۱۳۹۵ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

دل‌م سرد است، سرد....

بعضی‌ چیزها دل‌ را گرم میکنند، گرم خوب، سوزاندن را نمی‌گویم. میدانید. آن دلگرمی‌ لازمه زندگی‌ است. نام دیگرش امید است. لابد همه می‌دانند. 
این بار مرد از جایی‌ زد که تا به حال نزده بود و فکر می‌کردم تنها جایی‌ باشد که نزند هرگز. شکستم، یخ کردم، ۳ شب گریه کردم همراه با درد و جایی‌ خالی‌ در سینه ام. فاصله اش‌ با من کمتر از ۱ متر بود. راستی‌ چرا همیشه فکر می‌کردم طاقت دیدن اشک‌هایم را ندارد؟ به روشنی به یاد می‌آورم که ۴ سال پیش همین اتفاق در شیکاگو افتاده بود. روز بعدش رفته بودیم موزه ساینس و من بغض و اشک داشتم کل روز....بعدش ولی‌ آشتی کردیم...
در راه لندن هستم. میروم موزه گردی، با عینکی که پناه اشک‌هایم باشد اینبار. بلیت برگشتم را عوض کردم که زودتر برگردم پاریس. مریم راست میگفت مردم چیزهای قشنگ را خراب می‌کنند. برای این سفر بی‌نهایت خوشحال بودم. آن روزهای آخر طاقت فرسا سرکار به همه می‌گفتم که ۱۱ روز تعطیلات خواهم داشت به زودی، کمپینگ، هایکینگ...چشم خوردم می‌‌دانم. 
میدانی؟ اول و آخرش اینست که مرا نمیخواهد. این را از هر طرف بخوانم عوض نمی‌شود. 
دل‌م سرد است، سرد. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...