کلید رو گذاشتی کف دستم و گفتی اینجا رو مثل خونه خودت بدون. گفتی من بعد از ظهر روزی برمیگردم که تو صبحش شهرو ترک کردی. چه دل هردومون گرفت اون شب.
وارد اطاقت که شدم دلم ریخت. میترسیدم نامهای چیزی واسم گذاشته باشی. چراغو که روشن کردم کتاب کوچولو در قطع جیبی رو میز به صورت ایستاده خودنمایی کرد. رباعیات خیام، صفحهٔ اول باز: تقدیم به ...ی عزیز، به یاد ایام خوش کوتاهِ ...، دسامبر ۲۰۱۴، ...، ح
پنجره خونه ت رو به ریل قطاره. همون ریلی که من قراره ازش حرکت کنم ۵ روز دیگه..برم شهر عشق و نور و شعر و هنر... برم که اونجا زندگی کنم.
تو اتاقت ق ران هست با مهر و جانماز تو قفسه...دیدنش منو ترسوند. دست بر قضا همین امروز که آخرین تکههای وسایلم رو بستهبندی میکردم هم م ف ا تی ح پیدا کردم هم مهر و چادر نماز. من هم ۴ سال پیش با این چیزها به این شهر وارد شده بودم. چه بر من گذشت که احتمال اینکه تو به وجود خدا معتقد باشی به وحشتم میاندازد؟
چه باید کرد با تو؟