۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

هجرت سرخ....

من هرگز پیش نیامد که دندانم را بکشم...گرچه کلی دندان پرکرده دارم....
بچه که بودیم من و هانیه دختر عمویم و امین پسرخاله ام در یک رده سنی و همبازی بودیم....آنها هردو هرازگاهی دندان کشی!!! می کردند و برای من هرگز پیش نیامد....آمپول بی حسی، شاید جیغ، دهانی که از خون پر وخالی می شود، پنبه های سرخ، حس تورم لپ، آخییش راحت شدم!!! و نهایتا یک جای خالی....که با هرلقمه حسش می کنی...صدایی که شاید عوض شود...بسته به شرایط شاید جای خالی در معرض دید عموم هم باشد...و توی ذوق بزند...


دیشب که توی آشپزخانه داشتم کوکو سرخ می کردم و همزمان از پنجره نتر دام لا گارد زیبا را دید می زدم، و با خودم حرف می زدم...که مینا اگر اینها رفتارشان غیردوستانه است این دلیل نمی شود که تو کار اشتباهی کرده ای...ناخودآگاه شباهتهایی بین مهاجرت و کشیدن دندان پوسیده کشف کردم....


دندان را وقتی می کشند که هیچ راه دیگری نما نده است...کسی دندان سالم را از دهانش را نمی کند و بیرون نمی اندازد...یادم نمی آید کی گفته که "کسی که شهر و دیارش را ترک می کند آدم خوشبختی نیست"....
برای من فاصله بین خانه عمو تا فرودگاه امام زمانی بود که دهانم از خون پر و خالی می شد..
پنبه های سرخ و صورت بی حس برایم شمارش معکوس پرواز رم بود و چهره مهربان و خواب آلوده عمو ها...و نگرانی پنهان در چهره پدر...و خودداری عجیب مادر...و اندوه ساده و بی سانسور رضا....


از گیت که رد شدم پنبه های سرخ را در هنوز دهانم فشار می دادم....و توی هواپیما....
به مارسی که رسیدم در مرحله "آخیش راحت شدم!" بودم...


و حالاااااااا....یک جای خالی بزرگ...نمی دانم در قلبم  یا در دهانم ....که با هر نفس حسش می کنم...
شاید صدایم هم عوض شده که مرا آنجور که می گویم نمی شنوند...شاید....


ولی همه می دانند که دندان پوسیده را نمی توان نگه داشت....



افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...