‏نمایش پست‌ها با برچسب یوژ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یوژ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه

حالا چرا؟

'ح' بدجوری مرا یاد 'الف' می‌‌ اندازد. یک پسر استاندارد و کلاسیک ایرانی‌. خوش قیافه و متین، دارای خانواده‌ای فرهنگی‌ و مؤدب، تحصیل‌کرده‌ وباهوش، واز همه مهمتر مرد زندگی‌. این مرد زندگی‌ که می‌گویم یعنی‌ از همان تیپ پسرانی که احتمالا پدرومادرم بسیار راضی‌ و خشنود خواهند بود از داشتنش در جمع خانواده! 

چند سال پیش بود؟ پاییز و زمستان ۱۳۸۶...شکست عشقی‌ سختی‌ خورده بودم از جوانک هنرمندِ جذّابی که چند بار دستم را گرفته و به قدم زدن در کوچه‌های یوسف آباد یا سینمایی جایی‌ برده بود. دلم با اس‌ام‌اس‌های عاشقانه ش لرزیده بود. دوست داشتمش. کوتاه بود روزگار شیرینم با او. یک شب غیر مستقیم گفت که خبری نخواهد بود بین ما، مراقب دست و دلت باش. همین. شکستم. گریه‌های بلند و طولانی‌. اولین بار دلم شکسته بود، واقعا، و ۲۵ ساله بودم. 
همان پاییز الف سرو کله ش پیدا شد. آدم جدیدی که نبود، ۵ سال بود هم را می‌‌شناختیم. همان پاییز لعنتی بود که الف تماسش را با من بیشتر کرد. پارک و سینما و رستوران..با من مهربان بود خیلی‌. آمادهٔ ازدواج بود بی‌ تعارف. الف استاندارد‌ترین پسر اطراف بود، این را همه می‌گفتند! من؟ موافق بودم ولی‌ انگیزه خاصی‌ برای بیشتر نزدیک شدن به او نداشتم. ولی‌ دروغ چرا؟ بعد از آن دوره هولناک دلشکستگی از حمایت و توجّه‌اش لذت می‌بردم. 
......
اینکه چه شد و بر من و او و دیگران چه گذشت را اصلا قصد ندارم بنویسم. دقیقا به همین دلیل است که ح، این پسر آقا که سالها آرزوی آشنایی با کسی‌ همچون او را داشتم، هم اکنون با خلوص عاشقانه‌ای روبرویم می‌‌نشیند ولی‌ هیچ سلولی را در هیچ کجای وجود من به حرکت درنمی آورد.
ح از وجود مرد باخبر است. ولی‌ اصلا و ابدا از او چیزی نمی‌پرسد. من هم می‌دانم که ۲-۳ ماه پیش نامزدیش بهم خورد با دختر مورد علاقه ش. من هم ولی‌ چیزی نمی‌پرسم. 
در دوره‌ای هستم که مطمئنم که می‌توانم راحت 'ح' را به دست بیاورم. با یک لبخند متفاوت که دریغ کردم ازش تا کنون، چون دلم پیش مرد است ششدانگ. البته که عاشق مرد هم نیستم. فقط حس می‌کنم که مرا از او رهائی نخواهد بود. 
خوب میدانم که این یعنی‌ نقد را به نسیه فروختن. 

۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

هستم و باش برای امروز...

