم حتی. 
- چرا حوصله‌‌ ندارم؟ :(

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

همه زخمای من از خودمه...

خیلی‌ عصبانیم. دوباره از دیروز صبح. نشستم از ۴ سال پیش همه رفتارهای اجتماعی خودم رو مرور می‌کنم و خودم رو محاکمه می‌کنم که چرا فلان موقع فلان حرف رو زدم به فلان کس. خودم رو از دید اونها تصور می‌کنم و بعد قضاوت می‌کنم. عذاب عظیمی‌ ‌ست. بعد از خودم می‌پرسم آیا امکان داشت که اینقدر ساده و احمق باشم؟ اینقدر خنگ؟
دوباره به یاد می‌آورم که ۴ سال پیش که اینجا آمدم تازه از مرور سال‌های پیشین و محاکمه خودم به خاطر ریز رفتار‌هایم رهائی یافته بودم. خودم را بخشیده بودم تا حدودی و به اینجا، به زمان و مکان و آدمهای نو پناه آورده بودم. چرا این الگو دوباره تکرار شد؟ 
دیشب قبل از رسیدن به خانه دلم می‌خواست که زودتر وارد فضای خودم شوم و با صدای بلند بزنم زیر گریه. به خانه که رسیدم اما تصمیم گرفتم خودم را ببخشم. به خودم گفتم هیچکس بی‌ نقص نیست. و هرکسی اگر بنشیند و با این ذره‌بین من به گذشته خودش بنگرد دیوانه خواهد شد. خودت را ببخش و بنشین سر زندگیت. تازه، مگر چه کرده ای؟ آدم کشته ای؟ حق کسی‌ را خورده ای؟ فقط حق خودت را خورده‌ای با سادگی‌ و حماقت بی‌ اندازه. یاد بگیر لطفا.  
باید سعی‌ کنم به این تراژدی از دید دیگری بنگرم: من باز هم صمیمی‌ شدم و اعتماد کردم و با دست‌های باز وارد دوستی شدم، خودم را یاد دادم به دوستان و بعد شمشیر را دادم به دستشان و گفتم بزن! 
یاد بگیر دختر جان، یاد بگیر، مرز نگه دار، سیاست داشته باش. سیاست داشته باش. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...