چه خواب عجیبی دیدم. یک جا خودم را انداختم در آغوش ف و گرم و شرمگین بوسیدمش. هر دو روی صندلی اداری نشست بودیم و یکهو دیدم که کلی سکه پخش زمین شد و من داشتم فکر میکردم کمکش کنم که جمع کنیم سکهها را. کلی سکه یک سنتی هم بود. بعد یک صحنه دیگر، هر دو جایی مثل تراس یک خانه روی فرش نشسته بودیم، من ناگهان لباسهایم را کندم و نزدیکش شدم و چشمانم را بستم. گرم مرا بوسید و بعد سریع وارد خانه شدیم. بقیه ش را یادم نیست، فقط اینکه شورت نخی سفید معمولیم را پوشیده بودم و سینههای برهنهام را دوست داشتم.
بیدار شدم و در تخت کنار مادرم خوابیده بودم و پدرم در هال داشت نماز میخواند. ف نزدیک ظهر پیغام داد که بریم ناهار؟ در راه ورسای بودیم.
حرف زیادی ندارم، مردهام انگار.