مرد رفت. روز یکشنبه. 
روز قبلش شکوه کرد که چرا در طول ۳ هفته اقامتش بارها شوخی‌ و جدی از او خواسته‌ام که نرود، بلیطش را عوض کند، بیشتر بماند و از این حرفها. گفت عکس‌العمل نشان نمیداده ولی‌ اذیت میشده و حالا احساس عذاب وجدان می‌کند. گفت تصویری که از من دارد اینست که به مدت ۱ هفته از دوری و دلتنگی‌ او اشک خواهم ریخت. 
تکرار کرد که آدم زندگی‌ مشترک دائمی نیست، مرا دوست دارد و از زمانش با من لذت میبرد ولی‌ خسته میشود از بار مسئولیت توجه دائم به من. این مسئولیت آزادیش در انجام سایر فعالیت‌هایش را هم تحت تاثیر قرار می‌‌دهد. گفت برای آینده باید دید چه میشود ولی‌ مدل ایده‌آل برایش اینست که در یک شهر زندگی‌ کنیم و هفته‌ا‌ی یا دو هفته یکبار همدیگر را ببینیم. 
راستش اصلا بهم برنخورد حرفهاش! من هم خسته شده بودم. من هم کم‌کم این رگهٔ‌ها را در خودم میبینم که شاید نتوانم یک عمر در کنار کسی‌، هرچند محبوب و خواستنی، زمان بگذرانم. دیدم که من هم بسیار به تنهایی‌ و زندگی‌ مستقل خودم عادت کرده ام. دیدن مرتب مرد، آغوش‌ و تن‌ گرم و صمیمی‌ ش کارم را راه میندازد تا بار بعدی. نزدیکی‌ عاطفی بسیاری داریم و بسیار بعید میدانم که بتوانم با کسی‌ اینقدر نزدیک شوم. لذا ماه‌های تنهایی‌ بی‌ او هرگز مرا به سوی کسی‌ دیگر نکشانده.
دیدم که با وجود این تغییرات بنیادین در افکار و احساساتم هنوز در ظاهر نق زده‌ام و از او خواسته‌ام که بماند پیشم به مدت نامحدود و این به او حس نا امنی‌ داده. باید مراقب رفتارم باشم. شاید بازی کردن نقش‌های رمانتیک عادتم شده. شاید فکر می‌کنم باید هر لحظه وابستگیم را نشان دهم تا جایگاهم را در این رابطه به او یادآوری کنم. باید هم او و هم خودم را رها کنم. به نظر میرسد که دیگر به کارکتر مرد ستایشگر و حمایتگر ابدی نیاز ندارم. حتا رویاهای مادارانه‌ام رنگ باخته اند.
۴ روز گذشته و هنوز که گریه نکردم..

۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

خوش خوش کشانم می بری

'و' دوست چندین و چند ساله‌ام است. سال اول دانشگاه هم اتاقی‌ بودیم و بین آن جماعت از معدود کسانی‌ بود که باهم خوب جوش خوردیم و صمیمی‌ شدیم...این چند روز من و همراهم یا مهمان خانه‌اش بودیم و یا باهم سفر و کمپ رفتیم..

در اولین فرصت مرا نشاند و گفت که نگرانم است..گفت که از مرد من خوشش نمی‌‌آید چون بسیار با من متفاوت است. گفت که من می‌توانم ۱۰۰ بر بهتر از او را داشته باشم، و حیف من و این حرفها...گفت که نگران است که من برای فرار از تنهایی‌ و...وارد رابطه شده باشم. گفت که من باهوش و مستقل و اجتماعی هستم و به تمام احساسات اطرافیان توجه دارم و مدام مراقبم که کسی‌ را نیازارم. این مرد برعکس! راه میرود و مخالفت می‌کند و کاری به احساس دیگران ندارد.

پرسید اصلا این آدم لبخند میزند؟ اصلا علاقه‌ای بینتان هست؟ 
راستش با اینکه مکالمه نسبتا تند و سنگینی‌ بود من کاملا مسلط باقی‌ ماندم و جواب تک تک حرفهایش را دادم. اول از همه استناد کردم به سالهای دور، زمانی‌ که خودش مرا فراوان تشویق میکرد که فقط صرف سرگرمی و تجربه و فرار از تنهایی‌ وارد روابطی بشوم و من هر بار محکمتر از قبل گفته بودم که نمی‌شود و هرگز هم نشده بود. دوره‌های تنهایی‌ استخوان سوز هم گذشته بودند و من جلای وطن کرده بودم. پس من آدمی‌ نبوده‌ام که از تنهایی‌ بترسم یا حتی خسته شوم. دروغ چرا، خسته شده بودم ولی‌ هرگز کوتاه نیامده بودم که رابطه‌ای بی‌معنی را شروع کنم. گفتم که این مرد را دوست دارم و با او خوشحال و راحتم و این حس را قبلا با کس دیگری نداشته ام. 
بعد تایید کردم که مرد بسیار از من خود رای تر است و این درست است. گفتم که افتخار نمیکنم که آنهمه مهرطلب بوده‌ام سالها و هنوز هم متاسفانه هستم تا حدودی. اینکه او گاهی می‌ایستد و حرف خودش را میزند و راه خودش را می‌‌رود بدون تعارفات معمول به نظرم خیلی‌ هم منفی‌ نیست. 
شب که با مرد تنها شدیم دیدم که اصلا و ابداً دلم نلرزیده و شک هم نکرده‌ام به انتخاب خودم. دلم قرص قرص بود. نه اینکه این مرد اول و آخر دنیا باشد و عشق ابدی و آسمانی و...نه! ولی‌ دلخواه من است....

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...